پرش به محتوا

سبز می مانيم تا آزادی

اميد، رساترين اعتراض ماست ...

21/02/2010

گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام!
و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهاي‌تان زخم‌دار است
با ريشه چه مي‌کنيد؟
گيرم که بر سر اين باغ بنشسته در کمين پرنده‌ايد
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد
با جوجه هاي نشسته در آشيان چه مي کنيد؟
گيرم که مي‌کشيد
گيرم که مي‌بريد
گيرم که مي‌زنيد
با رويش ناگزير جوانه چه مي‌کنيد؟
خسرو گلسرخی
باز هم فيلتر و باز هم رويش جوانه ای نو …
http://leisuremind8.wordpress.com/

جنبش سبز و مفهوم جديد شجاعت

17/02/2010
برچسب‌ها: ,

حبيبی فرنگيس حبيبی

ادامه‌ی حرکت اعتراضی سبز، علی‌رغم فشار و سرکوب و تهديد و شکنجه و قتل، خود گواه وجود شجاعتی گسترده در ميان معترضان است که به گفته‌ی پل ريکور «فاتاليسم يا جبرگرايی‌ی عاميانه را به اميد تبديل می‌کند. جبرگرايی‌ای که از خشونت و شرِ مفرط حاصل می‌شود». اين جرأت و شجاعت از کجا می‌آيد؟ با آن چه در گذشته به اين نام می‌شناختيم چه سنخيت و چه تفاوت‌هايی دارد؟ و چه پيامدهای محتملی به همراه خواهد داشت؟ آن‌چه در دنباله خواهد آمد يک رشته مشاهده، پرسش و تأمل است که به عنوان خميرمایه‌ی بحث و بررسی با شما در ميان می‌گذارم
جنبشی که هشت ماه است، در پی تقلب انتخاباتی و عليرغم شديدترين فشار ها، در بسياری از شهر های ايران جريان دارد، حوزه های بيشماری را برای پژوهش و تأمل سياسی، جامعه شناختی و فرهنگی باز می کند. مقولۀ شجاعت يکی از اين موضوعات است.

من در سال های اخير بارها با کسانی روبرو شده ام که تازه چند روزی بود که از زندان آزاد شده بودند و حاضر می شدند با راديوی ما، ار اف ای، مصاحبه کنند و از شرايط زندان يا دادگاه يا بازحويی ها بگويند. بدون آنکه به گفته های خود رنگی از عصيان يا افشاگریِ خشم آلود بدهند. اولين واکنش ما طبيعتاً تحسين شجاعت آن ها بود ولی اين پرسش ناگفته همواره در ذهنمان شکل می گرفت که چطور بعد از تحمل شرايطی سخت و احتمالاً حکم زندانی تعليقی يا سپردن وثيقه ای سنگين اين افراد خطرِ بازگشت به زندان را بر خود هموار می کنند.

نمونه های تعجب برانگيز شجاعت در بيان، در انديشه و در رفتار در اين سالها بسيار است. من تنها به چند نمونه اشاره می کنم.

۱ انصافعلی هدايت يک روزنامه نگارمستقل تبريزی است که در تابستان ۱۳۸۲ برای مشاهده و تهیۀ خبر از نا آرامی های دانشگاه تبريز به محل رفته بود و توسط نيرو های لباس شخصی دستگير و مورد آزار جسمی شديد قرار گرفته بود. او در شکايت از ضاربان و بازجويان خود در نامه ای سرگشاده به محمد خاتمی رئيس جمهور چنين می نويسد.

» بايد عذر مرا بپذيريد اگر قلم من گاهی در ميان سطر ها به فحش و لجن آلوده می شود. چون اگر فقط يک زانو به خايه های شما زده ميشد و آتش از چشمان شما فوران ميکرد، ديگر ارام و اصلاح طلبانه ننشسته و به بی ادبی من نيشخند نمی زديد و صد البته برای انجام اصلاحات عميق در سازمان های زير نظر قوۀ مجريه همت می گماشتيد. در صورتيکه ۱۷ ، ۱۸ نفر مرا با بيش از ۳۰۰ ضربه، با کيسه بکس اشتباه گرفته بودند».

۲ نمونۀ ديگر مربوط به مدتی پس از انتخاب اول محمود احمدی نژاد است. مسيح علی نژاد، روزنامه نگار، برای آزادی الهام افروتن روزنامه نگاری که در بندر عباس به اشتباه مطلبی را که اهانت به آيت الله خمينی تلقی شده بود منتشر کرده بود در نامه ای سرگشاده به رئيس جمهور چنين می نويسد:

» جناب آقای محمود احمدی نژاد، رئيس جمهوری اسلامی ايران
اعتراف می کنم نخستين بار است که دوست دارم نام شما را به عنوان رئيس جمهور خطاب کنم. چون اکنون واقفم که فقط بار سنگين اجرای قانون اساسی و سوگندی که برای اجرای کامل آن خورده ايد کافيست تا کوه هم از زير بار چنين مسئوليتی شانه خالی کند. توش و توان و تحمل برايتان آرزو می کنم.
چه اهميتی دارد که مانند بسياری از دوستان روزنامه نگارم در ايام انتخابات در مقابل عکس شما بی تفاوت شانه بالا انداختم و پس از انتخاب شما نيز سخت گريستم و گريستيم.مهم اينست که مسلمانيد و بايد در دولت ِ به نام شما با دوستان مروت و با دشمنان مدارا شود». او در اين نامه می گويد به احمدی نژاد رأی نداده است ولی به عنوان مسئول از او می خواهد که افروتن را آزاد کند.

۳ نمونۀ سوم مربوط به روزهای پس از انتخابات دهم است. از طريق تلفن با يکی از تظاهرکنندگان که در حال دويدن و گريختن در خيابان های تهران بود صحبت می کردم. ناگهان جوانی از کنارش گذشت و فرياد زد «از اين کوچه نرين سر پيچ کتک با باتوم سرو ميکنند».
کوچکترين رنگی از ترس و سراسيمگی در اين جمله پيدا نبود. برعکس نوعی اطمينان و طنز و به اصطلاح جا خالی دادن در مقابل کتک در اين جمله شنيده ميشد. گويی خبر می داد که در سر پيچ توی راهبندون شوکولاتی هم پخش می کنند .

ده ها نمونه ازاين دست می توان در رويداد های سال های اخير در ايران بر شمرد که هريک از نوعی جرئت خاص حکايت می کند.

ادامۀ حرکت اعتراضی سبز، علی رغم فشار و سرکوب و تهديد و شکنجه و قتل، خود گواه وجود شجاعتی گسترده در ميان معترضان است که به گفتۀ پل ريکور»فاتاليسم يا جبرگرايی عاميانه را به اميد تبديل می کند. جبر گرايی که از خشونت و شرِ مفرط حاصل می شود».

اين جرئت و شجاعت از کجا می آيد؟ با آن چه در گذشته به اين نام می شناختيم چه سنخيت و چه تفاوت هايی دارد؟ و چه پيامد های محتملی به همراه خواهد داشت؟ آنچه در دنباله خواهد آمد يک رشته مشاهده، پرسش و تأمل است که به عنوان خمير مایۀ بحث و بررسی با شما در ميان می گذارم.

اول يک اشارۀ ريشه شناختی واژگانی

کلمۀ فرانسوی courage از کلمۀ cœur می آيد به معنای قلب يا دل. در فارسی نيز ما دلاور و دلير را برای رساندن معنای شجاعت داريم. که البته در فرهنگ باستان، از شاهرخ مسکوب نقل به مضمون می کنم، دل، تنها جايگاه احساس و عاطفه نبوده ، بلکه اندام مرکزی بدن بوده که انديشه و احساس را در خود جای ميداده است. در شاهنامه اين معنا بار ها آمده است:
مثلاً: «دل رستم از غم پر انديشه شد» در داستان رستم و اسفنديار.

از شاهنامه سخن گفتم که از يک نظر دفتر دلاوری هاست.

آری در فرهنگ ما يک نوع شجاعت حماسی هست از نوع شجاعت رستم يا سياوش يا کاوه که ،علی رغم تفاوت شخصيت هريک، شجاعت جزو ذات و سرنوشتشان است. اين دلاوران خطر پذيرند و انتظاری جز شجاعت نميتوان از آنان داشت. آرش کمانگير به پشتوانۀ شجاعتش مرگ را می پذيرد و جانش را در تير ميکند. برعکس، خدايان اساطيری يونان از آن جا که بی مرگ هستند نيازی به شجاعت ندارند.

نمونۀ ديگری از شجاعت را در حلاج می يابيم که به اتکای عشقی عرفانی که به سرچشمۀ حق و حقيقت دارد با بدن مثله شده اش همچنان نام خدا را فرياد می زند.

در دنيای سياست، در تاريخ ما کم نيستند چهره هايی که خطر کرده اند و ممنوعيت ها را به چالش کشيده اند. اگر در تاريخ معاصربه نمونه هايی از چند دهۀ اخير بسنده کنيم می توانيم از شجاعت گروه هايی ياد کنيم که در اواخر دهۀ چهل و اوائل دهۀ پنجاه مبارزۀ مسلحانه را تبليغ می کردند و می پنداشتند که از اين طريق می توانند دو مطلق را يعنی قدرت مطلق رژيم شاه از يک سو و ضعف مطلق نيروی مردم را از سوی ديگر بشکنند. آن ها تعرض به کانون های قدرت را کليد رشد جنبش می دانستند و در رد تئوری بقا، شجاعت و خطر کردن را يکی از اسباب مهم ماندگاری تلقی می کردند.

اگر جرئت به چالش کشيدن و سرپيچی از قواعد ، هنجارها و ارزش های مستقر در يک زمان معين و ظرفيت پذيرش زيان های احتمالی از اين چالش را شجاعت بناميم. ازطاهره قره العين و ستار خان گرفته تا رضا شاه و دکتر مصدق و آيت الله خمينی، هريک جلوه ای از بيان شجاعتند. اما شجاعت اين شخصيت ها، فارغ از داوری در بارۀ نتايج آن، در چارچوب رهبری يک جنبش کلان سياسی وتاريخی قرار می گرفته و تغيير دورنمای زندگی نسل های آينده را هدف قرار می داده است. و يا، تا آنجا که به قره العين مربوط می شود، در ارتباط با يک باور مذهبی و يک شوريدگی عقيدتی بيان شده است و در همۀ حالات شجاعتی از ناحیۀ نخبگانی آرمانگرا بوده است. در مورد مدافعان مبارزۀ مسلحانه مرز ميان شجاعت، ايثار و شهادت طلبی اغلب خطی مواج ومبهم را تشکيل می داده و اين التقاط و البته خفقان سياسی ، مجال بالندگی و پيمودن روند آزمون و خطا را باقی نمی گذاشته است.

به نظر می آيد در سی سال گذشته، پيامد های انقلاب، جنگ، سرکوب مخالفان و چيرگی حکومت دينی و شبه ايدئولوژيک نوع ديگری از شجاعت را نيزدر دل جامعه ورز داده باشد. شجاعتی که در سایۀ عظمت يک آرمان بوجود نيامده است و با ادبياتی آرمانی بيان نمی شود بلکه در خلوت انديشه وتجربۀ فردی و با پشتوانۀ يک حس آزادی درونی پا گرفته است. شايد بتوان نامش را شجاعتی شهروندی، مدنی يا فرا سياسی گذاشت. زبان اين شجاعت زبانی ساده، مستقيم وبی حاشيه است.و ازنطق های آتشين و يا از رجز خوانی های دلاوران شاهنامه دور است.

اما پيش از آنکه به نمونه هايی از بروز اين نوع شجاعت برسيم به يک مصداق ويژه از شجاعتی اشاره ميکنم که در تلاقی اخلاق و سياست و فرد وحکومت قرار دارد. منظورم اقدام آقای محمد خاتمی است در افشاء يا اقرار به عامليت اعضای وزارت اطلاعات در قتل های زنجيره ای. نقش جدال قدرت در اين افشاگری نمی تواند شجاعت اخلاقی وسياسی رئيس جمهور وقت را ،که تا آن زمان بی سابقه بود، کم اهميت کند. شجاعتی که متأسفانه شهاب وار افول کرد ولی تأثيری بزرگ بر ادراک سياسی جامعه گذاشت. بی شک امروز آقايان موسوی و کروبی از شهاب وارگی شجاعت آقای خاتمی بسيار آموخته اند.

به شجاعت های شهروندی باز گرديم.

هدف اين شجاعت ها ترک دار کردن و لق کردن برخی مسلمات، مقدسات و مرسومات است که البته خشم حاملان و مبلغان اين مسلمات و مقدسات و مرسومات را برانگيخته است ولی واکنشِ پس از خشم، تعجب و ترديد نيز بوده است. نتيجه آنکه رفته رفته خط قرمز ها کمی عقب رفته اند و تنوع درمرسومات بيشتر و پهنۀ امور مجاز خود به خود گسترده تر شده است.

چند نمونه:
شهرنوش پارسی پور را همه می شناسيم. او دو بار و در مجموع پنج سال در زندان جمهوری اسلامی بوده است و کسی است که علی رغم فشار مسئولان زندان، از نماز خواندن با چادر سر باز زده است. با اين استدلال که مگر خدا مرد است؟ و همواره بدون چادر به نماز ايستاده است. باز هم او و منيرو روانی پور از زنان نويسنده ای هستند که در داستان های خود و در مصاحبه هايشان مسئلۀ اجباری بودن حفظ بکارت دختران را محکوم کرده اند و با استدلال نشان داده اند که تابوی بکارت باعث زن کشی، نوزاد کشی، فرار دختران و فحشا می شود. اين مربوط به اواخر دهۀ شصت و اوائل دهۀ هفتاد است يعنی سال ها قبل از آغاز فضای اصلاحات. اين شجاعت از آزادی بيانی سرچشمه ميگيرد که انسان در درون خود ورز می دهد و به آن باور می کند.

در کتاب حقيقت ساده نوشتۀ منيره برادران اين آزادی درونی را به کمال می بينيم مثلاًهم در زمانی که، علی رغم فشار های جسمی و روحی غير انسانی، در نيمه شبی در ماه رمضان به اطاق پاسدار نگهبان ميرود و با فرياد از اوميخواهد که صدای قرآن و دعا را از بلند گو قطع کند و مانع خواب زندانيانی که روزه نمی گيرند نشود، و هم هنگامی که با شرح تناقضات درونی خود سرانجام تصميم می گيرد نماز بخواند و اين اقدام را صادقانه يک تسليم توصيف می کند.

ملا صدرا شجاعت را حالتی ميان جبن و تهور تعريف می کند. کتاب حقيقت ساده جلوه گاه هر سۀ اين صفات است. ما درهر صفحۀ اين کتاب هم قربانيان جبون را ميبينيم و هم قهرمانانی متهور را که باسری بلند به سوی جوخه های اعدام می دوند و نيز کسانی را که در عين ايستادگی خردورزی و محاسبۀ سود وزيان عمل خود را در زندان می کنند وپشت به مرگ، زندگی را به پيش می برند.

کتاب حقيقت ساده تنها واقعيت مهيب زندان را نشان نمی دهد بلکه حقيقت شجاعت منيرۀ برادران را نيز آشکار می کند چون او در اين کتاب نقد به خود و خودی ها را در بحبوحۀ جدال با دشمن هرگز فراموش نمی کند.

زمان و شرايط رويدادهای کتاب حقيقت ساده، که دهۀ شصت را در بر می گيرد، زمان رودررويی خشونت بار حکومت و مخالفان است.امروز دو دهه از آن زمان گذشته است. جامعه و حکومت دو دورۀ تعديل اقتصادی و دو دورۀ اصلاحات را پشت سر گذاشته است. آن جريان فکری که هفده، هجده سال پيش، نظریۀ نصر بالرعب را منشور کار خود قرار داده بود وبه طور خزنده پيش می آمد و سردار ذوالقدر يکی از پيشروان آن بود امروز بارديگربا اراده ای قاطع به ميدان آمده است. بنا بر اين نظريه:
» رمز بقای انقلاب ايجاد رعب و وحشت در مردم است. زيرا بنا بر اسناد فقهی حرکت تکاملی انسان حرکتی قسری است، يعنی اجباريست، طبيعی نيست. به زور اسلحه ممکن است. حال آنکه مردم را ول کنيد بر اساس طبيعت حرکت می کنند».اين نقل قول ازحجت الاسلام پروازی است که بحث وحدت استراتژيک سپاه را در ميان نخبگان سپاه جمعبندی کرده است.

ما در زبان محاوره عبارت آمرانه و خشونت باری داريم که می گويد: «نفست دربياد می کشمت». يعنی در گفتمان معطوف به قدرت آمرانه مجازاتِ کسی که نفس بکشد مرگ است. اما تنفس امری طبيعی است و نيازمند فضا و هوا. مدافعان نظریۀ نصر بالرعب که مخالف حرکت بر اساس طبيعت هستند به مراتب نفس کشيدن در فضای آزاد را بر نمی تابند. برای آنان نفس نکشيدن از مسلمات است. سياست ارعاب هم استراتژی است و هم تاکتيک. در جو ارعاب نه قانون، نه استدلال و نه گفتگو هيچيک جايی ندارد.همه تکليف است وتسليم و توبه.
حال، شجاعتی که آرام ولی مطمئن در رگ های بخش های مهمی از جامعۀ شهری در جريان است بنياد های اين سياست ارعاب را لرزانده است و روندی مبتنی بر ابهت زدايی را به جريان انداخته است .از جمله:
ـ با نفی مناسبات مبتنی بر ارعاب و تمکينِ بی چون و چرا. معترضان چون و چرا ميکنند و دليل می آورند و سرب گونگی احکام را جدی نمی گيرند.

مثال: نوشين احمدی خراسانی در پاسخ به اتهام غير قانونی بودن تجمع ۲۲ خرداد ۸۵ در اعتراض به قوانين تبعيض آميز عليه زنان، در مقاله ای ميگويد. شما تا به حال به کدام تجمع مجوز داده ايد؟ وقتی اجازه نمی دهيد، خوب بدون مجوز تجمع می کنيم. او نمی گويد بنا بر قانون اساسی تجمعات مسالمت آميز نيازی به مجوز ندارد. اصل مطلب را بيان می کند. يعنی زبانی ساده را برپایۀ استدلالی روشن بکار می برد.

ـ معترضان ابهت فاصلۀ عمودی ميان مرعوب کنندگان و خودشان را شکسته اند. تقسيم کار ميان کسانی که مرعوب می کنند و کسانی که مرعوب می شوند مختل شده است. بسياری از بازجويی های اخير يا به جلسۀ بحث قانونی با بازجو تبديل ميشود و يا به بحث سياسی. به گفتۀ يکی از مصاحبه شوندگان در پايان يکی از بازجويی ها بازجو مجبور ميشود با تکيه بربحث تئوريک از خودش دفاع کند.

برپايی جلسات بحث و گفتگو در دانشگاه ها با نمايندگان ولی فقيه و دانشجويان بسيجی خود يک جلوۀ شجاعت و نمونۀ ديگری از تصويری است که دانشجويان معترض ميخواهند ارائه دهند و آن اينکه نمايندۀ ولی فقيه هم رديف ماست و ما او را مورد خطاب قرار می دهيم. دانشجوی بسيجی نيز بخاطر امتيازات ويژه و ابزار سرکوبی که در اختيار دارد ما را مرعوب نمی کند. ما نظرمان را در برابرش ابراز می کنيم.

نوشتن نامۀ سرگشاده به بازجو نه در غالب دفاعيه های غرا بلکه با لحنی که ميان دو نفر انسان هم سطح معمول است، يکی ديگر از پديده های اخير است. مراجعه می دهم به نامۀ ژيلا بنی يعقوب که به بازجويش می گويد نزديکانش اميدوارند شوهرش مجازاتی سبک نداشته باشد چون «افت داره». هم اودر نامه ای به همسرش ميپرسد آيا او، ژيلا بنی يعقوب، در بازجويی ها حرفی و رفتاری ناشايست داشته است که او را آزاد کرده اند و شوهرش را در بند نگاه داشته اند؟

اينها شگردهای زيرکانه ايست که برای نشان دادن ناکارايی ابزار ارعاب بکار برده ميشود.
شعار»نترسيم، نترسيم، ما همه با هم هستيم» دقيقاً شعاری است که در پاسخ به سياست نصر بالرعب انديشيده شده است. يکی از مصاحبه شوندگان از تاثير جرئت دهندۀ اين شعار چنين ميگويد:
» اشگ آور زده بودند مفصل. سوسک ها ( نظاميان کلاه خود به سر) هم حمله کرده بودند و داشتند چند تا از بچه ها را حسابی می زدند. جمعيت از هر سو می دويد و فرار می کرد. يکدفعه صدای دو تا دختر از وسط معرکه بلند شد که نترسيم، نترسيم، ما همه با هم هستيم. انگار يکدفعه يک چرخش توی جمعيت بوجود آمد همه دو باره جمع شدند و اصلاً حالت چالش با مأموران را پيدا کردند».

گاه اما اتفاق می افتد که فرد تنهاست و با اين حال نمی ترسد. اشارۀ من به حميد وحيد نياست، دانشجوی دستچين شدۀ دانشگاه شريف، برندۀ مدال طلای المپياد جهانی رياضی، که درحضور آيت الله خامنه ای و جمعی بکلی بيگانه با انتقاد از رهبر، با آرامش و شجاعتی کم نظير رهبر را انتقاد ناپذيرو بت شده می خواند و رفتار دو ارگان مهم زير نظر او را، يعنی صدا و سيما و شورای نگهبان، به باد انتقاد ميگيرد. اينکه بعد ها سخنی از اين دانشجو در جايی منتشر نمی شود. خبری از دستگيری يا تهديد نسبت به خانواده اش يا خودش به جايی درز نمی کند می تواند گواه اين باشد که او وابستگی آشکاری با جنبش سبز ندارد ودر نشست مذکور با رهبر، تنها با تکيه بر آن آزادی درونی و حقيقتی که برای فکرش قائل بوده سخن گفته است.

هانا آرنت، فيلسوف معاصر آلمانی می گويد شجاعت يعنی اينکه انسان بپذيرد خود را در معرض قرار دهد،(s’exposer ) خود را برملا کند و در مقابل ديد و داوری ديگری از پرده در آيد.

عباس عبدی، روزنامه نگار و تحليل گر سياسی، اخيراً در مقاله ای در بارۀ معيار های شجاعت ، می گويد:
مهمترين معيار شجاعت يرای يک سياستمدار دفاعش از آزادی است نه فقط آن هنگام که در اپوزيسيون است بلکه زمانی که در قدرت قرار می گيرد. «تعهد يک سياستمدار به آزادی بيان و نقد در هر شرايطی، ميزان شجاعت و يا ترسويی او را تعيين ميکند. مقيد کردن اين مشخصه از سوی سياستمدار چيزی جز مقيد کردن شجاعت او نيست».

رويدادهای اخير، به ويژه مراسم سی و يکمين سالگرد انقلاب، به کمال نشان می دهد که چنين شجاعتی را نمی توان در ميان قدرتمداران کنونی سراغ کرد. اما آن اعتماد به نفسی که متکی به حق آزادی بيان و نقد است در نزد بخشی از جامعه رشدی بی سابقه را نشان می دهد.

ما در فارسی می گوئيم «طرف ترسش ريخته». انگار ترس از جنس مايعات است که وقتی ميريزد ديگر نميشود جمعش کرد. شايد چنين اتفاقی در ايران امروز در حال روی دادن است.

نمونۀ ديگری از تحول در باور ها و انقلاب در سمبل ها را در مسئله حجاب به سر کردن مردان پيدا می کنيم. در يک جامعۀ مرد سالار دست زدن به ترکيب اعتبارِ مردانگی کاری بالاتر از کفر و نوعی مصلوب کردن هويت مردان است.

پس از حجاب بسرکردن اجباری مجيد توکلی، دانشجوی دانشگاه اميرکبير، و ابتکاری که در داخل و خارج از ايران به همبستگی با وی به راه افتاد و تعداد زيادی از مردان عکس خود را با حجاب منتشر کردند، يکی ديگر از بارو های محکم ناموسی فرو ريخت. مسلم تر از اين باور کجا سراغ داريم که زن صفتی برای مرد بالاترين ننگ است. بسياری از مردان ايرانی از اين ننگ ابزاری برای چالش با حکومت و بيان جرئت خود ساختند.

نمونۀ ديگراز اين انقلاب در ارزش معانی، لق شدن مفهوم مسلم «محارب» است. پس از زده شدن اتهام محاربه به برخی معترضان دستگير شده، عده ای خود را داوطلبانه محارب خواندند. البته گسترۀ اين ابتکار به وسعت داوطلبان حجاب نبود و بيشتر در خارج از ايران متمرکز بود ولی اين نيز جلوه ای از ترک هاييست که در استحکامات ايدئولوژيک حکومت به وجود آمد.

در راستای ناديده گرفتن مرسومات مصاحبۀ اخير خانم زهرا رهنورد مثال زدنی است. او در بيان فشار هايی که حکومت به او و همسرش وارد می کند می گويد: «حتی زندگی عاشقانۀ ما را بر نمی تابند و سعی می کنند حاشيه هايی بوجود بياورند». در کدام کشور مسلمان و دنيای سومی ديده شده است که همسر يک شخصيت سياسی از «زندگی عاشقانه اش» سخن بگويد؟

در يک جمعبندی کلی از اين نمونه ها می توان گفت که: شجاعتی که امروز در ايران در حال پا گرفتن است کمتر شجاعتی انقلابی و جنگجويانه و بيشتر شجاعتی خردورزانه است و رو به سوی هدف های عميق دارد. اين شجاعت به شماری از نخبگان جامعه محدود نمی شود و گسترۀ دموکراتيکی دارد. اين شجاعت الزاماً ايثار و شهادت را ايجاب نمی کند و در قالب ابتکاراتی خودمانی قابل بيان است.

در مطلبی خواندم که منظور کانت از habe Muth، يعنی «جرئت داشته باش»، به اين معناست که از فرد دعوت می کند در هرشرايطی، در عين پيروی از قانون، آزادانه شعورش را به کار گيرد. اين يک حرکت خردورزانۀ اجتماعی است.

به نظر می رسد که در انتخابات دهم و جنبش سبزی که پس از آن بوجود آمد چنين جرئتی و چنين نگاهی به چشم می خورد. شکی نيست که خردورزی اجتماعی به معنای محاسبه گری محافظه کارانه نيست . شجاعت معترضان جنبش اخير هزينه هايی داشته ودارد که به پشتوانۀ جوهر همين شجاعت پرداخت می شود. اين دلاوری از همان دلی سر می زند که در شاهنامه جايگاه انديشه و احساس شمرده می شود و امروز بعد شهروندی و مدنی به خود گرفته است.
تماشای دقيق برخی از عکس هايی که از رويدادهای هشت ماه اخير گرفته شده است، و وجود و انتشاراشان خود دليلی بارز بر شجاعت عکس برداران است، نشان می دهد که دختر جوانی که تنها در برابر چند نظامی و لباس شخصی روبانی سبز را به نشانۀ پيروزی بالا برده است چه متانت و در عين حال چه اطمينانی را از خود نشان می دهد به طوريکه طرف مقابل را غافلگير کرده و به ترديد واداشته است. همين ترديد را در برخورد چهره به چهرۀ يک جوان سبز پوش و يک نظامی کلاه خود به سر ميبينيم که در نگاهش پرسش و نوعی تأمل موج می زند. در اين جاست که معنای اين جملۀ پل ريکور به روشنی فهميده می شود:
«رفتار های دلاورانه موجی از تشعشعات را بو جود می آورد و جامعه را آبياری می کند و به شکلی مرموز از بيراهه ها به پيشرفت تاريخ به سوی شرايط صلح آميز کمک می کند».

اين نوشته را با دو نقل قول از جوانانی که در رويداد های پس از انتخابات شرکت داشته اند و مشاهدات و تجربه هايشان را با من در ميان گذاشتند به پايان می برم. از آن ها خواستم جلوه هايی از شجاعت را بازگو کنند.

يک دختر بيست و سه ساله می گويد: «در دو تظاهرات پيش آمد که در جريان حمله و گريز بدن خونين تظاهر کننده ای را برای چند لحظه روی دستم ديدم که صحنه ای تکان دهنده بود. در آن لحظه آنقدر داغ بودم و در حال دويدن و فرياد زدن که درست نفهميدم چه چيزی روی دستم داشتم. اما شب کابوس اين تن خونين مرا ترک نکرد و هنوز هم ترکم نکرده است و به نظر من شجاعت در اين بود که من باز هم فردا به تظاهرات رفتم».

جوان ديگری می گويد:»برای من شجاعت در اين بود که يک ميليون نفر در يک مسير راه بروند و کوچکترين صدايی از کسی در نيايد. شوخی نيست که يک ميليون نفر با يک فکر و يک حس، همبسته با هم، خود را مجبور به سکوت کنند».

منبع: گويا

زندان رجايی شهر

17/02/2010
برچسب‌ها:

مروری برهولناکترین زندان کشور
مژگان مدرس علوم

شبکه جنبش راه سبز (جرس): زندان رجايی شهر واقع در رجایی شهر کرج یکی ازهولناکترین و بدنام ترین زندان‌های کشورمحسوب می شود. بنا به گزارش های رسیده، به طور سالانه دهها زندانی در پی خشونت های رایج در این زندان جان باخته اند و بندهای انفرادی، سوئیت های شکنجه جسمی، بند اطلاعات سپاه از قسمتهای دیگر این زندان محسوب می شود.

این در حالی است که هم اکنون تعدادی از زندانیان سیاسی در کنار مجرمین عادی درآن نگهداری می‌شوند. نگهداری زندانيان سياسی و عادی در کنار هم اقدامی است که از آن به عنوان حربه ای برای اعمال فشار بر زندانيان سياسی ياد می شود.

عدم تفکيک جرائم و اجرای طرح طبقه بندی زندانيان و زندانها و نقض حقوق زندانیان سیاسی، مسئله مورد اعتراض وکلا و مدافعین حقوق بشر بوده است. این در حالی است که مقامات قوه قضائيه افرادی را که بر سر فعاليت سياسی بازداشت شده اند زندانی سياسی نمی داند و خود را متعهد به رعايت معيارهای بين المللی مربوط به اين زندانيان نمی بيند.

از سوی دیگر در حالی که طبق قوانین زندان متهمان باید در محل ارتکاب جرم ،دوران محکومیت خود را سپری کنند اخیرا احمد زیدآبادی و مسعود باستانی به زندان رجایی شهر انتقال یافته اند. همچنین این زندان محل نگهداری بیش از 70 زندانی سیاسی از سراسر کشور به صورت تبعید است.

روز یازدهم بهمن ماه احمد زیدآبادی و مسعود باستانی از بند 350 زندان اوین به زندان گوهردشت کرج در کنار مجرمین عادی منتقل گردید.

گفتنی است احمد زید آبادی 23 خرداد با یورش مامورین وزارت اطلاعات در منزلش دستگیر و به بند 209 زندان اوین منتقل شد. وی در روز دوم آذر ماه از سوی شعبه 26 دادگاه انقلاب حکم سنگین 6 سال زندان ،5 سال تبعید به گناباد و محرومیت مادام العمر از هرگونه فعالیت سیاسی و شرکت در احزاب و هواداری و مصاحبه و سخنرانی وتحلیل حوادث،به صورت کتبی یا شفاهی گرفت و دادگاه تجدید نظر حکم دادگاه بدوی را مورد تایید قرار داد.

چهارزندانی در زندان رجایی شهر در آستانه مرگ

طبق آخرین اخبار رسیده از زندان رجایی شهر چهار تن از زندانیان بند 1 زندان گوهردشت که به یورش‌های گارد به این بند اعتراض کرده بودند به سلول‌های انفرادی بند سپاه منتقل شده‌اند و بر اثر شکنجه‌های صورت گرفته، وضعیت جسمی وخیمی دارند.

روز 25 بهمن برای ایجاد رعب و وحشت و جلوگیری از اعتراضات، چهار زندانی به نام‌های: حسین کریمی محکوم به اعدام، علیرضا رضائیان، محمد محمدی و غلام علی، به اطلاعات زندان فرا خوانده شدند و بعد از چند روز شکنجه با وضعیت وخیمی به سلول انفرادی منتقل شدند.

گفتنی است، ازچند روز پیش اکثر تلفنهای بندهای مختلف زندان رجایی شهر کرج به دستور مسئولان زندان قطع شده است. با این اقدام غیرقانونی مسئولان زندان تماس زندانیان با دنیای بیرون را عملا قطع کرده اند.

حجم بی سابقه زندانیان

بسیاری از مطلعان بر این باورند که حجم بی سابقه شهروندان بازداشت شده و انتقال آنان به این زندان و در عین حال تلاش برای جلوگیری از انتشار اخبار و وقایع درون زندان میتواند عمده دلیل این مسئله باشد.

این در حالی است که به سبب بی خبری از وضعیت زندانیان سیاسی و بازداشت شده های اخیر خانواده های بسیاری ازآنان با یادآوری فجایع دهه۶۰ در این زندان ها و عدم پاسخگویی مسئولان مربوطه در حال حاضر به شدت از سرنوشت بستگان بازداشت شده خود نگران هستند.

شورش زندانیان بدلیل «عملکرد» خشونت آمیز گارد زندان

بنا به گزارش های بدست آمده یکروز پیش از سی و یکمین سالگرد انقلاب اسلامی، بدلیل یورش گارد زندان به بند یک زندان رجایی شهر کرج، بین زندانیان و نیروهای گارد درگیری روی داد و بدنبال آن نیروهای ضد شورش از خارج زندان و احتمالا از زندانهای دیگر به این زندان وارد و مجددا اعمال خشونت را برای در دست گرفتن کنترل بند آغاز کردند.

گفتنی است در ماه های اخیر یورش گارد زندان و ضرب و شتم زندانیان که اکثرا پس از نیمه های شب که زندانیان در خواب هستند انجام می گیرد، به امری عادی بدل شده است. این زندان در طی دو ماهه اخیر دست کم شاهد سه مورد شورش بدلیل برنامه هایی مانند خشم شب و برخوردهای فیزیکی از سوی مدیریت زندان که به صورت سیستماتیک اجرا می شود، بوده است.

شکنجه و تهدید به تجاوز جنسی

پس از اعتراضات گسترده مردم ایران در روز عاشورا حملات گارد زندان علیه زندانیان سیاسی و عادی شدت گرفته و بصورت مستمر در بندها و سالن‌های زندان گوهردشت ادامه دارد.

بنابه گزارشات رسیده از فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران، روز پنجشنبه هشتم بهمن ماه تعدادی از زندانیان سالن 12 جوانان مورد شکنجه وحشیانه قرار گرفته و در حالی که تهدید به تجاوز جنسی شده اند به بند 1 معروف به بند آخر خطیها منتقل شدند.

در همین ارتباط روز یازدهم بهمن ماه دو زندانی بنام مجتبی اسدی و میر احمد حسینی به علت اعتراض به یورش خشونت آمیز گاردهای ویژه، بعد از شکنجه جسمی و ضرب و شتم به دفتر علی محمدی معاون زندان فرستاده می شوند. او این دو جوان زندانی را مورد تهدید و توهین قرار داده و به آنها می گوید: «شماها را به بند 1 منتقل می کنم تا مورد تجاوز جنسی قرار دهند و هزار بلای دیگر بر سر شما بیاورند.»

لازم به یاد آوری است علی محمدی معاون زندان گوهردشت کرج از شکنجه گران شناخته شده زندان گوهردشت کرج است که سالها است در این زندان مشغول به شکنجه زندانیان و انجام اعمال خلاف دیگر است.

گفتنی ست که چندی پیش عظيم عسکری زندانی ۴۴ ساله، که نزديک به ۸ سال بود که در زندان‌های قصر و گوهردشت کرج بسر می‌برد و دربند ۱ معروف به آخر خطيها زندانی بود ، در بیست و سوم دی ماه، اقدام به خودکشی کرد.

روحیه اصلاح «ناپذیری» مقامات زندان

در حالی که ضرب وشتم وشکنجه زندانيان بند ۱ روبه افزايش است زندانيان بی‌دفاع با باتون‌های برقی و شوک الکتريکی مورد شکنجه قرار می‎گيرند و اين موضوع به عنوان يک روال در بند۱ معروف به بند آخر‎خطيها بکار برده می‎شود.

بر اساس گفته های یک مقام امنیتی در زندان این اقدامات غیر انسانی در راستای پیشگیری از شورش های احتمالی در داخل زندان و به دستور حفاظت زندان انجام می گیرد.

چندی پیش صفدر مرادی، افسر جانشین زندان رجایی شهر کرج از مسئولان ارشد این زندان، در اعتراض به ضرب و شتم و شکنجه سیستماتیک زندانیان در زندان رجایی شهر کرج از تمامی مسئولیتهای خود در سازمان زندانها و بالطبع زندان رجایی شهر کرج استعفا کرد. وی که پیگیر اصلاح وضعیت ضد حقوق انسانی این زندان بود به دلیل روحیه اصلاح ناپذیری مقامات با استعفای خود به همکاری خود در سازمان زندانها پایان داد.

تبدیل «زندان» به پارک!

چندی پیش غلامحسین اسماعیلی رییس سازمان زندان‌ها خاطرنشان کرده است:‌ «برخی از مراجع انتظامی بازداشتگاه‌هایی دارند که تحت پوشش و نظارت سازمان زندان‌ها و اقدامات تامینی است و ما برای مسوولان آن بازداشتگاه‌ها ابلاغ صادر می‌کنیم. اما اگر بازداشتگاه‌هایی باشد که ما برای آن ابلاغ صادر نکرده باشیم،بازداشتگاه رسمی نخواهد بود.»

از سوی دیگر رییس سازمان زندان‌ها گفت: «‌ما در تهران زندان نداریم و اوین بازداشتگاه بوده و زندان محسوب نمی‌شود. در گذشته در تهران تنها یک زندان بود که آن هم در حال حاضر به پارک تبدیل شده است.»

اسماعیلی در ادامه اظهارداشت:‌ «اگر کسی دلش به حال محکومین می‌سوزد باید بگوید در تهران زندان نداریم و در گذشته زندان بوده که آن هم جمع‌آوری شده است.»

منبع: جرس

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

17/02/2010
برچسب‌ها: , ,

هفت سين عید امسال قرار است با آجيل كيلويي 10-15 هزار توماني، ميوه هزار تا 2 هزار توماني و شيريني چند هزار توماني پر شود. نوروز براي بسياري جز سردي و تلخ‌كامي، ارمغاني ندارد/ همه در پيدايش وضع موجود مقصرند.

ایلنا: باور كنيد اين گزارش به قصد سياه‌نمايي تهيه نشده است. گزارشي است از مشاهدات عيني در يكي از محله‌هاي حدودا مركزي شهر تهران؛ شهري كه بسياري بر اين باورند كه محل اجتماع ثروتمندان ايران است، با اين حال فقر به عريان‌ترين شكل در كوي و برزن آن نمودار است. شرحي است از اتفاقاتي كه در همين ميوه‌فروشي‌ها، قصابي‌ها و سوپرماركت‌هايي كه همه ما با آنها هر روز سروكار داريم، مي‌افتد، اما شايد بسياري بدون نگاه دقيق، به سادگي از كنار آن مي‌گذرند.
***
قصد خريد مقداري ميوه داشتم كه اضطراب جواني ناخودآگاه مرا جذب خود كرد. سعي كردم وانمود كنم كه حواسم به او نيست. 200 تومان از جيب خود بيرون آورد و از فروشنده، سيب‌زميني و پياز طلب كرد. البته فروشنده هم با گشاده‌دستي، 2 سيب‌زميني و 2 پياز به او داد.
نگاه عجيب من، فروشنده را به حرف آورد: ”آقا مردم گرفتارن. به خدا ما كه از دست مردم پول مي‌گيريم، از هر كسي بهتر مي‌فهميم. اينكه شما ديدي، خوب خوبش بود. يه روز بيا اينجا، ببين ما چي مي‌بينيم و چي مي‌كشيم. برگه‌هاي كاهو را اون گوشه مي‌بيني.” به سمت در خروجي مغازه اشاره كرد. مقداري برگ كاهوي پلاسيده كه همه مغازه‌داران، از كاهوها سوا مي‌كنند، نشان داد. ”چند تا خانم هر روز بعدازظهر ميان و همين برگه‌ها رو از ما مي‌گيرن. فكر نكني براي كار خاصي يا دادن به حيوونات باشه. خودشون از اونها استفاده مي‌كنن. اون گوجه‌هاي پايين ميز رو مي‌بيني.” مقداري گوجه لهيده و لك و پيس‌دار را به من نشان مي‌دهد. ”همون گوجه‌ها رو از من مي‌گيرن. اونهايي رو كه قابل استفاده باشه، مي‌خورن و مابقي رو رب مي‌كنن. آقا وضع مردم خيلي خرابه. والله باباي ما كه تو همين كار بود، همه اين جور سبزي‌ها و ميوه‌ها رو مي‌ريخت تو جوب. ما نگه مي‌داريم شايد يه بنده خدايي به دردش بخوره. فكر نكن اينهايي رو كه مي‌گم به نيت اينه كه بدوني من آدم خيري هستم. نه والله. اگه خير بودم و داشتم، جنس خوب بهشون مي‌دادم. اينها رو كه مي‌برن، خودم از شرمندگي عين لبو قرمز مي‌شم.”
به گوجه‌فرنگي‌هاي روي ميز اشاره مي‌كند و مي‌گويد: ”مي‌بيني. همين هفته پيش كيلويي 700 تومان بود. اين هفته شده 950 تومان. خدا مي‌دونه تا دم عيد چقدر ديگه بياد رو قيمتش. خوب خيلي از همين دور و اطرافمون نمي‌تونن اين رو تامين كنن. 200 تومن هم براشون 200 تومنه. قديما مي‌اومدند سفارش مي‌دادن از ميدون براشون يك گوني سيب‌زميني، يا پياز بياريم يا يه جعبه گوجه‌فرنگي. الان همه ترجيح مي‌دن كم بگيرن تا كم خورده بشه. درد مردم رو ما مي‌فهميم.”
***
حرف‌هاي صاحب مغازه ميوه‌فروشي كه تمام مي‌شود، كنجكاوي من تازه آغاز مي‌شود. به فاصله چند متر از مغازه ميوه‌فروشي، يك قصابي وجود دارد كه گوشت قرمز و سفيد مي‌فروشد. صاحب مغازه قصابي، در كنار مغازه انباري نيز دارد كه در آن چند قصاب راسته‌هاي گوسفندي و گاوي را كه به آنجا آورده مي‌شود، جدا و جداگانه به رستوران‌ها مي‌فروشند. جالب است كه وي نيز تمامي گفته‌هاي ميوه‌فروش را تاييد مي‌كند.
”آقا وضع خيلي‌ها خراب شده. اين استخوان‌ها رو مي‌بيني”. به استخوان‌هاي مرغي اشاره مي‌كند كه در جعبه آبي رنگي ريخته شده است. ”اين استخون‌ها از گوشت مرغ جدا مي‌شن و گوشت براي جوجه كباب مصرف مي‌شه. اين استخون‌ها رو نگه مي‌داريم، اگه خودت وایستي مي‌بيني. ميان همين استخون‌ها رو با گردن مرغ از ما مي‌خرند تا باهاش سوپي، چيزي درست كنن كه مزه مرغ بده.”
به سمت ديگر مغازه اشاره مي‌كند. ”اونها رو مي‌بيني. بهش ميگن قلوه‌گاه. مثلا گوشته اما همش روغنه. مردم نمي‌تونن اكثرا گوشت كيلويي 14-15 هزار تومني بخرن. ميان از اين قلوه‌گاه‌ها مي‌خرن.” به استخوان‌هايي كه راسته از آنها سوا شده نيز اشاره مي‌كند و مي‌گويد: ”اين استخون‌ها رو سابقا يه سري آدم مي‌خريدند. مي‌گفتند مي‌برن ازش روغن مي‌كشن، بعدش هم پودر مي‌كنن و مي‌دن به گاو گوسفندا. به خدا آدم شرمش ميشه بگه، الان همين‌ها رو مردم مي‌خرن، با اون قلوه‌گاه‌ها قاطي مي‌كنن مثلا گوشت خريدن.”
***
مواردي كه اشاره شد مشاهداتي است از يكي از محلات نسبتا مركزي تهران، در كنار بازار بزرگ كه روزگاري محل اسكان ثروتمندان تهران به حساب مي‌آمد. البته اين موضوع مختص به آنجا نيست. گفت‌وگو با صاحبان غرفه‌هاي ميادین ميوه و تره‌بار از غرب تهران گرفته تا جنوبي‌ترين نقاط آن، موارد مشابه فراوان ديگري را به تصوير مي‌كشد.
واضح است كه وقتي در مركز پايتخت ايران، چنين وضعي براي بخش نه چندان كوچكي از مردم حادث شود، تكليف حاشيه‌نشينان شهرها و ساكنان شهرها و روستاهاي محروم چيست؟
چهره كريه فقر، هر روز خود را واضح‌تر و عريان‌تر در پيش چشم مردم به نمايش مي‌گذارد. اينها سياه‌نمايي نيست. بياني است واقعي از آنچه بخش نه چندان كوچكي از مردم را به سختي آزار مي‌دهد.
مقصر اين وضع هم فقط دولت نيست، هرچند شايد تقصير آنها بيش از سايرين باشد. از شهرداري‌ها كه هر روز براي زيور و آزين بستن فلان پل يا چهارراه، عوارض نوسازي و بازسازي و هزاران مورد ديگر را افزايش مي‌دهند، تا فلان نماينده مجلس كه به جاي شكم خالي مردم حوزه خود، به فكر لابي براي تامين اعتبار جاده‌اي براي تضمين پيروزي در دوره بعدي انتخابات است، همه و همه در پيدايش وضع موجود مقصرند.
روزها به تندي مي‌گذرد و نويد فرا رسيدن عيد نوروز، با هزار خرج و گرفتاري جديد را مي‌دهد. عيدي كه قرار است هفت سينش با آجيل كيلويي 10-15 هزار توماني، ميوه هزار تا 2 هزار توماني و شيريني چند هزار توماني پر شود. نوروزي كه براي بسياري جز سردي و تلخ‌كامي، ارمغاني ندارد، ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد.

منبع: ايلنا

نشان منافق از نگاهِ پيامبر(ص)

17/02/2010
برچسب‌ها:

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، فرمودند:

نشان منافق سه چيز است :

1 – سخن به دروغ بگويد. ( آيا احمدی نژاد دروغ مي گويد؟ )

2 – از وعده تخلف كند. ( آيا احمدی نژاد از وعده، تخلف ميكند؟ )

3 – در امانت خيانت نمايد. ( آيا احمدی نژاد خيانت در امانت ميكند؟ )

سوال: آيا احمدی نژاد بر طبق سخنان پيامبر، منافق است؟

دکتر عبدالکریم سروش در مصاحبه با روز: با رفراندوم اختیارات ولی فقیه حذف شود

17/02/2010

بذرپور فرزانه بذرپور

با دکترعبدالکریم سروش در مورد مسائل روز کشور، بیانیه گروه 5 نفره وتلفیق دین و سیاست مصاحبه کرده ایم. دکتر سروش با تاکید بر اینکه اگر در کشور رفراندومی برگزار شود باید «جایگاه ولایت فقیه و اختیارات آن مورد سئوال قرار گیرد» این نکته را نیز مورد تاکید قرار می دهد که: «برای اینکه دین جان سالم به در برد و ایمان مومنان آزادانه و نه به تحمیل صورت گیرد، به نظر من سکولاریزم سیاسی یک امر بسیار پسندیده است. » این مصاحبه در پی می آید.

چندی پیش، شما و 4 تن از چهره‌های سرشناس سیاسی ـ فرهنگی بیانیه‌ ای تحت عنوان بیانیه روشنفکران دینی صادر کردید و در آن خواسته‌ها و مطالبات حداقلی جنبش سبز را برشمرده بودید. این شائبه در میان عده‌ای مطرح شد که این بیانیه می‌خواهد رهبری روشنفکران دینی را به دیگر سلیقه‌ها و طیف‌های درون جنبش سبز تحمیل کند و در واقع سکولارها آن را تمامیت‌خواهی روشنفکران دینی قلمداد کردند. سئوال من این است که افتراق و اختلاف نظر میان سکولار ها و جریان روشنفکری دینی بر محور چه موضوعاتی است؟

به طور کلی دو گونه سکولاریزم داریم: سکولاریزم سیاسی و سکولاریزم فلسفی. سکولاریزم سیاسی یعنی انسان، نهاد دین را از نهاد دولت جدا کند و حکومت نسبت به تمام فرقه‌ها و مذاهب نگاهی یکسان داشته باشد و تکثر آنها را به رسمیت بشناسد و نسبت به همه آنها بی‌طرف باشد. به این معنا بسیاری از مذهبی ها هم سکولار سیاسی هستند و چنین بیطرفی سیاسی را در حضور عقاید مختلف و متکثر به رسمیت می شناسند و بر آن صحه میگذارند.

اما سکولاریزم دیگری داریم با نام سکولاریزم فلسفی که معادل با بی دینی و بی اعتقادی به دیانت است و نوعی ماتریالیزم(ماده‌گرایی) است. این نوع سکولاریزم با اندیشه دینی غیر قابل جمع است. یکی قائل به اثبات دین است و دیگری قائل به نفی دین و جمع بین نفی و اثبات غیرممکن است. اگر سکولاریزم سیاسی را در نظر بگیریم شاید همه و یا اکثریت اعضایی که آن بیانیه را امضا کردند سکولار سیاسی هستند؛ مخصوصا پس از این تجربه تلخ و عمیق جمهوری اسلامی که به ما آموخته است در آمیختن قدرت و دین و از موضع خدا در جامعه حکومت کردن چه آفت‌هایی به دنبال دارد. در واقع برای اینکه دین جان سالم به در برد و ایمان مومنان، آزادانه و نه به تحمیل صورت گیرد، به نظر من سکولاریزم سیاسی یک امر بسیار پسندیده است اما سکولاریزم فلسفی نه، چون با دیانت قابل جمع نیست. در یک نظام مبتنی بر سکولاریزم سیاسی افرادی که به دیانت هم معتقد نیستند می‌توانند از حقوق شهروندی برخوردار باشند و آزادانه زندگی کنند و از همه مزایا و مواهبی که دیگران به حکم شهروندی برخوردار هستند، بهره‌مند شوند.

آیا بیانیه 5 روشنفکر دینی بیانگر رهبری و یا موجب نوعی اختلاف در طیف های حامی جنبش سبز بوده است؟

آن بیانیه به اعتقاد من اختلاف افکن نبود. واقعیت این است که در درون جنبش سبز هم دینداران و هم غیردینداران، هم چپ‌ها و سکولارهای فلسفی و حتی افرادی از انجمن حجتیه وجود دارند و این را نه می‌توان انکار کرد و نه می‌توان مخفی نگاه داشت. اینکه گروهی در بیانیه‌ای درباره جنبش سبز سخن بگویندبه معنای نفی گروه یا اندیشه دیگری نیست. اتفاقا ما آشکارکننده همین پلورالیزم و تکثر هستیم که یک بخش ما روشنفکر دینی است و بخش دیگر آن سکولار فلسفی است و همه اینها در درون جنبش سبز موجودیت دارند و در آینده ایران هم فصل و نقش هر کدام مشخص خواهد شد.

واژگان «جمهوری» و «دموکراسی» در توصیف نظام سیاسی و حکومت مردم بر مردم به کار می‌رود‌؛ آیا تلفیق مذهب و دین با سیاست و حکومت و ساخت واژهای ترکیبی چون «جمهوری اسلامی» و «دمکراسی دینی» تکرار تجربه استبداد دینی نیست؟

ما الان همگی باور داریم که در جامعه‌مان استبداد دینی حاکم است و قبل از استبداد دینی و قبل از انقلاب 57، استبداد سلطنتی حکم بوده است. حال اگر ما میتوانیم از استبداد دینی سخن بگوییم، پس می توانیم از دموکراسی دینی هم سخن بگوییم. استبداد دینی به این معنا که عده‌ای در زیر پرچم دین، استبداد کنند و حتی از دین نکاتی را استخراج کنند که به سلطه بیشتر ایشان بر مردم منجر شود. البته استبداد، دینی و غیر دینی ندارد ولی عده‌ای با ابزار دین می‌توانند استبداد به وجود ‌آورند که این نه تنها امکان، بلکه حقیقت و فعلیت نیز در جامعه ما یافته است.

دموکراسی دینی هم به همین اندازه امکان دارد؛ عده‌ای به نام دین و ابزار دین و بنا به تکلیف دینی بکوشند تا در کشور خودشان یک نظم دموکراتیک برپا کنند. یک نظم دموکراتیک که به همه‌‌ شهروندان حق مساوی دهد، حق مشارکت سیاسی و تمامی حقوق لازم در نظام دموکراسی به افراد داده شود و مهمتر از همه یک قوه قضاییه مستقل به وجود آورد که رکن اساسی هر نظام دموکراتیک است و البته هیچ منافاتی با اسلام ندارد و در عین حال ستون دموکراسی است.

نسبت حکومت آینده فرضی در ایران با دین و فقه اسلامی چیست؟

نسبت حکومت آینده با دین در چند نکته خلاصه می‌شود:

1 دینداران هم در آن مجال عمل دارند و باید از آزادی برخوردار باشند.

2. دینداران بنا بر تکلیف دینی شان با نابرابری و استباد مبارزه خواهند کرد.

3. بنا بر تکلیف دینی شان قوه قضاییه مستقل برپا خواهند کرد.

4. بنا بر تکلیف دینی خود، عدالت را در همه جامعه سایه‌گستر خواهند کرد.

5. بنابر تکلیف دینی خود، دیگران را هم انسان و دارای حقوق برابر با خود خواهند دانست؛ و همه اینها می تواند بنابر یک مسئولیت دینی صورت گیرد.

دموکراسی دینی هیچ تفاوتی با دموکراسی ندارد و تنها چون مسئولیتش بر عهده دینداران است میتواند نامش دموکراسی دینی باشد. در یک دموکراسی دینی حداکثر سعی میشود قوانینی که با قوانین قطعی دینی منافات دارند به تصویب نرسند؛ این قوانین قطعی و ضروری هم در اسلام بسیار محدود هستند. فتاوی زیادی ممکن است وجود داشته باشد اما میتوان به مهمترین آنها اکتفا کرد و حتی در صورت لزوم اجتهاد تازه کرد. همین ضامن اسلامی شدن قوانین است و بقیه دین به پایبندی قلبی خود مومنان باز میگردد که چقدر در عمل به شریعت اهتمام دارند.

آیا منابع حقوقی و قانون گذاری همچنان بر پایه فقه اسلامی و فقه جعفری خواهد بود؟

فقه اسلامی و به تبع آن فقه جعفری، محدودتر از آن خواهد بود که بتوانیم همه قوانین را از آن استخراج کنیم، کافی است ما قوانینی بنویسیم که با قطعیات و ضروریات اسلامی منافات نداشته باشد؛ ضمن اینکه می توان در همه‌ اینها کسب اجتهاد کرد. جامعه دینی بنابر خواست اکثریت دینداران هویت و شکل خواهد گرفت و فرهنگ دینی آن باعث تمایز با دیگر جوامع است.

اگر قرار باشد رفراندومی در ایران برگزار شود و شما یکی از طراحان آن باشید چه موضوع و قانونی را به نظرسنجی عمومی خواهید گذاشت و چگونه این رفراندوم را تنظیم میکنید؟

جایگاه ولایت فقیه و اختیارات آن باید مورد سئوال قرار گیرد. ما در تنظیم رفراندوم، باید مسائل خیلی مشخص و ملموسی را مورد سئوال قرار دهیم چرا که اگر موضوعات انتزاعی را محور قرار دهیم به نتیجه‌ نمی رسیم و مشکلات تازه‌ای گریبان گیر نظام خواهد شد.

تئوری ولایت فقیه توسط آیت اله خمینی پیش از پیروزی انقلاب مطرح شده بود. آیا آن دیدگاه فارغ از فعلیت یابی آن در حکومت، محتوم به استبداد دینی بود یا اینکه عملکرد جمهوری اسلامی چنین نتیجه‌ای را به بار آورده است؟

تئوری ولایت فقیه، عین استبداد دینی است. با این تئوری اصولا نمی توان نظم دموکراتیک به وجود آورد. حتی هیچ کس نمی تواند در ذیل تئوری ولایت فقیه، عدالت بورزد چون همان گونه که فیلسوفان قدیمی گفته‌اند، قدرت مطلقه فساد مطلق می‌آورد. پارساترین فرد هم اگر در راس جامعه با قدرت غیرپاسخگو قرار گیرد بعد از چند سال بسیار از عدالت فاصله خواهد گرفت. لذا تئوری ولایت فقیه آیت اله خمینی از همان آغاز یک تئوری غیر اخلاقی بود ولی در عمل هم خوشبختانه ماهیت خودش را نشان داد و اکنون بیش از گذشته با تجربه تلخ جمهوری اسلامی مشخص شده که تئوری ولایت فقیه، تئوری عدالت ورزانه‌ای نبوده و نیست. اگر چیزی باید قربانی شود آن قدرت مطلقه و اختیارات مطلقه فقیه است، اگر این سایه شوم از سر ایران برداشته شود و آفتاب عدالت بتابد مردم ایران میتوانند رنگ آزادی و عدالت را ببینند.

به نظر می‌رسد جریان بنیادگرایی شیعی تحت لوای احمدی نژادیسم در ایران چنان به قدرت رسیده است که از همان تفکرات خشونت طلبانه و ابزارهای سرکوب بنیادگرایی اسلامی (طالبان و القائده) نیز برخوردار است. به نظر شما اعتقاد به مهدویت چقدر در این افراط گرایی نقش داشته و راه مقابله و متوقف ساختن این افراط گرایی چیست؟

بنیادگرایی در عموم مسائل به طور کامل قابل برطرف کردن نیست. بنیادگرایی اسلامی از بعد از فوت پیامبر اسلام با ظهور خوارج آغاز شد و تا امروز هم ادامه یافته است، نمی توان آن را ریشه کن کرد و همواره در تاریخ بوده است، اما بنیادگرایی گاهی مغلوب است و گاهی غلبه پیدا کرده است. علت این جریان هم پاره ای به روانشناسی و روحیه افراد باز میگردد که ذیل اندیشه دینی به سمت فاشیسم تمایل دارند و بر این توهم بزرگ هستند که هم دین را و هم دنیا را میتوانند اصلاح کنند، آن هم با سرعت و خشونت.

از همان اوایل که خوارج در اسلام به وجود آمدند شیوه‌شان خشونت ورزی بود. بر سر مسائل جزئی راحت آدم میکشتند و شکم پاره میکردند و به دنبال یک جامعه پاک و خالص از مومنان بودند و هر کس که اندک زاویه ی با آنها داشت حذف فیزیکی می‌کردند. امروز هم جریان بنیادگرایی شیعی از همان آبشخور تغذیه می‌کند و تنها راهش آن است که نگذاریم به قدرت برسند و بگذاریم در حاشیه ‌ی از جامعه با خیالات خام خود دلخوش باشند چراکه به این مقدار میشود رضایت داد و تحمل کرد اما بیش از این نه.

در ایران هم احمدی‌نژادیسم و فرقه‌های شدیدا خرافی و قصه مهدویت، همیشه در جامعه بوده است و حتی در گذشته‌های دور از این افراطی تر هم بوده است اما امروز آنها به قدرت رسیده‌اند و زشتی شان چندین برابر شده است. اگر ما یک جامعه آزاد داشته باشیم که افراد وقتی روی ترازو جامعه قرار میگرند عیار واقعی شان بدست آید، این جریانات و افراد هرگز مجال حضور نمی‌یابند و همچنان در حاشیه خواهند ماند.

امروز مشکل ما گره خوردن و ازدواج قدرت با افراط‌گرایی مهدویت‌گرایانه است. این افراط گرایی مهدویت گرایانه همیشه به صورت یک جریان باریک در جامعه وجود داشته و بعد از این هم خواهد داشت ولی بستر دسترسی آنها به قدرت و حکومت است که باعث این همه آفت و آسیب شده است. اگر یک نظم دموکراتیک در جامعه به وجود آید این افراد اصولا در حاشیه خواهند ماند بدون اینکه نزاعی صورت گیرد، خشونتی ورزیده شود و هزینه ی گرانی به جامعه تحمیل شود.

منبع: روزآنلاين

موسوی: مردی برای تمام فصول

17/02/2010

عباس ميلانی

مردان سنتی ایران، به ویژه آنانکه در مقام های رهبری جمهوری اسلامی اند، اغلب برای اشاره به همسران خویش از واژه «منزل» استفاده می کنند. کاربرد این واژه ریشه در این واقعیت دارد که آنها می خواهند از این راه «غیرت و شرف» مردانه خویش را حفظ کنند. به گمانشان نام زن هم بخشی از «عزت» اوست و اگر نا اهلی حتی نام همسرشان را بشنود به غیرت مردانه شان بر می خورد.

جنم انسانی میرحسین موسوی را می توان، از جمله، در این واقعیت سراغ کرد که او به زنی چون زهرا رهنورد دل باخت و او را به همسری و همراهی برگزید. زمانی که در حدود سال های پنجاه نخست با هم آشنا شدند، زهرا رهنورد نامی پرآوازه در عرصه فمینیسم اسلامی بود. در عین حال مجسمه ساز و منتقدی نامدار و از ستارگان حلقه های روشنفکران مذهبی ایران به حساب می آمد. در آن سالها این گونه حلقه ها در ایران رواجی تازه پیدا کرده بود. شاید رهنورد شهرت خویش را بیش از هر چیز مدیون نظرات سیاسی اش بود. در آن روزگار نقد پدر سالاری در محافل دانشگاهی غرب رواجی تمام داشت. اما رویکرد رهنورد به این جریان فکری، از نوعی دیگر بود. در سخنرانی حاشیه که اغلب برای انجمن های اسلامی دانشجویی نوخاسته ایراد می شد، می گفت بی شک در اسلام می توان جنبه هایی زن ستیز سراغ کرد اما تأکید داشت که این مایه های زن ستیز الزاماَ جزیی از جوهر اسلام نیست. رواجشان را مدیون سیطره مردان در اسلام می دانست.

انتخاب رهنورد به عنوان همسر و همراه، نکات بسیار مهمی را درباب چند و چون شخصت موسوی باز می گوید. مردان همنسلش، به ویژه در میان کسانی که دلبستگی های مذهبی داشتند، به ندرت به زن روشنفکری دل می بستند که چون رهنورد مستقل بودند و در زمان ازدواج حتی از همسرشان پرآوازه تر بودند. نه تنها در آغاز ازدواجشان بلکه در ماه های اولی که به مقام نخست وزیری رسیده بود بسیاری موسوی را به عنوان «شوهر رهنورد» می شناختند.

امروز البته شوهر رهنورد به چهره برجسته جنبش دمکراتیک ایران بدل شده است. ورودش به فعالیت های انتخاباتی دور اخیر مایه امید و شور ملیون ایرانی شد و کودتای انتخاباتی علیه اش موجی بی سابقه از اعتراض مردمی را به همراه داشت. به رغم نفش کلیدی اش در این تحولات شگرف تاریخی، هنوز زندگی نامه روشنی از او در دست نیست و شخصیت او در هاله ای از ابهام و شایعه بافی مانده است.

زندگی سیاسی نسبتاً طولانی اش نوعی معما است. چگونه کسی که سالها سرباز وفادار انقلاب آیت الله خمینی بود، می تواند امروز به نماینده نیروهای طرفدار دمکراسی و لیبرالیسم ایران بدل شود؟

در دوران هشت ساله نخست وزیری اش که همزمان با سال های آغازین رژیم جمهوری اسلامی بود، جنایاتی سهمگین صورت پذیرفت. یکی از خونبارترین جنگ های عصر جدید جنگ ایران و عراق بود و می دانیم که بعد از دو سال که نیروهای ایران ارتش مهاجم عراق را به مرزهای پیش از جنگ پس راندند و آشکارا بود که از آن پس جنگ پیروزی نخواهد داشت. ولی رژیم جمهوری اسلامی شش سال دیگر به جنگ ادامه داد.

حتی اگر این جنگ هشت ساله هم نمی بود، زندگی موسوی باز هم خالی از رمز و راز نمی بود. از جار و جنجال گریزان است و روحیه ای عزلت گزین و حتی خجالتی دارد و این همه سبب شده که شخصیت او به لوحی سفید بدل شود و هر کس از ظن خود هر آنچه می خواهد بر آن بنویسد. در چند ماه اخیر گاه حتی به ظاهر به ناظری شبیه بود که تحولات تاریخی عظیمی که به نامش در تکوین بود صرفاً نظاره می کند. آیا نقشی در به راه انداختن حرکت توده ای که ارکان رژیم اسلامی را به لرزه انداخته داشته است؟ آیا صرفا شور و شوق جنبش هوادارانش او را به این نقش و لحظه تاریخی کشانده؟

خوشبختانه با تأمل در مجموع اسناد و اقوال می توان به گونه ای هر چند کمرنگ از شخصیت او دست یافت. برخی حقایق زندگی اش یکسره اجتناب ناپذیراند. دلبستگی و ازدواجش با زهرا رهنورد خود نشانگر حیاتی پر از سرکشی و تقابل در برابر نسبت ها و نیروهای ارتجاع است. در واقع جنبش سبز و ایستادگی اش در برابر استبداد صرفا واپسین نشان و لحظه از مبارزات دیرینه موسوی در برابر استبداد و ارتجاع است.

میر حسین موسوی در سال 1941 در شهر خمین در استان ترک زبان آذربایجان به دنیا آمد. نام خانوادگی کاملش موسوی خمینی، نشان خویشاوندی دورش با معاند دیرینش علی خامنه ای است. پدر موسوی تاجر چای و از مکنت چندانی برخوردار نبود. وقتی برای ورود به دانشگاه راهی تهران شد در هیچ یک از رشته هایی که معمولاً مورد طلب دانشجویان بود، یعنی طلب و مهندسی و حقوق ثبت نامه نکرد. در دانشکده هنر و معماری دانشگاه ملی (بهشتی امروز) ثبت نام کرد. در آن زمان دانشگاه ملی اولین و تنها دانشگاه خصوصی ایران بود. اکثر دانشجویانش را فرزندان طبقات مرفه تشکیل می داد. ولی در سال 1965 دولت اداره دانشگاه را به عهده گرفت و به تدریج فرزندان طبقات مختلف به آنجا راه یافتند. و طولی نکشید که آنجا هم به یکی از مراکز مخالفت با رژیم شاه بدل شد. در واقع میرحسین موسوی خود از بنیانگذاران انجمن اسلامی آن دانشگاه بود.

در زمانی که موسوی فوق لیسانس خود را از دانشگاه دریافت کرد (در سال 1969) فضای روشنفکری ایران در حال تفسیر بود. از اوایل دهه شصت دیگر اسلام برای شمار قابل ملاحظه ای از مردان و زنان متحد و ایران صرفاً تجسم تحجر و واپس ماندگی نبود. موسوی از جمله مشتاقان حسینه ارشاد بود. برخی از طرفداران بازاری و میانه روی آیت الله خمینی در تأسیس حسینیه ارشاد نقشی اساسی داشتند. هدف اصلی حسینه ارشاد جذب زنان و مردان تجدد خواهی بود که از مدتها پیش به رفتن به مساجد رغبتی نشان نمی داند. موسوی و رهنورد هم در زمره کسانی بودند که به حسینه ارشاد رو کردند. شواهدی حاکی از آن است که ازقضا باب آشنایی و دلبستگی آنها در همان جلسات حسینیه گشوده شد.

جذبه اصلی حسینیه ارشاد البته علی شریعتی بود. سخنرانی پرتوان بود. مایه فکری و عمق مطالعاتی چندانی نداشت. نوعی کیمیاگر اندیشه ها بود. در دوران تحصیلاتش در پاریس نبض زمان را گرفته بود. در تهران می خواست مارکس و محمد و امام حسین و چه گوارا را در بیامیزد. با ترکیبشان از چیزی به نام «تشیع علوی» سخن می گفت که در واقع صورت بندی ایرانی همان جریانی بود که در ابتدای مسیحیت به خصوص در آمریکای لاتین از آن به عنوان «الهیات رهابخش» یاد می کردند. ترکیب التقاطی شریعتی از این اندیشه ها و مشرب های گوناگون نوید ایدئولوژی هایی را می داد که در این جهان انقلاب و در آن جهان رستگاری را میسر می کند.

ایدئولوژی ذاتاَ متضاد و ناهمگون شریعتی در واقع نمایانگر ناهمگنی ائتلاف سیاسی ای بود که در ماه های قبل از انقلاب برای سرنگونی شاه متحد شدند. حتی آیت الله خمینی هم گاه در جملاتش به آمریکا و سرمایه داری و در شعارهایش در جانبداری از فقرا از واژگان و مفاهیم مارکسیستی مایه و بهره می گرفت. گر چه شریعتی روحانیون تشیع را بسان تجسم نیرویی که از ارتجاع و انسداد فکری و از خرافه پرستی دفاع می کند مورد نقد قرار داده بود، اما معمولاَ آیت الله خمینی را از این حملات مستثنی می کرد. دلیلش مبارزات او علیه استبداد و استعمار بود. پیام شریعتی آشکارا به دل موسوی نشست. او نیز چون شریعتی با استبداد رژیم شاه سر عناد داشت. او نیز استبداد و وابستگی رژیم شاه به آمریکا را می نکوهید. در مقالاتش از نامه مستعار «رهرو» استفاده می کرد. مانند شریعتی او نیز دلبسته خمینی شد، به ویژه که زمانی که هاله پیروزی انقلاب هم به شهرتش افزود. اما از همان زمان حسینه ارشاد هم می توان نشانه هایی از مبارزه مقاله موسوی با روحانیون محافظه کار و سنتی سراغ کرد. ریشه این تقابل، به دیگر سخن، به سالهای قبل از آغاز جنبش سبز تاویل پذیر است.

علی شریعتی یکی از نظریه پردازان مهم انقلاب 1979 بود. حدود چهار سال پیش از سقوط رژیم شاه درگذشت اما در نویدهای نامتجانس اما فریبنده او می توان نشانه های نویدهای ناهمگون انقلاب 1979 را نیز سراغ کرد. هم در آرای او و هم در نویدهای انقلاب شاهد تلاش واهی برای برآوردن نیازها و آمال نامتجانس انقلابیون چپی، روحانیون قمی و طبقه متوسط بودیم. تنها در گرماگرم مبارزه با رژیم شاه بود که می شد این تضادها و تناقض ها را نادیده گرفت و یا بر آنها سرپوش گذاشت. اما در واقع حتی در آن روزها هم این تضادها جدی بودند و گاه رخ می نمودند. برای مثل، قبل از مرگ شریعتی، خمینی و طرفدارانش نظرات انتقادی شریعتی را برنتابیدند و عملاً او را از سخنرانی در حسینه ارشاد باز داشتند.

در واقع تضادهای سیاسی اجتناب ناپذیر امروز رژیم اسلامی در ایران تداوم و تجلی همان تضادها و تناقض های ایدئولوژیک قبل از انقلاب اند. حرکت اصلاح طلبی، چه آنگاه که در ریاست جمهوری خاتمی تجسم می یافت و چه زمانی که در هیات جنبش سبز رخ می نماید، نماینده نیروهایی هستند که در آن ائتلاف ناهمگون قبل از انقلاب شرکت جستند و از همان زمان تاکنون معترض چرخش استبدادی رژیم بوده اند.

از هر نظری که بنگریم برآمدن موسوی به سالک رهبران طراز اول رژیم جدید حتی برق آسا بود. در زمان انقلاب به عنوان روشنفکری که اعتقادات مذهبی عمیق دارد شناخته شده بود. به علاوه در آن سالها اول، رژیم اسلامی محتاج چهره ای مردمی بود، چهره ای که بتواند اتئلاف ناهمگون انقلاب را در کنار هم نگهدارد. سلوک آرام و مبتنی موسوی، و نیز ریشه های فکری اش در حسینه ارشاد، دقیقاً خصوصیاتی بود که رژیم در آن سال ها محتاجش بود. به علاوه او در شخص آیت الله بهشتی دوست و متحدی پرتوان یافته بود. بهشتی از قدرتمندترین مردان بعد از انقلاب بود. چندی پس از 22 بهمن 57 با همکاری رفسنجانی و خامنه ای دست به تأسیس حزب جمهوری اسلامی زدند و به همت آیت الله بهشتی، موسوی سردبیر ارگان مطبوعاتی حزب شد. وقتی بهشتی و بیش از هفتاد نفراز رهبران رژیم در حمله ای تروریستی جان باختند، بر آمدن سیاسی سریع موسوی هم آغاز شد. اول وزیر امور خارجه و پس از چندی نخست وزیر شد.

رویارویی امروز خامنه ای وموسوی ریشه در تحولات آغاز انقلاب دارد. زمانی که موسوی نخست وزیر بود، خامنه ای مقام ریاست جمهوری را به عهده داشت. در آن زمان اداره امور روزمره قوه اجراییه با نخست وزیر بود. رئیس جمهور بیشتر مقام نمادین بود. ولی خامنه ای حتی آن روز هم حاضر به پذیرفتن محدودیت های قانونی نبود. دائم به عرصه هایی سر می کشید که در حیطه قانونی قدرت نخست وزیر بود و هر بار با مقاومت سرسختانه موسوی روبرو می شد. در عین حال ریشه های ایدیولوژیکی هم برای تنش ها سراغ می توان کرد. خامنه ای با روحانیون محافظه کار و با محافل بازاری نزدیک بود. در نظر بسیاری از این عده جنگ ایران و عراق فرصتی برای سودآوری بود. خامنه ای [همانطور که به تازگی اعلان کرد] نواب صفوی را یکی از مهمترین شخصیت های زندگی سیاسی اش می دانست، با او به سیاست پا گذاشت، در حالی که هواداران همین روحانی جوان بعد از اعدامش به دست رژیم شاه توسط آیت الله خمینی، در جریانی به نام هیات موتلفه متحد شدند. در سالهای بعد از انقلاب، همین گروه یکی از ارکان قدرت در رژیم اسلامی و از حامیان همیشگی خامنه ای بودند. در عین حال همیشه از منافع بازاری های سنتی ایران دفاع می کردند و می کنند.

خامنه ای در مقام رئیس جمهور بارها کوشید موسوی را از کار برکنار کند. حتی از هاشمی رفسنجانی و آیت الله منتظری دراین کار مدد جست ولی ره به جایی نبرد. او وقتی در سال 64 برای بار دوم به ریاست جمهوری انتخاب شد بار دیگر کوشش برای برکناری موسوی را از سر گرفت. نامه ای هم به آیت الله خمینی نوشت و درآن 600 شکایت از موسوی را ردیف هم کرد. متن نامه تاکنون منتشر نشده اما برخی از مداحان خامنه ای مضمونش را در اختیار منابع گوناگون گذاشتند. گویا این 600 شکایت شامل اختلافات شخصی و عقیدتی است. خامنه ای رغبت موسوی به انتخاب تکنوکرات ها برای مقام های مدیریتی و سیاسی را برنمی تابید و تماس ها و حمایت های موسوی از روشنفکران ایرانی را، چه آنها که مذهبی بودند، چه آنان که به جدایی دین و دولت باور داشتند، دوست نمی داشت.

اما همه تلاش خامنه ای برای برانداختن موسوی گره زدن بر باد بود. ایت الله خمینی قاطعانه از نخست وزیر زمان جنگ دفاع کرد. در سخنرانی معروفی که هدفش آشکارا خامنه ای بود، آیت الله خمینی گفت که منتقدین نخست وزیر حتی از اداره یک نانوایی هم عاجزند. به هر صورت، آنچه موسوی را محبوب آیت الله خمینی کرده بود درایت و توانایی مدیریت او بود.

به علاوه آیت الله خمینی تنها حامی موسوی نبود. بسیاری در سپاه پاسداران هم طرفدار موسوی بودند. پاکدامنی و درستکاری مالی او را می ستودند. نظام کوپنی ای که موسوی اداره کرد در اصل فارغ از فساد بود. حتی دشمنانش می گفتند که هرگز وسوسه مال اندوزی و دزدی از بیت المال که دامن بسیاری از رهبران را گرفته بود، نشد.

البته دو پرسش مهم در مورد دوران نخست وزیری موسوی کماکان لاینحل مانده اند. اول مساله نقش او در ماجرای معروف به ایران-کانترا است. گرچه او جزو کسانی نبود که با الیور نورث که همراه یک کیک و نسخه ای از کتاب مقدس محرمانه به تهران آمده بود دیدار کردند. او در کنار رفسنجانی و خامنه ای جزو گروه اصلی ایرانیان بود که در این مذاکرات شرکت داشتند. قرار شد که در مقابل دریافت تسلیحات نظامی آمریکایی مورد نیاز ایران، رژیم اسلامی هم از نفوذ خود برای رهایی بخشیدن به گروگان ها همکاری آمریکایی که در دست حزب الله گرفتار بودند استفاده کند. بدون شک چنین همکاری نزدیک با «شیطان بزرگ» می توانست به شهرت مذاکره کنندگان صدمه بزند. در مراحل مختلف موسوی و هاشمی از این بابت مورد حملات مختلف رژیم قرار گرفته اند. اما خامنه ای توانسته تا به حال نقش خود را در این ماجرا پنهان نگاه دارد.

بی شک بحث انگیزترین جنبه دوران صدارت موسوی و آنچه بیش از هر مساله دیگر باعث نقد و انتقاد آزاد شده، مساله اعدام حدود چهارهزار نفر از زندانیان سیاسی است که اغلب هم از اعضای سازمان مجاهدین خلق بودند و به جرایم دیگری در زندان بسر می بردند. مجاهدین خلق زمانی متحد رژیم و پیش از آن چندی مخالف مسلح آن بودند. آیا موسوی چه نقشی در این جریان داشت؟ در بهترین حال می توان فرض کرد که او از این کشتار بی خبر بود. از قضا ادعای خود او هم همین است. شرح این ماجرا را بیشتر از هر جا می توان در خاطرات آیت الله منتظری سراغ کرد. هم او بود که با شجاعتی بی بدیل به این کشتارها اعتراض کرد و به جرم این شجاعت، آیت الله خمینی او را از مقام جانشین رهبری و همه مقامات دیگر عزل کرد.

ایت الله منتظری در خاطرات خود به تصریح می گوید که برخی از سران رژیم، از جمله رئیس جمهور علی خامنه ای، ظاهراً از خبر کشتارها بی خبر بودند. به علاوه حمایت صریح و قاطع آیت الله منتظری از موسوی در فعالیت های سیاسی اخیرش نشانگر این واقعیت است که ادعای موسوی مبنی بر بی اطلاعی از ماجرای کشتار پذیرفتنی است. اما حتی اگر این ادعا را نپذیریم، باز هم به گمانم شکی نباید داشت که موسوی تنها در ازای سکوت یا نادیده گرفتن برخی مواردی که با وجدان او ناسازگار بودند می توانست برای هشت سال در صدر قدرت این رژیم دوام بیاورد.

مرگ آیت الله خمینی در سال 1989 زندگی سیاسی موسوی را هم یکباره پایان بخشید. علی خامنه ای با تکیه به این ادعا که آیت الله خمینی در بستر مرگش او را به رهبری برگزید به مقام رهبری رسید. او که تکثر مراکز قدرت را بر نمی تابید و در عین حال کینه موسوی را هم به دل داشت، در بازنویسی قانون اساسی مقام نخست وزیر را یکسره از میان برداشت. موسوی به دنیایی از هنر و نقاشی و معماری و آکادمی هنری که خود بنیانگذارش بود پناه جست.

تلاش برای بر کشیدن ساختار فکر هنرمندان از بطن آثار هنری شان کاری آسان نیست. ولی در ایران می دانیم که هنر و ایدئولوژی هرگز از یکدیگر و از عالم سیاست فاصله چندانی نداشتند. می دانیم که اسلام، دست کم در آغاز، بازآفرینی چهره اسنان را منع می کرد. چنین خلاقیتی را انحصار خداوند می دانست لاجرم روح زیبا طلب و زیبایی جوی انسان از هنر خطاطی و البته از قالی های ایرانی سر درآورد.

نقاشی های موسوی هم دراین سنت جای دارند. تلاش برای بازآفرینی واقعیت نمی کنند. اغلب از خطوط بظاهر ساده و به غایت زیبا و پیچیده تشکیل شده اند. گاه به نقاشی های ماندریان شباهت دراند و گاه یادآور خطوط و گنبدهای زیبا خطاطی و معماری ایران اند.

هم نقاشی و هم طرح های معماریش را می توان برخاسته و بازنماینده روح لطیف او دانست. به علاوه وجه برجسته دیگر آنها را می توان بافت و ساخت ترکیبی آنها و آمادگی موسوی برای نفوذپذیری از منابع گوناگون دانست. در عرصه معماری، برای مثال، او از دوستداران رنزو پیانو است که یکی از دومعمار اصلی مرکز پمپیدو در پاریس بود. در ساختمان های پیانو چفت و بست های اغلب پنهان شده ساختمان ها آشکار و نمایان هستند و او تلاشی در پنهان کردنشان ندارد. اینگونه شفاف سازی با ذائقه های دمکراتیک موسوی همسو و همساز است. ساختمان های موسوی هم از سنت پیانو و هم از سنت پرغنای معماری ایرانی مایه و تأثیر پذیرفته اند. در واقع نماهای و ساختمان های او به اندازه تفکر سیاسی اش هم مؤید شخصیتی اند که هم از مدرنیسم هنری و سیاسی غرب خبر دارد و هم مایل و قادر است که این اصول را با اصول برگرفته از سنت ایرانی در بیامیزد.

در دوران نسبتاً طولانی غیبت سیاسی، موسوی روابط خود را با نخبگان فکری ایران ریشه دارتر و وسیع تر کرد. هم اصلاح طلبان مسلمان و هم روشنفکران عرفی مسلک در میان دوستانش بودند و ترکیب این دوستی ها گرایشات آزادیخواهی او را بیشتر و بیشتر بر کشید. در سال 1997 وقتی اصلاح طلبان رژیم می خواستند کاندیدایی در انتخابات ریاست جمهوری معرفی کنند، نسخت به سراغ موسوی رفتند. اما او این مسوولیت را نپذیرفت. برخی می گویند دعوت را نپذیرفت چون گمان داشت خامنه ای از نظارت استصوابی شورای نگهبان برای رد صلاحیت او استفاده خواهدکرد. برخی دیگر ادعا می کنند که محافظه کاران معاند موسوی تهدیدش کردند که تصاویری از همسرش را در زمانیکه هنوز حجاب بر سر نداشت منتشر خواهند کرد. با اینکه موسوی از پذیرفتن پیشنهاد کاندیدا شدن امتناع کرد، او به همراهی همسرش زهرا رهنورد یکی از مشاوران اصلی خاتمی شد.

دوران ریاست جمهوری خاتمی دوران یاس و امید بود. از سویی آزادی های فرهنگی بی سابقه ای در ایران پیدا شد و مایه امید شد. از سوی دیگر این واقعیت که استبداد مذهبی توانسته یکسره تلاش های رئیس جمهور منتخب مردم را خنثی کند یاس و ناامیدی فراوانی پدید آورد. بسیاری از مشاوران خاتمی بازداشت شدند. روزنامه های هوادار دولت تحت فشار قرار گرفته و شورای نگهبان عملاً همه لوایح مجلس اصلاح طلبان را به این ادعا که خلاف شرع اند رد کرد. کا—- این تلاش های استبدادی عده ای را از اصلاح رژیم مایوس کرد و برخی دیگر را متقاعد ساخت که تنها پس از اصلاحات عمیق می توان به اصلاح رژیم امید داشت.

در سال 2004 دوران ریاست جمهوری خاتمی بسر آمد و او چهار سال بعد را به نظاره کردن فاجعه ریاست جمهوری احمدی نژاد پرداخت. در سال 2009 بر آن شد که بار دیگر در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کند. ولی خامنه ای حاضر نبود خطر دوره تازه ای از ریاست جمهوری خاتمی را بپذیرد. به هزار و یک تمهید خاتمی را به انصراف وادار کرد. در آن زمان بود که موسوی وارد میدان شد و خلا ایجاد شده با خروج خاتمی را پر کرد. به نظر می رسد که خامنه ای این بار موسوی را خطری کمتر جدی تلقی می کرد. ظاهراً گمان داشت که شخصیت آرام و جنجال گر تر موسوی و غیبت طولانی اش از عالم سیاست او را به رقیبی بی خطر برای احمدی نژاد بدل کرده است.

ولی در چند هفته پیش از انتخابات اتفاقی شگفت انگیز رخ داد. همراهی و حضور زهرا رهنورد در فرآیند انتخابات- که در تاریخ جمهوری اسلامی یکسره بی سابقه بود- و شعار ساده موسوی که در شهروندی خود یک ستاد انتخاباتی مسوسی جنبشی پرشور و عظیم به راه انداخت. جوانان و زنان ایران را به صف طرفداران خود جلب کرد و با کمک آنها جریانی به غایت زبردست در استفاده از فضاهای مجازی به راه انداخت و زیرکی و وسعت این جنبش ناگهان رژیم را فلج کرد.

رفتار متین موسوی در مناظرات تلویزیونی، به ویژه در مقابل با کنش های اهانت آمیز احمدی نژاد بسیاری از نیروهای حاشیه نشینی را جلب خود کرد. در یکی از مناظره ها احمدی نژاد تکه کاغذی را به کرات تکان می داد و به تهدید می پرسید که آیا مضمونش را بر ملا کند و شکی نبود که محتوای نامه مربوط به شخصیت و گذشته زهرا رهنورد است. بالاخره هم احمدی نژاد سوابق علمی و صلاحیت رهنورد را برای احراز ریاست دانشگاه مورد شک وحمله قرار داد. روز بعد از مناظره بحث انگیز، زهرا خود با قاطعیت و متانت حملات احمدی نژاد را پاسخ گفت. به علاوه موسوی می توانست حمایت بسیاری از نام آورانی که معمولاً در سیاست دخالت نمی کردندرا جلب کند. از فیلمساز معروف عباس کیارستمی گرفته تا بازیگران فوتبال تیم ملی ایران به صف طرفداران او پیوستند. به علاوه بی کفایتی اقتصادی دولت و اوباش منشی آنها در عرصه های فرهنگی صفوف وسیعی از مردم را به صف طرفداران موسوی سوق داد. در یکی از فیلم های تبلیغاتی اش که از قضا توسط یکی از کارگردانان به نام ایران تهیه شده بود، موسوی می گوید که با انتخاب او دوران حکومت «رمالی و کف بینی» به سر خواهد آمدو مشورت با اهل خبرت و عقل جانشین نخوت قدرت و بی خردی خواهد شد. نه تنها جوانان بلکه جنبش پرتوان زنان ایران و نیز بسیاری در بخش خصوصی سخت از رمق افتاده ایران این پیام موسوی را به جان دل خریدند و منادی اش شدند.

رفتار موسوی در رهبری جنبش که پس از کودتای انتخاباتی پدیدار شد حتی ستودنی تر از درایت او در رهبری جریان انتخابات بود. جنبش سبز از طیف گسترده ای از نیروهای سیاسی گوناگون تشکیل شده. برخی اصلاح طلب اند و صرفا سودای اصلاح وضع موجود و رجعت به روزگار خوش گذشته را در سر دارند. برخی دیگر در فکر ساختاری یکسره متفاوت اند. موسوی می باید محافظه کاری گروه اول و رادیکالیسم گروه دوم را خنثی می کرد. در عین حال می باید مواظب هر آنچه می گفت بود. مبادا رژیم از لغزش زبان او مستمسکی برای بازداشتش به جرم براندازی بسازد. این ائتلاف وسیع و پیچیده را موسوی به مدد شعاری ساده و همه گیر نگهداشته است. میلیون ها ایرانی تحت لوای شعار ساده «رای من کو؟» به اعتراض برخاسته و ادامه داده اند.

در همه این مراحل موسوی با متانتی شگفت انگیز با مسایل روبرو شد. از زمان انتخابات تا به حال 17 بیانیه صادر کرده و در چندین مصاحبه مطبوعاتی شرکت جسته. نیم نگاهی به مضمون این بیانیه ها و گفته ها کافی است تا در بطن آن حرکت فکری روشن موسوی را بازبینیم. او هر روز نسبت به این رژیم بیگانه تر و به ارزش های دمکراتیک نزدیک تر می شود. در مصاحبه اخیر که در کلمه چاپ شد به ایما و اشاره استبداد کنونی را با استبداد رژیم شاه قیاس ندیر می داند. می گوید استبداد امروزین این تداوم همان استبداد شاهی است. در همین چند کلمه او توانست دلزدگی ها و ناامیدی ها نسلی از انقلابیون روزهای نسخت انقلاب را صورت بندی کند.

در ماه های اخیر رژیم کوشیده هر روز فشار بیشتری بر موسوی رهنورد وارد کند. بخش عمده مشاورانش را بازداشت کرده اند. گاه مورد حمله اوباش رژیم اند و کمتر روزی است که مطبوعات وابسته به دستگاه این دو نفر را مورد حملات سخت و زننده قرار ندهند. گاه حتی مسلمان بودن آنها را محل شک می دانند. همین چند روز پیش یکی از مراکز اطلاعاتی وابسته به سپاه پاسداران زهرا رهنورد را هم کیش و همراه شیرین عبادی خواند و عبادی را هم به «بهایی صهیونیست» بودن متهم کرد و مدعی شد که او «با اسلام مساله دارد.»

به رغم شدت این حملات رژیم هنوز جرات بازداشت موسوی را پیداه نکرده – وقتی شدت و گسترش سرکوب های اخیر را مد نظر بگیریم، به نظر می آید که سایت بازداشت نکردن موسوی نوعی مصلحت گرایی سیاسی ریشه دارد. آنها نمی خواهند موسوی را به نلسون ماندلای جنبش ایران بدل کنند. زندانی ای که تجمس جنایات رژیم خواهد بود و بازداشتش توجه جهانیان را به این جنایات جلب خواهد کرد. موسوی و فروتنی و صدای آرام و متینش، موسوی و تعلق خاطرش به عدم خشونت و به خردورزی دقیقاً شهیدی است که رژیم پوسیده فعلی توان تحملش را ندارد.

متن انگلیسی این مقاله در شماره 11 مارس مجله نیوریپابلیک به چاپ می رسد.

منبع: روزآنلاين

لیست بلندبالای اسرای سبز اوین

17/02/2010
برچسب‌ها:

بهسان

فعالان دانشگاهی

دانشجویان

> بهزاد آذرهوشنگ – فارغ التحصیل مهندسی عمران از دانشگاه انوشیروان بابل
> کاوه آزادی – از فعالان دانشجویی دانشگاه آزاد خرم آباد و نیز عضو ستاد تبلیغاتی مهدی کروبی
> ایمان ابراهیمی – از اعضای انجمن اسلامی دانشکده مهندس دانشگاه آزاد مشهد
> علرضا ابوفاضلی – دانشجوی دانشگاه علم و صنعت
> نادر احسنی – فعال دانشجویی
> نفیسه اصغری – دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی شیمی دانشگاه شریف
> مرتضی ایزدی – فعال دانشجویی و عضوستاد 88 استان گیلان
> اسماعیل ایزدی خواه – از فعالان سابق دانشجویی
> محسن بیات – دانشجوی دانشگاه آزاد مشهد
> اردوان تراکمه – فعال چپ دانشجویی و فرزند یونس تراکمه نویسنده و منتقد ادبی
> بهار تراکمه – فرزند یونس تراکمه نویسنده و منتقد ادبی
> حمید تمدنی – دانشجوی دانشگاه آزاد مشهد
> گلناز توسلی – دانشجوی دانشگاه آزاد دانشکده هنر تهران مرکز
> امیر ثابت مقدم – دانشجوی دانشگاه مشهد
> مهدی جعفری – دانشجوی مدیریت دانشگاه فردوسی مشهد
> موسی جلالی خواه – عضو شورای عمومی انجمن اسلامی دانشگاه بابل
> مصطفی حسین زاده – دبیر فرهنگی شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه بابل
> علی خجسته – دانشجوی دانشگاه آزاد مشهد
> محمدعلی رفیعی – عضو دبیر سیاسی انجمن اسلامی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران
> امیر رمضانی پور – عضو شورای عمومی انجمن اسلامی دانشگاه بابل
> یاشار دارالشفایی – دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران
> آرشام دامغانی – دانشجوی دانشگاه مشهد
> تارا سپهری فر – دبیر انجمن اسلامی دانشگاه شریف
> هادی سجادی – دانشجوی اقتصاد دانشگاه فردوسی مشهد
> مرتضی سیمیاری – فعال دانشجویی
> علی شاهینی – دانشجو دانشگاه گیلان
> سینا شکوهی – فعال دانشجویی، عضو دانشجويان و دانش اموختگان ليبرال و عضو ستاد شهروند آزاد
> فواد شمس – فعال دانشجویی
> روح الله صحرایی – دانشجوی دانشگاه علم و صنعت
محمد جعفر طهماسبی – فرزند وزیر مستعفی احمدی نژاد و عضو انجمن اسلامی دانشکده فنی دانشگاه تهران
> وحید عابدینی – عضو اسبق انجمن دموکراسی خواهان دانشگاه تهران
> نوید عابدینی – دبیر سابق انجمن اسلامی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران
> پیمان عارف – فعال دانشجویی و عضو شورای دفاع از حق تحصیل
> مهدی عربشاهی – دبیر تشكیلات دفتر تحكیم وحدت
> فرشاد عزیزی – مسئول ستاد 88 دانشگاه آزاد مشهد
> احسان علایی فر – عضو شاخه جوانان جبهه مشارکت گلستان
> ميلاد فدايي – فعال دانشجويی دانشگاه آزاد تهران جنوب
> فرهاد فرنود – عضو انجمن اسلامی دانشگاه شریف
> علیرضا فیروزی – فعال دانشجویی
> حمیده قاسمی – دانشجوی کشاورزی واحد ابوریحان دانشگاه تهران
> حسين كيا روستا – دانشجوي دانشگاه آزاد كرج و عضو ستاد كروبي در كرج
> مهدیه گلرو – فعال دانشجویی و عضو شورای دفاع از حق تحصیل
> علی لطیفی – دانشجوی دانشگاه مشهد
> البرز محبوب خواه – از اعضای سابق شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه خواجه نصیر
> علی مطهری – دانشجوی اقتصاد دانشگاه فردوسی مشهد
> علی معموری – دانشجوی دانشگاه آزاد مشهد
> احسان میرسعیدی – عضو شورای صنفی دانشکده کامپیوتر دانشگاه امیرکبیر
> معین مین باشی – دانشجوی دانشگاه آزاد مشهد
> امیر مقدم – دانشجوی دانشگاه آزاد مشهد
> سیامک نادعلی – دبیر سابق انجمن اسلامی دانشگاه خرم آباد و از فعالان سیاسی استان لرستان و عضو ستاد تبلیغاتی مهدی کروبی
> ضیاء نبوی – دانشجوی ستاره دار و سخنگوی شورای دفاع از حق تحصیل
> مسعود نصیری – از فعالان دانشجویی شهر خرم آباد
> امین نظری – فعال دانشجویی و عضو دفتر تحکیم وحدت
> مصطفی نیلی – فعال حقوق بشر و دانشجوی رشته حقوق
> محمد امین ولیان – عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه علوم پایه دامغان
> سورنا هاشمی – فعال دانشجویی
> نیلوفر هاشمی آذر – دانشجوی معماری دانشگاه تهران
> بهاره هدایت – عضو دفتر تحکیم وحدت
> مهران هدشی – دانشجوی دانشگاه مشهد

اساتید

محمد صادق ربانی – استاد دانشگاه

زندانیان سبز

> رامين ابراهيمي – دانشجوی ترم اول عمران دانشگاه خواجه نصیر
> حامد اصغر پور(تايید نشده)
> امير امير انتظامي(تايید نشده)
> زهرا بهرامی – تبعه هلند
> مجيد پور عابد(تايید نشده)
> صفورا تفنگچی ها
> پیمان چالاکی
> نازنین حسن نیا – دانشجو
> سيد عليرضا حسيني(تايید نشده)
> محسن حكيمي(تايید نشده)
> كمال حيدر دوست(تايید نشده)
> احسان خانی – دانشجوي دانشگاه نجف آباد
> ابوالحسن دارالشفایی
> کاوه دارالشفایی
> علي ذوالانوار(تايید نشده)
> فرزانه زینالی – از حامیان مادران عزادار
> منصور ساعتچی – فرهنگی بازنشسته
> اشكان سعيدي (تايید نشده)
> سمیه عالمی پسند
> مصطفي عرب(تايید نشده)
> حمید رضا قاسم پور نجف آبادي(تايید نشده)
> سحر قاسم نژاد
> توران کبیری
> فرشيد كريمي(تايید نشده)
> محمدحسين محسنی – دانشجوی مکانیک دانشگاه تهران
>فرامرز محمدی
>حسين محمودي – دانشجوي پزشکی
>بهرام موسيوند(تایید نشده)
> پیمان مهدیان
> شاهین میری – دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران
> عارف ناصري(تايید نشده)
> سید ظهور نبوی
> مهری نبوی
> امیر نصيري
>آرين نظام آبادي(تايید نشده)
> ابراهيم نوحی – دانشجوي دانشگاه علم و صنعت
> روژان نوريان(تايید نشده)
> مهدي واعظي(تايید نشده)
> مهسا يداللهي رضوي(تايید نشده)

نزدیکان و مشاوران میرحسین موسوی

> امیر ابوطالبی – از نزدیکان علیرضا بهشتی
> اردشیر امیرارجمند – مشاور حقوقی میرحسین موسوی
>مسعود آقایی – عضو ستاد بازسازی خرمشهر در دولت موسوی
>محمد باقریان – مشاور میرحسین موسوی
>قربان بهزاديان نژاد – رييس ستاد انتخاباتی
>رضا رزاقی – عضو کمیته حقوقی ستاد مرکزی انتخاباتی
> یاسر طهراني – عضو دفتر میرحسين موسوي
> علی عرب مازاد – مشاور اقتصادی ميرحسين موسوی
> محسن عموزاده خلیلي – از اعضای ستاد 88
> مهدی فروزنده پور – مسئول دفتر میرحسین موسوي
> شمس الدین عیسایی – معاونت ستاد میرحسن موسوی
> فرشاد مومنی – مشاور اقتصادی میرحسین موسوی
> محمد صالح نقره کار – خواهر زاده دکتر رهنورد
> اصغر خندان – پاسدار بازنشسته و یکی از فعالین ستاد

نزدیکان مهدی کروبی

> عسکریان – از جانبازان جبهه و جنگ
> احمد عنبرنژاد – از جانبازان جبهه و جنگ
> اردوان قرائتی – از اعضای ستاد
> علی کروبی – فرزند مهدی کروبی

اعتماد ملی > جهانبخش – از اعضای حزب اعتماد ملی و انجمن اسلامی دانشکده حقوق دانشگاه آزاد مشهد

سازمان دانش آموختگان ایران (ادوار تحکیم وحدت)
> رشید اسماعیلی – عضو شورای سیاستگذاری
> آصف حاجی زاده – از فعالان تبریز
> احمد زید آبادی – دبیرکل سازمان دانش آموختگان ایران
> سلمان سيما عضو كميته سياسي سازمان دانش آموختگان ايران و عضو شوراي سياستگذاري ستاد شهروند آزاد
> علی ملیحی – مسئول روابط عمومی و سایت ادوار تحکیم وحدت
> عبدالله مومنی – سخنگوی سازمان دانش آموختگان ایران

کارگزاران

> جهانبخش خانجانی – سخنگوی وزارت کشور در دولت اصلاحات
> هدایت آقایی

مجاهدین انقلاب اسلامی

>فیض الله عرب سرخی – عضو شورای مرکزی
> علی قلی تبار – رییس سازمان مجاهدین انقلاب در استان گلستان
> احمد کیقبادی – عضو سازمان مجاهدین انقلاب در گرگان
> بهزاد نبوی – از اعضای ارشد سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی

مشارکت

>احمد احمدپور – عضو مجمع مدرسین حوزه قم و شورای مرکزی جبهه مشارکت منطقه قم
> سیدمصطفی تاج زاده – عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت، عضو شورای مرکزی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، معاون سیاسی وزیر کشور در دولت خاتمی
> عبدالله رمضان زاده – قائم مقام دبیرکل جبهه مشارکت ایران اسلامی، سخنگوی دولت دوم سیدمحمد خاتمی
> داوود سلیمانی – عضو شورای مرکزی و نماینده مردم در مجلس ششم
ابراهیم شریف پور – عضو جبهه مشارکت و از فعالان ستاد موسوی در بانه
> محسن صفایی فراهانی – عضو شورای مرکزی و رئیس هیات اجرایی جبهه مشارکت ایران اسلامی و نماینده مردم تهران در مجلس ششم و رییس اسبق فدراسیون فوتبال
> شهاب الدین طباطبایی – عضو شورای مرکزی ، رئیس ستاد 88 کل کشور
> مهدی گيلانی – عضو شاخه جوانان و نایب رئيس ستاد ۸۸ خراسان رضوی
> اروجعلی محمدی – فرماندار سابق تبریز
> مهدی محمودیان – عضو کمیته اطلاع رسانی
> محسن میردامادی – دبیرکل جبهه مشارکت ایران اسلامی،نماینده مردم تهران و رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس ششم
> آذر منصوری – معاون سیاسی دبیرکل جبهه مشارکت ایران اسلامی،منتخب مردم ورامین در شورای شهر اول این شهر
> حسین نورانی نژاد – رئیس کمیته اطلاع رسانی جبهه مشارکت ایران اسلامی
> سعید نورمحمدی – عضو شاخه جوانان

فعالان ملی مذهبی و نهضت آزادی

> عباس پوراظهری – عضو جنبش مسلمانان مبارز تبریز
> لیلا توسلی فرزند – محمد توسلی عضو شورای نهضت آزادی
> سارا توسلی – فرزند محمد توسلی عضو شورای نهضت آزادی
> امیر خرم – عضو دفتر سیاسی و شورای مرکزی نهضت آزادی
> امیرخسرو دلیر ثانی – عضو جنبش مسلمانان مبارز
> صدری نیا – از فعالان ملی مذهبی تبریز
> فرید طاهری – عضو شورای نهضت آزادی
> سیدرضا طباطبایی – فعال ملی مذهبی
> غفار فرزدی – عضو نهضت آزادی تبریز
> خسرو قشقایی – عضو نهضت آزادی
> مهدی قلی زاده – عضو نهضت آزادی
> حسام کاویاری – فعال ملی مذهبی
> محسن محققی – عضو نهضت آزادی
> مهدی معتمدی مهر – عضو نهضت آزادی
> محمود نعیم پور – عضو نهضت آزادی
> ابراهیم یزدی – دبیرکل نهضت آزادی

جبهه ملی

> عیسی خان حاتمی – عضو شورای مرکزی

مستقل

> حمید بارچیان – از رزمندگان دفاع مقدس
> محب حسینی – مداح اهل بیت در استان گیلان
> حسین رفعتی – فرماندار سابق گرگان
> حشمت اله طبرزدي
> محمد جواد مظفر – مدیر انتشارات کویر
> محمد ملکی – اولین رییس دانشگاه تهران پس از انقلاب

وکلای دادگستری

هشت تن از وکلای دادگستری در بازداشت به سر میبرند که اسامی آنها رسما اعلام نشده است
مریم قنبری – وکیل پایه یک دادگستری و فعال زنان

فعالان مدنی و حقوق بشری

> الهام احسنی – فعال حقوق کودک
> رضا اکوانیان – از فعالا مدنی یاسوج
> محمد اکوانیان – از فعالا مدنی یاسوج
> حسن اکوانیان – از فعالان مدنی یاسوج
> سما بهمنی – فعال حقوق بشر
>سعید جلالی – از اعضای کمیته گزارشگران حقوق بشر
> سعید حائری – از اعضای کمیته گزارشگران حقوق بشر
> مهرداد رحیمی – از اعضای کمیته گزارشگران حقوق بشر
> مریم ضیاء – فعال حقوق کودک
> محمد غزنویان – فعال حقوق کودک
> پریسا کاکایی – از اعضای کمیته گزارشگران حقوق بشر
> سعید کلانکی – از اعضای کمیته گزارشگران حقوق بشر
> کوهیار گودرزی – از اعضای کمیته گزارشگران حقوق بشر
> نازنین فرزانجو – از اعضای مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران
> ماه فرید منصوریان معمار – فعال محیط زیست
> سعیده میرزایی – فعال حقوق کودک
> شیوا نظرآهاری – از اعضای گزارشگران حقوق بشر
> بابک نظری – فعال حقوق کودک

فعالان زنان و اعضای کمیپین یک میلیون امضا

> مهسا جزینی – روزنامه نگار و از اعضای کمپین
> سمیه رشیدی – دانشجوی ستاره دار و از اعضای کمپین
> مازیار سمیعی – روزنامه نگار و فعال دانشجویی و عضو کمپین
> مریم کریمی
> پروین کهزادی
> سمیه مومنی – روزنامه نگار و از اعضای کمپین

فعالان کرد

> سیوان اداک – عضو شورای مرکزی جبهه متحد کُرد
> دارا حسینی – دبیر و از اعضای شورای مرکزی اتحادیه دمکرانیک دانشجویان کُرد
> مختار زارعی – عضو شورای مرکزی جبهه متحد کُرد
> خلیل شهبازی – عضو شورای مرکزی جبهه متحد کُرد
> کاوه قاسمی کرمانشاهی – فعال حقوق بشر و از اعضای سازمان حقو بشر کردستان، از اعضای کمپین یک میلیون امضا و همچنین سازمان ادوار تحکیم وحدت
> آزاد لطفوری – عضو شورای مرکزی جبهه متحد کُرد

فعالان کارگری

> علیرضا ثقفی – فعال کارگری و عضو کانون نویسندگان ایران
> رضا رخشان – فعال کارگری و مسئول روابط عمومی سندیکاری کراگران شرکت نیشکر هفت تپه

جامعه بهاییان

> افشین ایقانی – از بهاییان سمنان
> اشکان بصاری – از بهاییان تهران
> ماریان جعفری – از بهاییان تهران
> بهفر خانجانی – از بهاییان سمنان
> علاء الدين (نيکي) خانجاني – فرزند جمال الدين خانجاني یکی از هفت مدیر جامعه بهایی
> لوا خانجانی – نوه جمال الدین خانجانی
> رومینا ذبیحیان – از بهاییان تهران
> احمد روحانی – از بهاییان تهران
> فرید روحانی – از بهاییان تهران
> ژینوس سبحانی – منشی کانون مدافعان حقوق بشر و کانون مشارکت در پاکسازی مین
> هوتن سیسانی – از بهاییان تهران
> ابراهیم شادمهر – از بهاییان تهران
> زاوش شادمهر – از بهاییان تهران
> آرتین غضنفری – از بهاییان تهران
> پیام فناییان – از بهاییان تهران
> بابک مبشر – داماد لوا خانجانی
> نیکاو هویدایی – از بهاییان تهران

نویسندگان و هنرمندان

> مهرانه آتشی – عکاس هنری
> رضا خندان – یکی از دبیران کانون نویسندگان ایران
بنفشه دارالشفایی – مدرس موسیقی
جمیله دارالشفایی – فیلمنامه نویس
> خلیل درمنکی – منتقد ادبی
مجید غفاری – همسر مهرانه آتشی
> شاهین فضلی – فعال مدنی و دانشجویی و منتقد سینما
> نیلوفر لاری پور – ترانه سرا
> ملودی محمودی – آهنگساز
> رضا نجفی – مترجم

فعالان مطبوعاتی

> ساسان آقایی- روزنامهنگار و فعال سیاسی
> بهمن احمدی امویی -روزنامه نگار و نویسنده کتابهای «اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی «و» مردان جمهوری اسلامی چگونه
> علی محمد اسلامپور ، سردبیر نشریه نوای وقت کرمانشاه و وبلاگر قصر نیوز
> شیوا نظرآهاری – عضوکمیته گزارشگران حقوق بشر
> مهسا جزینی – دانشجوی ستاره دار، خبرنگار روزنامه ایران شعبه اصفهان و عضو کمپین یک میلیون امضا
> امیر حسین فتوحی، وب نگار و دانشجوی محروم از تحصیل دانشگاه علوم پزشکی هرمزگان
> علی ملیحی – خبرنگار و از فعالین دانشجویی دانشگاه آزاد
> علی کلايی – فعال حقوق بشر و وبلاگنويس که ،آزاد شده با سپردن وثيقهی ۵۰ ميليون تومانی
> نعیمه دوستدار- روزنامه نگار، شاعر و نویسنده
> حمید مافی – روزنامه نگار، وب نگار و فعال اجتماعی قزوین
> محمد غزنویان – روزنامه نگار و فعال اجتماعی قزوین
> مهندس فؤاد صادقی – مؤسس سایتهای «بازتاب» و «آیندهنیوز».
> علی حكمت – روزنامه نگار ~دختر علی حکمت مهسا حكمت آزاد شد
> وحید پوراستاد – روزنامه نگار روزنامه فرهیختگان با سابق همکاری در روزنامه های سلام،مناطق آزاد،هم میهن، مشارکت، نوروز، یاس نو، اقبال ،بهار، اعتماد ملی
> محمد پور عبدالله – وب نگار و فعال دانشجویی
> علی رضا ثقفی- روزنامه نگار و سردبیر ماهنامه راه آینده و عضو تحریریه نقد نو
> مزدک علی نظری، روزنامه نگار دربند و سردبير سايت خبرنگاران صلح ، هفته پیش آزاد شد
> رضا تاجیک -روزنامه نگار و فعال ملی مذهبی
> بهرنگ تنکابنی – سردبیر مجله نخصصی موسیقی «فرهنگ و آهنگ» ~ فرزند لیلی فرهاد پور
> نوشین جعفری – خبرنگار بیست و دو ساله سرويس ادب و هنر روزنامه اعتماد
> کوهیار گودرزی – عال حقوق بشر ، وبلاگ نویس ، روزنامه نگار، دبیر کنونی کمیته گزارشگران حقوق بشر، از برنامه سازان بخش حقوق بشر رادیو زمانه، عضو کمیته حقوق بشر سازمان ادوار تحکیم وحدت و از دانشجویان اخراجی دانشکده مهندسی هوافضا دانشگاه صنعتی شریف
> علي مليحي – عضو شوراي سياستگذاري و مسوول روابط عمومي سازمان دانش آموختگان ايران(ادوار تحکيم وحدت).ه
> احمد جلالی فراهانی – دبیر سرویس اجتماعی خبرگزاری مهر یک روز پس از اخراج از خبرگزاری مهر در ۱۷بهمن بازداشت شد
> عدنان حسن پور – سردبیر هفته نامه آسو به زبان کردی محکم به اعدام، بیشتر از ۳ ساله در زندان است
> محمد جواد حصاری – عضو شورای مرکزی حزب اعتماد ملی و رئیس شاخه خراسان حزب اعتماد ملی
> محمد داوري – فعال صنفی – مدنی و سردبير سحام نيوز( سايت رسمي حزب اعتماد ملي) وثیقه ۲۰۰ میلیون تومانی صادر شده و او قادر به پرداخت این مبلغ نبود و همچنان پس از گذشت ۵ ماه در بازداشت است
> امیر صادقی- عکاس خبری روزنامه فرهنگ آشتی و فعال در سایت های تهران ۲۴ و تهران لایو نیز
> حسن ظهوری – خبرنگار ارشد حوزه میراث فرهنگی
> خلیل درمنکی – نویسنده و منتقد ادبی
> احسان مهرابی – خبرنگار پارلمانی روزنامه اعتماد ملی و فرهیختگان
> مصطفی دهقان – زنامه نگار حوزه اجتماعی تعدادی از نشریات
> مهرداد رحیمی – وبلاگ نویس، فعال حقوق بشر، فارغ التحصیل کارشناسی ارشد حقوق بین الملل و عضو کمیته گزارشگران حقوق بشر
> زينب کاظم خواه – خبرنگار خبرگزاری دولتی
> سمیه مومنی – روزنامه نگار و فعال کمپین یک میلیون امضا
> اکبرمنتخبی، روزنامه نگار با سابقه قدیمی در روزنامه های شرق، هم میهن، همشهری و مجله شهروند امروز
> مختار زارعی – روزنامه نگار و تحلیلگر سیاسی و عضو شورای مرکزی جبهه متحد کرد، ۱۰ دی
> رضا رفیعی فروشانی- روزنامه نگارآزاد، متهم به جاسوسی و دریافت ۴ هزار درهم، به ۷ سال تعزیری و ۵ سال تعلیقی محکوم شد
> امیر حسین فتوحی – وب نگار و دانشجوی پزشکی محروم از تحصیل.
> احمد زیدآبادی – روزنامهنگار و تحلیلگر سیاسی اصلاح طلب و دبیرکل سازمان ادوار تحکيم وحدت (دانش آموختگان ایران اسلامی) محکوم به ۵ سال زندان
> عیسی سحرخیز، از چهرههای فعال سیاسی و مطبوعاتی ، مدیرکل مطبوعات داخلی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در دوران اصلاحات و از بنیانگذاران انجمن دفاع از آزادی مطبوعات ایران
> امید سلیمی – خبرنگار عکاسی نشریه نصف جهان در اصفهان
> احمد زيدآبادي
> مسعود باستاني
> مازیار سمیعی – فعال دانشجویی و همکار ماهنامه توقیف شده نقد نو و عضو کمپین یک میلیون امضا
> فواد شمس – فعال دانشجويی ، وبلاگ نويس و روزنامه نگار
> سعید متین پور- فعال حقوق بشر و روزنامه نگار آذربایجانی، محکوم به ۸ سال زندان
> مهرداد رحيمی -فعال سياسی- مدنی، وب نگار وعضو کمپین یک میلیون امضا فارغ التحصيل کارشناسی ارشد حقوق بين الملل ، قائم مقام کميته دفاع از حقوق شهروندی ستاد مرکزی مهدی کروبی
> کاوه قاسمی کرمانشاهی – فعال پیشگام حقوق بشر در کردستان و ایران
> امید منتظری – شاعر و روزنامه نگار، فرزند مهین فهیمی
> کیوان صمیمی – فعال ملی و مذهبی و مدیرمسوول نشریه توقیف شده «نامه» و عضو شورای مرکزی «انجمن دفاع از آزادی مطبوعات»
>اروین صداقتکش – پژوهشگر موسیقی، و یکی از نویسندگان مجله تخصصی موسیقی فرهنگ و آهنگ
> نوشين جعفري – خبرنگار سرويس ادب و هنر روزنامه اعتماد
> لیلی فرهادپور – ویسنده،روزنامه نگار و فعال زنان
> علی محمد اسلامپور – سردبیر نشریه نوای وقت کرمانشاه
> مرتضی کاظمیان – فعال سیاسی ، روزنامه نگار و عضو شورای مرکزی کانون دفاع از آزادی مطبوعات
> پریسا کاکانی – وبلاگ نویس، فعال حقوق بشر و عضو کمیته گزارشگران حقوق بشر
> محمد صدیق کبودوند – رئیس سازمان حقوق بشر کردستان و سردبیر نشریه پیام مردم ~محکوم به ۱۱ سال حبس تعزیری بازداشت۱۰ تیر ماه ۱۳۸۶
> روزبه کریمی – روزنامه نگار ،دانش آموخته کارشناسی ارشد حقوق بشر و عضو سازمان دانش آموختگان ایران
> نادر کریمی جونی – سردبیر و روزنامه نگار نشریاتی چون «گزارش، فکر، جهان صنعت، و سیاست روز». محکوم به ۱۰ سال حبس تعزیری. نادر به دلیل درصد بالای جانبازی در جنگ نیازمند رسیدهگی مداوم پزشکی دارد
> نیلوفر لاری پور – شاعر، ترانهسرا و خبرنگار نشریه چلچراغ
> مجتبی لطفی -جانبازان شیمیایی در دوران جنگ ایران و عراق .روحانی وب نگار ، عضو تحريريه و سرپرست روزنامههاي توقيف شده خرداد و فتح و عضو شوراي سردبيري هفته نامه توقيف شده آوا و سايت تعطيل شده نقشينه که اتهام نشر اكاذيب و فعاليت عليه نظام و افشاي اسرار نظام، محکوم به سه سال و ده ماه زندان از سوی دادگاه ويژه روحانيت شهر قم
> سید مسعود لواسانی – روزنامهنگار و وبلاگنويسی
> سعید لیلاز – روزنامه نگار اقتصادی و عضو هئیت سردبیری تحریره روزنامه سرمایه
> حمید مافی – وب نگار و فعال اجتماعی، دبیر سیاسی روزنامه فرهنگ آشتی، مقالات او همچنین در روزنامه های اعتماد، اعتماد ملی، کارگزاران نیز منتشر می شد
> جواد ماهزاده داستان نویس و روزنامه نگار ، نویسنده رمان « لبخندت را از من نگیر».ه
> محمد نوری زاد – روزنامه نگار ،مستند ساز و کارگردان تلویزیون
> رضا نوربخش سر دبیر روزنامه فرهیختگان و مدیر مسئول سایت خبری جمهوریت، محکوم به ۵ سال حبس تعزیری
> حسین نورانی نژاد – رئیس کمیته اطلاع رسانی جبهه مشارکت ایران اسلامی
> شیوه نظر اهری – فعال حقوق بشر، سخنگوی فعلی کمیته گزارشگران حقوق بشر ، فعال حقوق کودکان کار، عضو کمپین یک میلیون امضا، روزنامهنگار، وبلاگ نویس، و از دانشجویان محروم از تحصیل
> کیوان مهرگان – شاعر ، روزنامه نگار و دبیر سیاسی ضمیمه اعتماد
> امید مهرگان – ویسنده، مترجم و روزنامه نگار حوزه اندیشه و همکار گروه اندیشه
> محمد رضا مقیسه – روزنامه نگار و سردبیر مجله پرتیراژ بیست ساله ها در حوزه جوانان و نیز عضو کمیته پیگیری امور بازداشت شدگان و آسیبدیدگان حوادث پس از انتخابات
> بدرالسادات مفیدی – روزنامه نگار و دبیر انجمن صنفی روزنامهنگاران
> مهدی محمودیان – عال حقوق بشر و روزنامهنگار اصلاحطلب

البته شاید نام های زیادی از قلم افتاده و یا برخی آزاد شده باشند. در تکمیل لیست همدیگر را یاری دهیم و فراموششان ننماییم.

به امید آزادی تمامی زندانیان سیاسی

منبع: بهسان

صحنه جان سپردن ندا آقا سلطان برنده بهترین فیلم خبری سال شد

16/02/2010

بی بی سی فارسی

فیلم صحنه جان سپردن ندا آقا سلطان برنده جایزه بهترین فیلم خبری سال شد.

روز سه شنبه، 27 بهمن (16 فوریه)، اسامی برندگان جایزه روزنامه نگاری جورج پولک George Polk برای بهترین فیلم های خبری در سال 2009 انتشار یافت و اعلام شد که تصویربردار ناشناسی که با استفاده از گوشی تلفن همراه صحنه قتل ندا آقا سلطان را در جریان تجمع معترضان به نتیجه انتخابات ایران ضبظ کرده و در دسترس جهانیان قرار داده بود بهترین تصویر بردار خبری سال شناخته شده است.

به گزارش خبرگزاری آسوشیتد پرس، این نخستین بار است که اهدا کنندگان جایزه جورج پولک فردی ناشناخته را به عنوان یکی از برترین گزارشگران خبری سال بر می گزینند و مورد تقدیر قرار می دهند.

جوایز جورج پولاک، که هر ساله توسط دانشگاه لانگ آیلند اهدا می شود، از معتبرترین جوایز برای روزنامه نگاران آمریکایی و خارجی در رشته های مختلف روزنامه نگاری است.

جان دارنتون، که سرپرستی هیات اعطا کننده جایزه را برعهده دارد، با صدور بیانیه ای گفته است که اگرچه فیلم کوتاه جان دادن ندا آقا سلطان توسط فردی ناشناخته ضبط و منتشر شد، اما میلیونها نفر در سراسر جهان بیینده آن بوده اند و این اثر به «تصویری نمادین از مقاومت مردم ایران» تبدیل شده است.

در این بیانیه آمده است که «اعطای جایزه به این فیلم به منزله بزرگداشت این واقعیت است که در جهان امروز، یک رهگذر عادی مجهز به دوربین تلفن همراه می تواند با بهره برداری از شبکه های اجتماعی اینترنتی حاصل کار خود را در اختیار همگان قرار دهد.»

با انتشار این فیلم، تصویر ندا آقا سلطان نمونه ای از کاربرد خشونت کم سابقه بک نظام حکومتی علیه مردم خود در جهان امروز معرفی شد و خشم و انزجار جهانی را علیه سرکوب شهروندان توسط نیروهای امنیتی برانگیخت.
در مقابل، مقامات جمهوری اسلامی هر نوع ارتباط دستگاه های دولتی با این قتل را تکذیب کرده و کسان دیگری از جمله خبرنگاران خارجی، تظاهرکنندگان، رهگذران، یک پزشک شاهد صحنه و نامزد ندا آقا سلطان را به دست داشتن در قتل او متهم ساخته اند.

در چند مورد نیز دستگاه های دولتی برای اثبات نظر خود به برگزاری تظاهرات و حتی اجرای تئاتر خیابانی علیه کسانی که متهمان به این قتل خوانده شده اند مبادرت کرده اند که واکنش منفی معترضان و بستگان ندا آقا سلطان را در پی داشته است.

همزمان، با وجود اینکه دولت جمهوری اسلامی محدودیت های شدیدی را در زمینه انتشار و دسترسی مردم به اطلاعات و اخبار تحولات داخلی به اجرا گذاشته است، تهیه و انتشار گزارش های خبری و تصویری اعتراضات مردم توسط شهروندان عادی و با استفاده از وسایل ابتدایی پدیده ای جدید در عرصه اطلاع رسانی و مقابله با سانسور معرفی شده است.

در فهرست برندگان جوایز جورج پولک برای سال 2009، نام دیوید رودز، گزارشگر نشریه نیویورک تایمز نیز دیده می شود که به خاطر گزارش ماجرای ربوده شدن و اسارت خود توسط گروه طالبان مورد تقدیر قرار گرفت.

جایزه سالانه جورج پولک در روزنامه نگاری در سال 1948 به یادبود دیوید پولک، گزارشگر شبکه خبری سی بی اس، ایجاد شد که هنگام تهیه خبر از جنگ داخلی یونان جان خود را از دست داد.

این جایزه هر ساله به بهترین کار در رشته های مختلف روزنامه نگاری از جمله گزارش خارجی، گزارش رادیویی، گزارش تلویزیونی، گزارش اقتصادی، گزارش کارگری، گزارش اینترنتی، تصویر خبری و چند رشته دیگر اعطا می شود.

جایزه ویژه ای هم برای خدمات طولانی در زمینه روزنامه نگاری در نظر گرفته شده است.

در میان برندگان جوایز پولک در گذشته اسامی شماری از روزنامه نگاران و گزارشگران برجسته آمریکایی و خارجی دیده می شود.

کدام پیروزی از این بزرگتر؟

16/02/2010
برچسب‌ها: ,

کلمه- یوسف مهرآئین: گویی شاهد از غیب رسید. «کلمه» می خواست با همین رسانه ی محدود شده ی اینترنتی به هر که به آن دسترسی دارد بگوید مخالفان مردم قصد دارند جشن ملی بیست و دو بهمن را با انحصار رسانه ای و سوء استفاده از غول صدا و سیما به نفع خود مصادره کنند که هک شد. چه کاری برای بیان این انحصار و انصار طلبی از این راهزنی اینترنتی کاراتر؟

هشت ماه تمام است که می خواهند ما مردم را خشونت طلب و آشوبگر معرفی کنند. ( دیروز لهوف سید بن طاووس را می چشیدم. ابن زیاد هم با چوبدستی مسلم ابن عقیل را می زد و گناه او را آشوبگری و خروج از امام عادل معرفی کرده بود). هشت ماه است و دیگر در این هشت ماه تهمتی باقی نمانده به ما مردم نزده و توهینی نکرده باشند. چیزی نمانده بود که گلوهامان از فشردگی راه نفس هامان را ببندد. هیچ راهی برایمان نگذاشته بودند تا به همه ی آن مردمانی که مانند ما نمی اندیشیدند بگوییم که ما نه خشونت طلبیم و نه خروج کننده. مطالبه ی ما آن چیزی است که پدرانمان برای آن در خیابانهای ۵۷ جان دادند و حالا امروز آن چیز در محاق فراموشی فرو رفته است . پس چه روزی از همایش ملی ۲۲ بهمن برای ما مغتنم تر تا کسانی که ما را می بینند بدون واسطه ی بی امانتی چون صدا و سیما آرامش و مظلومیت ما را مشاهده کنند؟ چه رسانه ای از مشاهده ی مستقیم گویا تر؟

ما می خواستیم به همه ی آنها که ما را دوست ندارند بگوییم کسانی خشونت طلبند که حتی یک دستبند سبز را هم بر نمی تابند آنها هستند که به تجمعات مسالمت آمیز ما و اعمال اصل بیست و هفت قانون اساسی حمله می کنند و آن را به خشونت می کشند. ما فقط می خواهیم آنها ما را ببینند و سخن ما را بشنوند. آنها هستند که هر سخنی را با باتوم و زندان پاسخ می دهند . این متصدیان نابخرد امور هستند که حتی اجازه نمی دهند یک نویسنده حرف ما را با قلمش فریاد کند شاید مرهمی باشد بر زخم هایی که بر دلهامان گذاشته اند. آنها هستند که بیش از نیمی از اصول قانون اساسی را فرو گذاشته اند و معدودی از اصول آن را با تفسیر های من در آوردی تبدیل به ابزاری برای ایراد اتهام و کتک زدن مردم کرده اند . چقدر باید زحمت می کشیدیم تا دیگرانی که مانند ما نمی اندیشند فیلم عریان کردن جوانی که پیراهن سبز پوشیده بود را بعد از عبور از صدها مانع و فیلتر ببینند؟ ببینند که چگونه چند باتوم بدست به جان آن دختری افتاده اند که دستش را به علامت پیروزی بالا آورده بود . ببینند که برای سبزهایی که می گویند سیصد چهارصد نفر بودند چه لشکر کشی عظیمی انجام داده اند. مگر قرار نبود چند روز دیگر در روزنامه ها بخوانند که مردم بودند که به کروبی حمله کردند؟! پس چه امکانی بالاتر از این که خود با دو چشم خویش ببینند که گلوله ها ی رنگی و لباس های غیر شخصی! بود که یار امام را در روز جشن ملی هدف قرار داد و او را مضروب کرد . حالا دیگر آنها هم می دانند که روزنامه های مورد علاقه شان دروغ خواهند گفت. باتوم هایی که بر سر بانوی سبز ایران این قرآن پژوه انقلابی فرود آمد که در دست مردم عادی نیست. مردم عادی آنهایی هستند که عباس وار جوانمردی کردند و او را از دست باتوم به دستان نجات دادند. چقدر باید تلاش می کردیم تا این همه خبر، و خبر از این همه مظلومیت به کسانی که مانند ما نمی اندیشند بدهیم؟ آن هم در این انحصار دیکته ای رسانه ها. کدام نگاه از نگاه های مردد و جستجو گر مردمی که می خواستند بدانند حقیقت چیست نافذ تر؟

۲۲بهمن قرار بود برای همه باشد و البته برای همه نیز بود. مردم سبز اندیش چنان که همراهشان موسوی از آنان خواسته بود همراه با روحیه جمع بودن ضمن حفظ هویت دراین همایش عظیم شرکت کردند. آنها آمدند تا خود رسانه ی بی واسطه ی سبز ها باشند تا به آنان که هم عقیده شان نیستند بگویند که آنها را نیز دوست می دارند و در نهایت پیروزی خودشان را پیروزی همگان می دانند . پیروزی ای که کسی در آن شکست نخورده است. همایش عظیم ۲۲ بهمن اتمام حجت سبز ها بود برای باند انحصار گری که هشت ماه تمام تهمت زدند. و سبز ها امدند تا بگویند آرمانشان را در خون های ریخته شده جوانان ۵۷ جست و جو می کنند چون اتفاقا دولت مستقر را دورترین دولت ها از آن آرمان ها می دانند.

آنها با همه ی نیروهای امنیتیشان و لباس شخصی های باتوم به دستشان مستقر شده بودند تا ما یکدیگر را پیدا نکنیم. تا باز هم دروغ بگویند که ما دیگر نیستیم . از روز های قبل با پیامک های آنچنانی شروع کردند و با احضارصد ها نفر برای ارسال فقط چند اس ام اس! ادامه دادند و دامنه دستگیری ها را چنان گسترش دادند تا یک رکورد دیگر جهانی در زندانی کردن روزنامه نگاران به ثبت برسانند. چند نفر را که اصلا معلوم نیست مربوط به حوادث انتخابات بودند یا نه، اعدام کردند. خط و نشان کشیدن در تلوزیون هم که دیگر عادی شده است. همه اینها وسط گذاشتن تمام امکانات اقایان بود و زدن تیر آخر برای اینکه بتوانند ما را نادیده بگیرند. دیگر چه کار می توانستند بکنند و نکردند ؟ آیا این اخرین تیرهایشان نبود؟ اما آیا توانستند؟ آیا توانستند قلوب ما را تسخیر کنند. چه می گویم؟ آیا حتی توانستند قدم های ما را با ایجاد رعب و وحشت از حرکت بازبدارند؟ با یقین قلبی می گویم آنها این لشگر کشی را انجام دادند نه برای اینکه از احتمال خشونت جلوگیری کنند آنها خوب می دانند که مردم با هر گرایش و سلیقه فکری با هم در مسالمت خواهند بود. آنها فقط و فقط می خواستند ما را نادیده بگیرند. و این البته بزرگترین توهینشان به ما در ماههای گذشته بود. اما همین لشگر کشی مگر معنایی غیر از این داشت که نتوانستند و نمی توانند ما را نبینند؟

زیر نویس های شبکه سه را قبل از راهپیمایی به خاطر بیاورید . نوشته بودند راهپیمایی ۲۲ بهمن روز حضور همه مردم با هر سلیقه و گرایش فکری و حالا آن را با سرمستی می خواستند مصادره کنند. نمی دانند این بار همین مردم با هر گرایش و سلیقه خود سوژه اخبار بودند و هر دروغی به آنان کارساز نیست.

ما آنچه که وظیفه داشتیم صادقانه انجام دادیم . تمایزمان را خصوصا برای اینکه بهانه در دست فرمان بریدگان ندهیم کم کردیم . در جشن پیروزی انقلاب شرکت کردیم تا تعهد خودمان را در تلاش برای بازگشت به شعار های به محاق رفته ی انقلاب نشان دهیم.

و حالا درس های جدید تر و بهتری آموختیم. یاد گرفتیم که منتظر نمانیم . دست به کار شویم و خود به میان مخالفان فکریمان برویم بدون واسطه ی صدا و سیمای دروغ که دوست ندارد بخش بزرگی از مردمش راببیند به آنها بگوییم با شما درصلحیم و شما را دوست می داریم. اگر مردم را چه کم و چه زیاد دوست نداشته باشیم نمی توانیم برای آگاه کردن آنان تلاش کنیم یا به تغییر نگرش های نادرست امید ببندیم.

رسانه های انحصار هم پوستین واروونه ای از دین رحمانی ما ارائه داده اند و هم کاریکاتوری زشت از جنبش اصیل سبز ما ایرانیان . ما در بیست و پنج خرداد تنها خودمان را دیدیم و هویتمان را یافتیم. اما در ۲۲ بهمن همه ما را دیدند. چه کم و چه زیاد.

۲۲ بهمن بزرگترین پیروزی برای ما بود چرا که علاوه بر همه آنچه گفته شد و گفته نشد راههای جدیدی و روزنه های امید نوینی در پیش چشمان ما گشود. از امروز هر ایرانی یک رسانه خواهد بود برای رساندن پیام رحمانی دین سبز محمدی تا نتوانند از آن ابزاری بسازنند و هر ایرانی یک “کلمه” خواهد بود برای انتقال پیام حق خواهی و ظلم ستیزی و آزادی خواهی مردم سبز اندیش سرزمین ما.

و همه این پیروزی ها و درس ها را ما از ۲۲ بهمن داریم. کدام پیروزی از این بزرگتر؟

معنایِ خط فقر را بايد از پدری پرسيد كه فرزندانش، شب، گرسنه می خوابند، نه از اصولگرايانِ ولايت مداری مثلِ صادقِ محصولی

16/02/2010

صادق محصولی : هيچ عددي كه در مورد خط فقر اعلام مي شود را قبول ندارم

احمدی نژاد و محصولی

احمدی نژاد و محصولی

صادقِ محصولي، نمونه یِ تمام عيارِ يك اصولگرایِ ولايتمدار است. چون ويژگي هاي يك اصولگراي ولايتمدار را دارد، رانت خوار است، چاپلوس «آقا» است، ثروتِ نامشروع دارد، دروغ مي گويد، تقلب ميكند، اصلاح پذير نيست، سردار سپاه است، با انسانيت و شرافت بيگانه است، خدايش سيد علی خامنه ايست، بجاي معنایِ خط فقر، پول را بخوبي معنا ميكند، در دولتِ كودتايي پست و مقام دارد، ولايتمدار است.
اصولگرايانِ ولايتمدار، مثلِ صادق محصولي، چرا نبايد پشتيبانِ ولايت فقيه باشند؟ كدام حكومت در طول 10 سال ميتواند ثروت شما را تا 160 ميليارد تومان بالا ببرد؟ غير از ولايت فقيه؟ در كدام حكومت، وزير رفاه، معنایِ خط فقر را نمي داند؟ غير از ولايت فقيه؟
آيا مردی كه 160 ميليارد تومان ثروت را در عرضِ 10 سال اندوخته است، مي تواند معنایِ فقر را بفهمد؟

نوشته یِ زير در موردِ صادق محصولی برگرفته از گويا نيوز مي باشد:


اگر صادق محصولی به واقع ۱۶۰ ميليارد تومان را در عرض ده سال به دست آورده باشد، بدان معناست که وی در عرض اين ده سال، ماهيانه بيش از يک ميليارد تومان درآمد داشته است

آن روزی که موسوی لاری وزير کشور سيد محمدخاتمی در بلندترين ساختمان خيابان فاطمی، پس ازماهها ترديد در امضای حکم حزب اللهی گمنامی به نام «محمود احمدی نژاد» به عنوان شهردار منتخب شورای شهر دوم، نگرانيهای خود را از اين انتخاب با رييس جمهور در ميان می گذاشت، در گوشه ای ديگر از شهر،در طبقه دوازدهم برج ميرداماد تهران يکی از دوستان صميمی محمود در مکالمه ای تلفنی، باجناق بانفوذش علی اکبر ولايتی را –مشاور بين الملل مقام معظم رهبری – به پادرميانی در اين قضيه دعوت می نمود تا از اين طريق خدمتی نيز به خود نموده و راه را برای رسيدن به قله های سياست پس از پشت سر گذاشتن پله های ثروت باز کند.اين مرد که امروز،ژورناليست ها او را به نام «سردار ميلياردی» می شناسند، در هفته های آينده بيش از تمام عمرش زير ذره بين خواهد رفت و معروف خواهد شد و البته بيش از گذشته مهم خواهد بود. او همان مردی است که بدون شک در روزهای آتی آسانسور وزارت کشور او رامرتباً به محل کار جديدش در طبقه نوزدهم هدايت خواهد کرد تا چونان گذشته در انتخابات آينده بزرگترين محافظ «محمود» باشد.

صادق محصولی کيست؟

صادق محصولی در سال ۱۳۳۸ در شهراروميه از پدر پتو فروشی در بازارچه قديمی اروميه ومادری خانه دار متولدشد. بعد از قبولی دردانشگاه علم و صنعت به تهران رفت و تا سال ۱۳۵۹به اروميه بازنگشت. در سال ۱۳۵۹بنا به توصيه‌ی آيت‌الله مهدوی کنی،وزير کشور وقت، به همراه هم‌شاگردی‌ها و دوستان صميمی‌اش، محمود احمدی‌نژادو برادران هاشمی ثمره،به منظورجلوگيری از نفوذنيروهای ملی مذهبی و نيز طرفداران بنی‌صدر در شهر زادگاهش، به اروميه بازگشت .از جمله اقدامات اوليه‌ی وی بعداز بازگشت به اروميه بر هم زدن مراسم سالگرددکتر مصدق در اين شهر با همکاری برادرش بود.در سال ۱۳۶۰ صادق محصولی فرمانداراروميه شد و هم‌زمان با او نيز محموداحمدی‌نژاد به فرمانداری ماکو ومجتبی ثمره‌هاشمی به معاونت استانداری آذربايجان برگزيده شدند.صادق محصولی در سال ۱۳۶۱ به عنوان فرمانده سپاه استانهای آذربايجان غربی و شرقی واردبيل منصوب شد و از همان زمان اختلافات او با برادران باکری آغاز شد.فاطمه اميرانی، همسر حميد باکری،بعد از شنيدن خبر پيشنهاد پست وزارت کشور برای صادق محصولی، طی نامه‌ای تمامی وقايع آن سالها را برای نمايندگان مجلس شرح داد.وی در بخشی از اين نامه نوشته‌است: «افرادی همچون محصولی،فتاح و احمدی‌نژاد درسالهای ابتدايی انقلاب، هم‌زمان فرماندار شهرهای استان آذربايجان بودند که تاب تحمل پذيرش افرادی غير از خودشان را نداشتند». وی همچنين سندی راضميمه‌ی نامه‌ی خود کرد که حاوی نامه‌ی صادق محصولی بود.نامه ای که وی درآن مدعی شده بودکه «شهيد مهدی باکری فرمانده لشگرعاشورا نيست»… همچنين به گفته‌ی خانم اميرانی، چون جنازه‌ی اين دوبرادر هيچگاه پيدا نشد، محصولی اعلام کرده بودکه اينها شهيد نشده‌اند(!)
اما شروع ثروت‌اندوزی صادق محصولی از پايان جنگ ايران و عراق و از زمانی آغازشد که محمود احمدی‌نژاد در دهه‌ی هفتاد استاندار اردبيل شد.محصولی در همان زمان در يک مزايده برنده‌ی قرارداد نفتی نخجوان شد و ثروتش بدانجا رسيد که امروز به گفته‌ی خود وی «بالغ بر۱۶۰ميليارد تومان»است.در سال ۱۳۷۸ صادق محصولی باغی به وسعت ده هزار متر را در نياوران تـهران خريداری کرد. حدود هفت هزار متر ازاين باغ می‌بايست به علت تغييرکاربری اززمين زراعی به زمين مسکونی،به شهرداری تعلق می‌گرفت،امامحصولی متهم است که با شهرداری منطقه تبانی کرده و کل زمين را مالک شده و در آن به برج‌سازی پرداخته است. اين رويداد هم‌زمان با رياست محمود احمدی‌نژاد بر شهرداری تهران روی داده است.
بعداز رياست جمهوری احمدی‌نژاد نيز، صادق محصولی وامی بالغ بر ۴۰۰ميلياردتومان از دولت گرفته و نام او نيز در ليست ۲۰۰ نفره‌ی وزير اقتصاداز وام‌گيرندگان کلان دولت قراردارد. در آن زمان « هم رييس مجلس و هم نماينده‌ها خودشان با نمايندگان دولت به اين جمع‌بندی رسيده بودند که اين مباحث را ديگر مطرح نکنند…»
صادق محصولی يک بار در زمان پيشنهاد وی برای پست وزارت نفت در پاسخ به چگونگی انباشت ثروت ۱۶۰ ميلياردی‌اش ظرف ده ‌سال، اين ثروت را « متعلق به امام زمان» دانسته و گفته بود: «اين امانتی است که پس از ظهور حضرت در اختيار ايشان قرارمی‌گيرد». وی همچنين مدعی شده بودکه ثروتش از «راه حلال» کسب شده است.
اگر صادق محصولی به واقع ۱۶۰ميليارد تومان را در عرض ده سال به دست آورده باشد، بدان معناست که وی در عرض اين ده سال، ماهيانه بيش از يک ميلياردتومان درآمد داشته است(!) با کسب پست وزارت کشور توسط صادق محصولی، وی اکنون بالاترين مقام اجرايی و نظارتی در انتخابات دهمين دور رياست‌ جمهوری در ۲۲ خرداد ماه ۸۸ است.

ديدگاههای تنگ نظرانه

با پيروزی انقلاب، محصولی هم مانند بسياری از هموطنان فرصت طلبش پا به عرصه فعاليتهای اجتماعی و سياسی در شهر زادگاهش گذاشت، حال آنکه او نيز چون ديگر ياران امروزش هيچ گونه سابقه مبارزاتی قبل از انقلاب نداشت.در سال ۱۳۵۹ بنا به توصيه وزير کشور وقت مهدوی کنی، او و تنی چند از دوستان هم دانشگاهی اش از جمله هر دو برادر هاشمی ثمره ، محمود احمدی نژاد، پرويز فتاح، برقعی، برادرش اسماعيل محصولی و حتی حميدرضا جلايی پور که بعدها از اين گروه منشعب شد به نيت مبارزه با افراد نهضت آزادی و طرفداران بنی صدر از تهران به اروميه بازگشته و به تسويه سپاه و ديگر نهادهای انقلابی اين شهر پرداختند.محصولی فرماندار شد و همزمان احمدی نژاد به سمت فرماندار ماکو و سپس خوی برگزيده شد. مجتبی ثمره هاشمی نيز که اصالتا کرمانی بود در مرداد ۵۹ حکم معاونت اجتماعی استانداری را دريافت کرد. جريانی که محصولی عضو آن بود به شدت با جريانات ملی و روشنفکری اسلامی مخالف بود. نمونه اين مخالفتها را در برهم زدن مراسم سالگرد دکتر مصدق در اين شهر می توان مشاهده کرد که وی و برادرش به تنهايی مراسم را بر هم زدند. پس از انتخابش به سمت فرماندار، همين رويه اش باعث ايجاد اختلاف بين او و شهيد مهدی باکری شد که شهردار اروميه بود. برادران باکری که از جمله طرفداران شريعتی نيز به شمار می آمدند با بسياری از عملکردهای نامعقول و ديدگاههای تنگ نظرانه محصولی مشکل داشتند. در آن ايام شورای فرماندهی سپاه اروميه متشکل از افرادی چون صداقت پيشه، حميد باکری، يوسف مدرس و جواد يوسف زاده بود که باند علم وصنعتی ها به تدريج آنان را از ميدان به در کرده و خود عهده دار مسووليتها شدند. گفته می شود دامنه مخالفتهای محصولی با حميد باکری به حدی بود که وی حتی نتوانست از سپاه اروميه به جبهه اعزام شود و مجبور شد از طريق سپاه تبريز اقدام کند.وی مدتی نيز به عنوان معاونت سياسی استانداری اروميه منصوب می شود که همزمان با وی مجتبی ثمره هاشمی نيز معاونت اجتماعی استانداری اروميه را عهده دار بوده است. پس از آن محصولی به عنوان فرمانده سپاه منطقه ۵ شامل فرماندهی سپاه استانهای آذربايجان غربی ، شرقی و اردبيل منصوب می گردد.

ماجرای محصولی و ثروتش

اما همای اوج سعادت آن گاه به دام صادق محصولی می افتد که وی در دوران استانداری احمدی نژاد در اردبيل با استفاده از عنايت ويژه همشاگردی آرادانی اش در يک مزايده فرمايشی برنده قرارداد سوآپ نفتی با نخجوان می شود. بسياری اين نقطه را نقطه آغاز انباشت ميلياردی ثروت وی می دانند.قراداد های سوآپ که امروزه در بسياری کشورها معمول است به اين صورت است که ايران به جای اينکه سوخت را از جنوب به منطق شمال و شمالغرب کشور برساند و متحمل هزينه اضافی شود از همسايگان شمالی نفت می گيرد و مابه ازای آن را البته کمتر از مقداری که گرفته از جنوب برای کشور مذکور صادر می کند.در ايامی که محصولی در سپاه خدمت کرد نقش بسيار موثری در کشاندن اين ارگان به سمت فعاليتهای اقتصادی داشت و خود اغلب در راس اين فعاليتها بود. ليکن همزمان با اشتغال دوستش محمود احمدی نژاد در دانشگاه علم وصنعت او نيز از سپاه کناره گيری کرد و به فعاليت در بخش مسکن پرداخت.يکی از سوالات مجلس درروز رای اعتماد که از محصولی پرسيده شد نيز به فعاليتهای او در بخش انبوه سازی بر می گردد. او متهم است که در سال ۷۸ باغی را به وسعت ده هزارمتر در خيابان ياسر (نياوران) خريداری کرده که طبق قانون می بايست هنگام تفکيک زمين آن به علت تغيير کاربری از مزروعی به مسکونی، ۷۰ درصد از آن يعنی در حدود ۷۰۰۰ متر به شهرداری تعلق می گرفت، در حالی که نامبرده با کميسيون ماده ۵ شهرداری تبانی کرده و کل زمين را تغيير کاربری داده و در آن ساخت وساز نموده است. جالب اينجاست که بدانيم از قضا اين اتفاق در زمان تصدی شهرداری پايتخت توسط يار ديرين صادق، محمود احمدی نژاد افتاده است.در هرحال با ورود احمدی نژاد به مبارزات انتخاباتی، محصولی از جمله بزرگترين حاميان او به شمار می آمد و طبيعی بود که احمدی نژاد پس از پيروزی اش در انتخابات تلاش کند تا در اولين فرصت از خجالت او دربيايد.از همين رو پس از رد شدن سعيدلو به عنوان وزير نفت بلافاصله احمدی نژاد صادق محصولی را معرفی کرد. در آن روزها روزنامه کيهان درست بر عکس مشی فعلی اش حملات تندی به محصولی کرد و برای اولين بار اتهام فساد مالی را بر وی وارد ساخت. نمايندگانی چون عماد افروغ و علی عسگری (نماينده مشهد) که استعاره «سردار ميلياردی» او بر تارک محصولی ماندگار شد ،به شدت وزير پيشنهادی را مورد حمله قرارداده و مشروعيت ثروت ۱۶۰ ميلياردی آن هم در عرض ۱۰ سال را مورد شبهه قرار دادند. اين اعتراضها حتی آن گاه که محصولی ثروت خود را امانتی در دست خود و متعلق به آقا امام زمان(عج)! ناميد نيز ادامه يافت و در نهايت صادق مجبور شد يک روز قبل از حضور در مجلس برای اخذ رای اعتماد، انصراف خود را در نامه ای به رييس جمهور اعلام کند و محموداحمدی نژاد نيز برای اينکه خشم خود را به مخالفان نشان دهد بلافاصله وی را به سمت مشاور ارشد خود انتخاب نمود و در سخنرانی اش در شهر قم او را سرداری مومن و ضدفساد ناميده، از رويه مجلس در رد او انتقاد کرد.اما صادق محصولی متهم است که ۴۰۰ ميليارد تومان از دولت وام گرفته و اسم او در ليست ۲۰۰ نفری که مظاهری در نامه اش به رهبر از آنان به عنوان وام گيرندگان کلان نام برده، آمده است. همچنين محصولی در پرونده ۶.۵ ميليون دلاری نفتی مربوط به معاملات غيرشفاف نفتی با تاجيکستان نيز بايد پاسخگو باشد. داشتن منازل مسکونی مجلل متعدد در تهران که عکس فوق تنها يکی از آنان را نشان می دهد، درآمد ميلياردی، برج‌های ميرداماد و زمين‌های بزرگ منطقه حسنی‌کيا چيزی نيست که به راحتی بتوان از کنار آن گذشت، بويژه وقتی از او می شنويم که:»در ۴۴ مزايده شرکت کرده و تنها در سه مزايده برنده شدم و درآمدهای من حاصل آنها است!». همچنين محصولی در زمانی که مسئول خريد اراضی متعلق به بنياد شهيد برای سپاه پاسداران بوده‌است با شکايت بنياد شهيد در اين معامله مواجهه شد که در نهايت پرونده مختومه و محصولی تبرئه شد.اگرچه بسياری بر اين عقيده اند که ثروت بسيار داشتن هيچگاه نکوهيده نيست ليکن نحوه کسب ثروت همواره مهم بوده است. به گفته خود صادق محصولی دارايی او هم اکنون ۱۶۰ ميليارد تومان است و اين سرمايه را در طی ۱۰ سال و بعد از خروج از سپاه به دست آورده است ، يعنی به عبارتی هر سال ۱۶ ميليارد تومان و تقريبا يک و سه دهم ميليارد تومان در ماه و بيش از ۴۰ ميليون تومان در روز و يک ميليون و هفتصد و پنجاه هزار تومان درهر ساعت و ۲۹۲ هزار تومان درهر دقيقه درآمد داشته است.همچنين گفته می شود سرمايه وی از راه مشروع کسب شده که بخشی از آن را با کمک تعدادی از بچه های جنگ صرف راه اندازی موسسه خيريه ای به منظور سرپرستی از ۴۰ خانواده بی سرپرست و ۴۰۰ کودک يتيم کرده است

مقايسه ميزان درآمد محصولی و برخی از مشهور ترين سياستمداران جهان

۱-درآمد ولاديمير پوتين رييس جمهور پيشين و نخست وزير کنونی روسيه طی سال ۲۰۰۸ در حدود ۴,۷ ميليون روبل (هر دلار برابر ۳۳,۵۷ روبل است) بوده است. چيزی حدود ۱۴۰ هزار دلار يعنی ۱۴۰ ميليون تومان. در خبری که در اين مورد منتشر شده گفته شده: درآمد نخست وزير روسيه از کار اصلی ۴.۶۲۲۴ ميليون روبل، مستمری بازنشستگی نظامی ۱۰۰,۶ هزار روبل بوده است.دارايی های غير منقول ولاديمير پوتين هم شامل يک آپارتمان با ۷۷ متر مربع زير بنا و قطعه زمين جداگانه ای به وسعت ۱,۵ هزار است.
۲- نيکولا سارکوزی، رييس جمهور فرانسه ساليانه ۱۶۸ هزار پوند (۲۴۶ ميليون تومان) حقوق می گيرد.
۳- جورج بوش، رييس‌جمهور پيشين آمريکا اما اوضاع بهتری داشت. او ساليانه ۱۹۵ هزار پوند (۲۸۳ ميليون تومان) دريافت می‌کرد.
به اين ترتيب آقايان بوش و سارکوزی برای رسيدن به گرد پای حاج صادق بايد به ترتيب ۶۵۸ و ۵۷۲ سال کار کنند .حاج صادق البته به گفته خودش همه اين ثروت را از سال ۶۷ به اين سو اندوخته است.

سرداری که وزير شد

استيضاح و برکناری کردان توسط نمايندگان مجلس ،آن هم در وزارت کشور که مدتها بلاتکليف مانده بود هر دوی دولت و مجلس را دچار شرايط ويژه ای کرده بود. پرواضح است که احمدی نژاد قصد داشت به هر نحوی شده وزارت کشور را برای خود نگه دارد. اين روزها بسياری معتقدند که بر محصولی، همدم رييس جمهور ترجيح داشت؛ چرا که محصولی در کنار ثمره هاشمی ، زريبافان و احمدی نژاد حلقه بسته ای را تشکيل داده اند که هيچکس را بدان راهی نيست. ياران دبستانی ديروز ،امروزه که در دانشگاه سياست نيز همکلاسی گشته اند ،چونان حلقه بسته شان در انجمن اسلامی دانشگاه علم و صنعت هيچ مخالفی را بر نمی تابند و هم قسم شده اند که نگذارند قدرت از کفشان بدر رود.حمايت رهبرمعظم انقلاب از دولت آن هم درست يک روز پس از استيضاح کردان گوشی را به دست نمايندگان و روزنامه «منتقد» کيهان نيز داد که اين بار بايد «سردار ميلياردر» کنار «رييس جمهور ساده زيست» قرار بگيردوبا اولين جلسه نمايندگان، اين بار فرزند «پتو فروش اورموی» ناکام از مجلس بازنگشت و در رای گيری پر حرف و حديث ۲۸ آبان ۱۳۸۷ از مجموع ۲۷۳ نماينده حاضر در جلسه، ۱۳۸ رای موافق، ۱۱۲ رای مخالف و ۲۰ رای ممتنع گرفت و وزير کشور شد.

شبهات در آراء

در پايان رآی گيری برای رأی اعتماد شمار رأی دهندگان برای محصولی يک بار ۲۷۳ و بار ديگر ۲۷۵ نفر اعلام شد. محصولی نيم درصد بيش از نصف آراء را به دست آورد. برخی از نمايندگان مجلس معتقد بودند وزير نصف به علاوه يک رای بايد بياورد و خواستار ابطال وزارت او شدند ولی علی لاريجانی رئيس مجلس اين موضوع را رد کرد.لاريجانی همچنين اعلام کرد خود،آراء را شمرده و صحت آن را تائيد کرد. محصولی ضعيف ترين رأی اعتماد برای وزارت کشور درتاريخ جمهوری اسلامی ايران را به دست آورد. محمدرضا باهنر نائب رئيس وقت مجلس هشتم درباره آرای محصولی گفت: اين رای، رای ضعيفی است و به نصف نمايندگان حاضر در جلسه بسيار نزديک است.

بازگشت احمدی نژاد به نقطه آغازين

رييس جمهور طی نامه ای مهندس صادق محصولی را به عنوان وزير پيشنهادی کشور برای اخذ رای اعتماد به مجلس شورای اسلامی معرفی کرد. صادق محصولی در حالی به عنوان گزينه پيشنهادی رييس جمهور برای وزارت کشور خبرساز شد که پس از ماجرای سال ۸۴ در مجلس برسر مخالفت با پيشنهاد وزارت وی بر وزارتخانه نفت، تاکنون کم خبرترين مشاور احمدی نژاد بوده است. وی که سال ۸۴ ابتدا به عنوان يکی از افراد مورد نظر رييس جمهور به عنوان وزير نفت به مجلس معرفی شده بود، پس از آنکه دريافت اکثريت نمايندگان مجلس هفتم شورای اسلامی از او حمايت نمی کنند، از نامزدی برای آن مقام انصراف داد و سپس از سوی محمود احمدی نژاد به عنوان مشاور برگزيده شد. بر اين اساس يک روز پيش از آنکه مجلس رسما به بررسی رای اعتماد به محصولی بنشيند، عماد افروغ، رييس وقت کميسيون فرهنگی مجلس هفتم در نطق پيش از دستور خود بدون آنکه از محصولی نام ببرد، طی يک نطق انتقادی از احمدی نژاد خواست به فکر فرد ديگری برای تصدی وزارت نفت باشد. برخی نمايندگان هم خواستار توضيح درباره ميزان دارايی های صادق محصولی شدند.خواسته ای که نه تنها از سوی محصولی تکذيب نشد بلکه او در کميسيون مجلس حاضر شد و با تاکيد بر اينکه از دارايی قابل توجهی برخوردار است، آن را کاملاًمشروع دانست. محصولی به نمايندگان گفته بود که در ۴۴ مزايده شرکت کرده و تنها در سه مزايده برنده شدم و درآمدهای من حاصل آنها است.با اين وجود محصولی پس از آنکه دريافت اکثريت نمايندگان مجلس هفتم شورای اسلامی از او حمايت نمی کنند، از نامزدی برای آن مقام انصراف داد و سپس از سوی محمود احمدی نژاد به عنوان مشاور برگزيده شد.صادق محصولی از قديمی ترين دوستان احمدی نژاد به شمار می رود و رفاقت آنها به انجمن اسلامی دانشگاه علم و صنعت و سپاه پاسداران باز می گردد. همزمان با آغاز به کار احمدی نژاد در دانشگاه علم و صنعت، صادق محصولی هم از سپاه جدا شد و در بخش خصوصی به امر ساخت وساز مسکن روی آورد. صادق محصولی پيش از اين در امور بازرگانی و فروش نفت حضور فعالی داشته است.طی سه سال اخير و پس از انصراف وی، در هيچ يک از ۹ تغيير کابينه نام محصولی هيچ گاه به عنوان گزينه جدی وزارت مطرح نشد و تنها خبر مربوط به وی خبری در اواسط تير ماه۱۳۸۷ در سايت احمد توکلی نماينده اصولگرای تهران بود که از فعال شدن ستاد های انتخاباتی احمدی نژاد با مديريت محصولی حکايت می کرد که البته چند روز بعد مشاور احمدی نژاد آن را تکذيب کرد.رفيق ۳۰ ساله رييس جمهور سال گذشته در اظهارنظری سرعت احمدی نژاد را در خدمتگزاری ،سرعت «يک جت فانتوم» خواند که بقيه در مقابل وی اگر خيلی سرعت بگيرند مثل يک «هواپيمای مسافربری» حرکت می کنند. مشاور رييس جمهوری با اين تشبيه علت برخی تغييرات کابينه را تشريح کرد؛ «تقصير را به گردن کسانی که تغيير پيدا می کنند نمی اندازم، سرعت احمدی نژاد بالااست و انتظار دارد با نسبتی، اين هماهنگی با سرعت وی صورت بگيرد».هر چند به عقيده وی قطعاً سرعت هيچ کدام از آنها به پای يک «جت جنگنده» نمی رسد.محصولی ضمن تاکيد بر اينکه «دولت در سايه» نيست به برخی اظهاراتی که درخصوص وی و ثمره هاشمی شنيده می شود، اشاره کرد و گفت: «من با احمدی نژاد و ثمره هاشمی ۳۰ سال است که دوست و رفيق هستيم. آنقدر در زمينه افکار و انديشه و همکاری با هم سابقه داريم و نزديک هستيم که اين مطلب که فلانی اين کارهای سخت افزاری را انجام می دهد يا فلانی اين ايده نرم افزاری راارائه کرده است درست نيست». روح‌الله حسينيان، نماينده اصولگرای حامی دولت در مجلس هشتم نيز در واکنش به انتقادها از ثروت صادق محصولی، گفته بود: «اجازه دهيد يک وزير پولدار هم در کشور باشد».

اختلافات با فرماندهان جنگ

درسال ۱۳۶۱ در زمانی که محصولی به فرماندهی سپاه استان‌های آذربايجان غربی و شرقی و اردبيل منصوب شد، به علت آنکه علی باکری که از بنيانگذاران سازمان مجاهدين خلق بوده و در دوران محمد رضا پهلوی اعدام شده‌است، به مخالفت با برادران باکری(حميد و مهدی باکری) پرداخت.همچنين تعدادی از فرماندهان لشکر عاشورا در جنگ ايران و عراق محصولی را متهم به تضعيف نيروهای نظامی اين لشگر از جمله قطع ارسال نان و خودرو برای تضعيف وجهه مهدی باکری در زمان جنگ، می‌کنند.

افشاگری های همسر شهيد باکری

فاطمه اميرانی، همسر شهيد حميد باکری، بعد از شنيدن خبر پيشنهاد پست وزارت کشور برای صادق محصولی، طی نامه‌ای تمامی وقايع آن سالها را برای نمايندگان مجلس شرح داد. او در بخشی از اين نامه نوشته‌است: «افرادی همچون محصولی، فتاح و احمدی‌نژاد در سالهای ابتدايی انقلاب، هم‌زمان فرماندار شهرهای استان آذربايجان بودند که تاب تحمل پذيرش افرادی غير از خودشان را نداشتند».همسر شهيد باکری همچنين سندی را ضميمه‌ نامه‌ خود کرد که حاوی نامه‌ صادق محصولی بود. او در اين نامه مدعی شده بود که «شهيد مهدی باکری فرمانده لشگر عاشورا نيست». همچنين به گفته‌ خانم اميرانی، چون پيکر اين دو برادر هيچگاه پيدا نشد، محصولی اعلام کرده بود که اين ها شهيد نشده‌اند!همسر شهيد باکری افزود: «عملکرد خودخواهانه و غيرقابل قبول صادق محصولی در دوران فرمانداری اش در اروميه سبب شد شهيدان مهدی و حميد باکری از اروميه فرار کنند».او خطاب به نماندگان مجلس گفته بود: «ما بايد از تغيير و تجديدنظر آدم ها در رفتارشان استقبال کنيم ولی آنچه برای ما مشهود شد اين بود که اين آدم ها و اين تيم تغيير چندانی نکرده اند. بنابراين وقتی تغيير در رفتار آنها مشاهده نمی شود چگونه می شود انتظار داشت افرادی که روزی با شهيد مهدی و حميد باکری آنگونه برخورد کردند در صورت حضور در وزارت مهم و تاثيرگذاری چون وزارت کشور همان رويکرد حذفی خود را دنبال نکنند و مانع از حضور افراد شايسته در مناسب مهم نشوند؟»

سوابق تحصيلی، علمی و پژوهشی

ليسانس مهندسی عمران
فوق ليسانس مديريت بازرگانی
تاليف کتاب مديريت طرح‌های عمرانی
تدريس دروس مديريتی و عمرانی و مهندسی سيستم‌ها در دانشگاه علم و صنعت
مجری پروژه‌های تحقيقاتی امکان‌سنجی جهاد خانه‌سازی(در۶ مجلد)
مجری پروژه‌های تحقيقاتی بهينه سازی ساخت و ساز مدارس کشور (در ۱۳ مجلد)

سوابق اجرايی

همکاری با جهاد سازندگی
فرماندار شهرستان اروميه
معاون استانداری آذربايجان غربی
فرماندهی سپاه پاسداران منطقه۵(آذربايجان شرقی و غربی)
مسئول تحقيق و بازرسی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و فرمانده لشگر ۶ ويژه
معاون طرح و برنامه وزارت دفاع
مجری پروژه‌های مختلف عمرانی و صنعتی
دبير شورای مشورتی مجمع تشخيص مصلحت نظام ( در دبيرخانه مجمع تشخيص)

روابط دولت نهم و دولت كودتايی با حوزه و پیامد هفت گانه آن | مدیران حوزوی هم هیچگاه بیش از امروز در بودجه سالانه خود آنچنان نیازمند سخن گفتن با دولتمردان نبودند

15/02/2010

فريد مدرسی

«…امروز حوزه و دولت در كنار يكديگر هستند و من بین حوزه، دولت و نظام فاصله‌اي نمي‌بينم و اينها را جداي از يكديگر نمي‌دانم…»

محمود احمدی نژاد، 15 دي 1384، قم

اینچنین گفتاری میوه ای را به ارمغان آورد که هیچگاه قابل پیش بینی نبود. مولودی متولد شد که ناآشنا به نظر می رسید و همگان انگشت به دهان گرفتند و مات و مبهوت نگاه می کردند. حوزه خود نمی دانست که چه شده است و چگونه اینچنین شد؟! این گفتار اگرچه در اذهان آن روز، معنایی جز روابط حسنه و خوش و بش های صمیمانه نداشت، اما امروز به گونه ای دیگر رخ می نمایاند. اگرچه به درستی آن روزها گفته شد که دولت با حوزه فاصله ای ندارد، اما معنای آن این بود که دولت انقلابی در حوزه علمیه قم پدید خواهد آورد. آنگونه با حوزه پیوند می خورد که روزی را نمی توان یافت؛ حوزویان درباره دولت سخن نگویند. مرزهای دولت و حوزه در هم تنیده می شود و بودجه دولتی برای حوزویان به ارمغان می آید. امروز خبر از نزدیکی دولت با حوزه، با تعریف مرسوم نادرست جلوه می کند، اما با تعریفی دیگر؛ این اتفاق رخ داده است. شاید هیچگاه حوزه به یاد ندارد که دولتی آمده باشد و اینچنین تغییراتی در حوزه ایجاد کرده باشد. حوزویان در خاطر خود دولتی را نمی توانند تصور کنند که آنقدر درباره اش در حوزه سخن گفته شده باشد و در محافل نام رئیس آن در هر جمله تکرار شود. مدیران حوزوی هم هیچگاه بیش از امروز در بودجه سالانه خود آنچنان نیازمند سخن گفتن با دولتمردان نبودند. مرجعیت هم که سال های سال، پدر و زعیم حوزه های علمیه بوده است، در لابلای خاطرات به یادگار مانده از مراجع و اساتید دیروز، روزی را نمی یابد که همچون امروز باشد؛ اگر هم بیابد، دولت آن روز همچون دولت کنونی نیست. داستان روابط حوزه و دولت چگونه است که اینچنین قلم ناتوان جلوه می کند و صاحب آن در چند جمله نمی تواند آن را روایت کند؟ ابتدای شکل گیری دولت نهم که رئیس آن این گونه سخن گفته است، مگر داستان خوشایندی برای حوزه رخ نداد؟ اگر هم در آتیه آن روز، رفتارهای دولتمردان متفاوت با این گفتار انجام شده است، دیگر روایت آن پیچیده نخواهد بود، بلکه فقط کدورت هایی پیش آمده است؟ اگر پاسخ به این سوالات با یک بله یا خیر مواجه می شد، دیگر روابط دولت نهم و دهم با حوزه، «داستان» نامیده نمی شد؛ بلکه رخدادی بیش نبود.

***

روز انتخابات، یکی از علمای ارشد قم برگه رای را در دست گرفت و نام «محمود احمدی نژاد» را بر آن نوشت. او اگرچه رفیق سابقش رقیب کاندیدای مطلوبش بود، اما این کاندیدا را برگزید. اگرچه این اقدامش هیچگاه علنی نشد، اما چند صباحی بعد، او یکی از منتقدان جدی دولت شد و علنا زبان به گلایه گشود. این تغییر فقط درباره این عالم ارشد اتفاق نیفتاد، بلکه خیلی از بزرگان و فضلای قم اینچنین شدند.

ابتدای شکل گیری دولت نهم سخنان و گفتار صاحبان آن، نه تنها به مذاق حوزویان ناخوشایند نبود، بلکه آنان خرسند از آن بودند که دولتی بر سر کار آمده است که ظواهر شرعی را بیش از روسای معمم سابق رعایت می کند. اما ناگهان این خیال با صدور مجوز ورود زنان به ورزشگاه توسط رئیس دولت نهم نقش بر آب شد؛ حتی بزرگ حامی آن در قم یعنی آیت الله مصباح یزدی هم خواستار لغو این مجوز شد. مرحوم آیت الله میرزا جوادآقا تبریزی اطلاعیه داد. مرحوم آیت الله محمد فاضل لنکرانی در حکمی مکتوب اعلام کرد: « اختلاط در جوامع غربي و متاسفانه در برخي نهادهاي داخلي چه مفاسد فراواني به دنبال داشته است. بنابراين شرکت بانوان در مکان هاي عمومي ورزشي که همراه با اختلاط است، به هيچ وجه جايز نيست و در اين امکنه ولو مکانهاي خاصي براي زنان اختصاص يابد، اما مفاسد اختلاط بر آن مترتب است…» آیت الله لطف الله صافی گلپایگانی هم گفت: «انتظار از مسؤولان محترم جمهوري اسلامي اين است كه با اعلام لغو اين عنوان، نگراني‌ها را رفع و موجبات خشنودي قلب مقدس حضرت بقيه الله الاعظم ارواحنا فداه را فراهم نمايند.» آيت‌الله ناصر مكارم شيرازي نیز در آغاز درس خارج فقه خود در مسجد اعظم قم، به این دستور اعتراض كرد. آیت الله حسین نوری همدانی هم با مخالف موازين اسلام خواندن حضور زنان در ورزشگاه‌ها، خواستار آن شد كه «رييس جمهور در اين قبيل موارد با حوزه‌هاي علميه و علماي اسلام مشورت به عمل آورد.» «غلامحسین الهام» سخنگوی دولت وقت، پس از اعتراض مراجع و علما، در پی درخواست رهبری، اینگونه خبر متوقف شدن این تصمیم را داد: «رئیس جمهور تنها به خاطر فرمان رهبری و به احترام ایشان، دستور خود را پس می‌گیرد». در این میان، به جای تمکین دولتی ها، «جواد شمقدري» مشاور هنري وقت احمدي نژاد در واکنشی علیه علما، گفت: ‏«مي‌دانيم که شمشير امام زمان چقدر گردن علما را مي ‏زند… براي اين که به زمان ظهور برسيم قطعا بايد يک ‏تصفيه بشود و خوب مي ‌دانيد که بخشي از اين تصفيه در ‏ايام انتخابات شکل گرفت… و در اين مسير نقاب ها ‏برداشته مي ‌شود.» با رخ دادن اولین چالش میان دولت و علما، بنا بر قول «غلامرضا مصباحی‌مقدم»، علما حاضر نبودند که احمدی‌نژاد را به حضور بپذیرند. اما روحانیون مجلس طی دیدارهایی با آنها کوشیدند تا نظرشان را نسبت به دولت تغییر دهند. اگرچه احمدی نژاد در سال های آغازین دولت نهم به دیدار علما در قم رفت، اما از همان ابتدا، همه جلسات آکنده از انتقاد بود. آیت‌الله مكارم شیرازی به او گفت: «در مسایل مملكتی، آن هم در كشوری به عظمت و گستردگی كشور ما، گاه اشتباهاتی رخ می‌دهد كه باید با شجاعت عذرخواهی و جبران كرد و اگر تخلفی صورت گرفته، تعقیب شود و اگر وجود افراد ناآگاه سبب آن اشتباهات شده، بركنار شوند و افراد لایقی به جای آن بنشینند.» آیت الله صافی هم گوشزد کرد:«قضاوت برخی نادانان درباره مرجعیت ناشی از بی‌اطلاعی آنان است…افرادی كه به مدح و ثنای افراطی و زیاد از والیان و حاكمان می‌پردازند نباید نزد دولتمرد اسلامی جایگاهی داشته باشد.» مرحوم آیت‌الله فاضل لنکرانی هم در این سلسله دیدارها گفت: «عده‌ای به دنبال تضعیف روحانیت و اسلام و به دنبال آن هستند كه این تشكل كه بسیار راسخ است و در بین مردم ریشه دارد و مردم اعتقادات خود را از آن می‌گیرند، تضعیف كند كه البته هرگز نتوانسته و نخواهند توانست اما مسوولان باید بدانند كه اگر این امر به هم بخورد همه چیز به هم خواهد خورد.»

این دیدارها نتوانست روابط را مستحکم کند، چراکه همچنان این دولت و حواریون آن به اقداماتی دست می زدند که از نظر علما – حتی حامیان جدی نظام – نادرست و خلاف اعتقادات و نظرات آنان بود؛ سخنان معاون وقت احمدی نژاد (رئيس سازمان جهانگردي و گردشگري) درباره حجاب در تركيه و همچنین حضور او در مراسمي خاص در اين كشور، نامه رئيس دولت به پاپ پس از توهين پاپ به پيامبر(ص)، ادعاهايي درباره مهدویت، سوالات موهن در آزمون فرهنگيان، بوسيدن دست يك معلم زن، وضعيت تورم و گراني‌ها و نابساماني‌هاي فرهنگي در كشور و… . مرحوم آیت‌الله فاضل لنکرانى پس از اطلاع از سوالات آزمون فرهنگیان با عنوان سیره نبوی(ص) ضمن اظهار نگرانی و تاسف شدید گفت: «همه مردم عکس‌العمل نشان دهند، چرا که این اهانت خیلى عظیمى است». پس از این مسئله، حتی وزیر آموزش و پرورش خود به دیدار مراجع نرفت تا توضیح دهد؛ بلکه نماینده فرستاد.

در این میان، «اسفندیار رحیم مشایی» درباره «مردم اسرائیل» سخنی گفت که باز هم آتش کدورت علمای قم برافروخته شد؛ «جمهوری اسلامی ایران با ملت اسرائیل دوست است و مشكلی ندارد». آیت الله ناصر مکارم شیرازی در برابر اظهار این سخن، به صراحت خواستار عزل معاون رییس دولت شد و گفت: « شک نيست که رژيم اسرائيل و مردم آن هر دو مخالف اسلام و مسلمين هستند، آنها زمين هاي مسلمان ها را غصب کرده اند و مرتبا شهرک سازي کرده و ساکن آن زمين هاي غصبي مي شوند؛ اگر ضربه اي بر مسلمين وارد شود جشن مي گيرند و اگر رژيم آنها از مسلمين شکست بخورد، به حکومت خودشان اعتراض مي کنند… نقش هاي توسعه طلبانه رژيم و مردم آنجا بر کسي پوشيده نيست. با اين حال چگونه مي توان واژه دوستي با آنها را به زبان آورد. چه لزومي دارد کساني که اين گونه فکر مي کنند، جز همکاران رئيس جمهور محترم باشند، هنگامي که 200 نفر از نمايندگان مردم به چنين کاري اعتراض کنند، مفهومش اين است که بيش از دو سوم مردم اين کشور با چنين شخص و چنين افکاري مخالفند. انصاف ايجاب مي کند، تعصب هاي جناحي را کنار بگذاريم و به سرنوشت و منافع کشور و نظام بينديشيم و بر انديشه امام(ره) در اين زمينه استوار باشيم.» آیت الله حسین نوری همدانی هم اگرچه از احمدی نژاد تمجید کرد، اما به حضور مشائی در هیات دولت اعتراض کرد: «…هرگز شایسته نیست كه رئیس‌جمهور محترم و مكتبی، كسی را كه فكر و فرهنگش در حدی باشد كه نتواند این حقیقت را درك كند و یا از لحاظ ادبی قدرت بیان این مطلب را ندارد و یا آنقدر شهامت روحی ندارد كه به اشتباه خود به طور صریح اعتراف كند و عذر بخواهد؛ این چنین شخصی را مشاور خود قرار بدهد و یك پست مهم دولتی را به او بسپارد تا نه تنها اعتراض به جای نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی ایران بلكه اعتراض و ناراحتی همه ملت آگاه و متعهد ایران اسلامی به دنبال داشته باشد.»

در سیر روابط دولت و علما، باردیگر مشائی بود که فریاد انتقاد حوزویان ارشد را بلند کرد. در همايشی درباره صنعت گردشگری ايران، در حضور اسفنديار رحيم مشايی، رئيس وقت سازمان ميراث فرهنگی و گردشگری قبل از تلاوت قرآن، ۱۲ زن با لباس محلی دف زنان به همراه يکی از خوانندگان، روی ‏سن آمده و در حالی که قرآن را در سينی گذاشته بودند با حالاتی خاص، آن را به قاری تحويل داده و سن را ترک ‏کردند و پس از پایان قرائت هم این اقدام تکرار شد. آيت‌الله مكارم شيرازي در ديدار با طلاب، دانشجويان و سپاهيان در این باره گفت: «اگر زمان شاه چنين حركتي صورت مي‌گرفت، فرياد همه بلند مي‌شد… اگر اين خبر منتشر نمي‌شد، به خود اجازه نمي‌دادم، اين خبر را اعلام كنم،؛ شرم‌آور است… » آیت الله صافی گلپایگانی هم در درس خارج فقه خود «اهانت و جسارت به ساحت مقدس قرآن کریم » در این همایش را محکوم کرد: « اهانت به قرآن قابل تحمل نیست و کسی که مسئول این سازمان (ميراث فرهنگی و گردشگری) است، صلاحیت ندارد در این جایگاه باشد… این اشخاص صلاحیت ندارند در مصدر کار باشند. چنين رفتارهايي، علناً اهانت به احکام دين و قرآن است… در رأس سازمان ميراث فرهنگي بايد ازمتدين‌ترين و صالح‌ترين افراد باشد تا بتواند حتي بر روي گردشگران تاثير فرهنگي بگذارد؛ نه اينکه خود تحت تاثير آنان قرار گيرد.» آیت الله وحیدخراسانی هم که کمتر برابر اقدامات مسئولین اعتراض علنی می کند، بدون اشاره به این واقعه پیامی مکتوب را صادر کرد و واکنش تندی را نشان داد.

این انتقادات از سوی علما مطرح می شد و همچنان محمود احمدی نژاد بر ارتباط تنگاتنگ و شدید خود با مشائی اصرار می کرد و از او تمجید و تصمیمات چالش برانگیز متوقف نمی شد. در دولت نهم باردیگر اقدامی دیگر رخ داد و علمای قم نشین زبان به انتقاد گشودند؛ انتقال سازمان حج و زیارت به سازمان تحت مدیریت مشائی. آیت الله مکارم آن را حرکتی «شتابزده و نسنجیده» دانست و گفت: «نمی‌دانیم این فکر در آغاز از مغز چه کسی تراوش کرده، ولی به یقین کسی بوده که حقیقت حج را درک نکرده است.» آیت‌الله نوری همدانی نیز این اقدام را برخلاف مرزهای اسلامی عنوان کرد و گفت: «به این ادغام اعتراض داریم، این دو سازمان باید از همدیگر جدا باشد و مرزها به خوبی حفظ شود.»

رفتارهای مشائی به گونه ای بود که درسایت ها نقل شد که آیت الله مکارم به دليل حضور او، در همايش «تعزيه و آئين هاي عاشورايي» و نیز «دکترين مهدويت» حضور نیافت. اگرچه دبير همايش «دکترين مهدويت» اعلام کرد: «بنا بود آيت‌الله مكارم شيرازي در ‏افتتاحيه اين همايش حضور داشته باشند كه به علت بيماري نخواهند آمد…»

در این ایام، صدای انتقاد از دولت به هر بهانه ای در قم بارها و بارها علیه دولت نهم شنیده می شد؛ برخی انتقادات با توجه به دیدگاه های برخی مراجع طبیعی بود، اما دیگر بزرگان هم که سعی می کردند انتقادات خود را آنچنان علنی نکنند، به هر بهانه ای، درباره هر موضوعی گلایه می کردند. آیت‌الله صافی گلپایگانی در دیدار با وزیر بازرگانی گفت: «اینگونه نیست که مسائل اقتصادی مطلقاً لاینحل باشد. مردم انتظار دارند وضعیت اقتصادی اینگونه نباشد و از دولت توقع دارند و می‌خواهند ببینند دولت زحمت می‌کشد و مشکلات را کمتر می‌کند. البته حضور افراد غیرصالح در هر پست و مقامی هم در دولت خیانت به مردم است و انتخاب افراد باید براساس کمال شعور و درک باشد تا خیانتی به نظام و کشور وارد نشود.» آیت الله مکارم شیرازی نیز با انتقاد از عملکرد دولت نهم عنوان کرد: «مسئولان برای رفع مشکلات باید به جای سخنرانی در عمل کوشا باشند. حل مشکلات کشور در گرو عمل کردن است و این مشکلات با ارائه آمار و سخنرانی حل نمی‌شود. اگر امروز شاهد آن هستیم که برخی از کشورهای خارجی، بازارهای دنیا را به تسخیر خود درآورده‌اند به این دلیل است که به جای سخن گفتن همواره عمل کرده‌اند…»

با حضور دولت دهم، با توجه به شرایط شکل گیری آن همچنان گویی دولت اصرار داشت که به اموری بپردازد که نه تنها گلایه برخی مراجع منتقد وضع موجود را بشنود، بلکه دیگران را هم در این عرصه وارد کند. با توجه به پیشینه رفتارهای مشائی و انتقادات علما نسبت به او، رئیس دولت باردیگر در راستای تقویت و حمایت از او، قلم را در دست گرفت و حکم معاون اولی او را نوشت. اینگونه بود که آیت الله مکارم شیرازی در پاسخ به استفتايي درخصوص تصدي معاون اولي رئيس جمهور، تصدي چنين كسي را فاقد مشروعيت دانست و اعلام كرد: «اگر خطايي در انتصاب مزبور صورت گرفته، هرچه سريع تر اصلاح شود، مخصوصا اگر مقامات عالي نظام تذكر داده باشند.» دولت آنگونه رفتار کرده بود که آیت الله مکارم در پاسخ به درخواست حمایت در شرایط پس از انتخابات از دولت کنونی گفت: «ما نمی‌دانیم با برخی موارد به وجود آمده در دولت چطور باید همچنان این ارتباط را حفظ کنیم؛ مواردی همچون حمل قرآن با سرود و آواز، حضور زنان در ورزشگاه‌ها و اصرار به برخی مسائل همچون ورود زنان به کابینه، سبب جدا کردن روحانیت از دولت می‌شود. در این موارد دولت باید روش خود را اصلاح کند.» همانطور که آیت الله مکارم گفته بود؛ دیگر اقدام دولت دهم اصرارش بر وزیر زن بود که تنش های پیشین را تشدید کرد. آیت الله صافی هم بارها در این باره اعتراض کرد و نامه هایی نوشت و اعلام کرد: «این یک سنت‌شکنی در تاریخ 14 قرن اسلام است که می‌تواند آغاز اتفاقات بزرگی باشد. چه ضرورتی دارد که یک زن از صبح تا شب با مردم در تماس باشد.» در این میان، نه تنها به نظر برخی از علما تمکین نشد، بلکه یکی از دولتمردان ارشد آنچنان به نظرات مراجع بی توجهی کرد که در جلسه ای، برابر نظر یکی از مراجع، نام او را با بی احترامی بر زبان آورد و اثر بخشی این عالم دینی را هم نفی کرد. گویا سایر دولتمردان هم همچون او بودند که وزیر کشور با توجه به مخالفت های برخی مراجع، نه تنها از انتصاب استاندار زن خبر داد، بلکه این تصمیم را هم در قم اعلام کرد. آیت الله صافی در واکنش به این مسئله گفت: «متأسفانه می‌آيند در قم که مرکز تشيع است، اعلام می‌کنند که برای بعضی از استان‌ها استاندار زن منصوب می‌کنيم؛ مگر می‌خواهيد که با قرآن و پيامبر جنگ کنيد که اين ‌چنين خلاف شرع می‌گوييد؟ شما با چه کسی می‌خواهيد لجبازی کنيد؟ آيا با احکام خدا و مسلمات دين مخالف هستيد؟»

اینگونه بود که پس از انتخابات و شکل گیری دولت دهم، دید و بازدیدهای مراجع و جلسات محرمانه میان آنان برپا شد و آنان به دنبال راهکاری بودند که برابر این دولت چه واکنشی نشان دهند. در محافل رسمی اعلام شد که حضرات آیات مکارم شیرازی و صافی گلپایگانی تصمیم گرفته اند که فعلا دولتی‌ها را به حضور نپذیرند. البته رفتن برخی مقامات دولتی به قم و عدم دیدار با این دو مرجع هم نشان از تایید این خبر دارد.

امروز هیچ پایگاهی میان علما و مراجع یافت نمی شود که بوی حمایت از دولت دهم در آن استشمام شود. اگرچه شرایط امروز آتش انتقادات آیت الله نوری همدانی را به سوی رقبای دولت گشوده است، اما این مسئله باعث نشده است که او به حمایت از دولت دهم تن دهد. تنها اقدامش پذیرفتن برخی مسولین دولتی همچون «رییس بنیاد شهید و امور ایثارگران» بوده است که به او گفت: « سلام من را به آقای احمدی نژاد ابلاغ کنید و به او بگویید برای در صحنه نگه داشتن مردم باید آنها را راضی نگه دارید به همین خاطر باید مشکلات گرانی، بیکاری، فقر و تبعیض مرتفع شود. امروز 70 درصد مردم از گرانی قیمت‌ها رنج می‌برند. راضی نگه داشتن مردم یک جامعه تنها راه بقا یک حکومت است. دولت باید مشکلات مردم اعم از اشتغال، گرانی و مسکن را در سطح کشور رفع کند.»

***

روابط دولت نهم و دهم با حوزه فقط به این کدورت ها ختم نشده است، بلکه اثراتی هم در میان حوزویان داشته و شکاف های فکری و اجتماعی را میان آنان برجای گذاشته است. همچنین دگرگونی هایی نیز در تشکل ها و مدیریت حوزوی ایجاد کرده است. این تحولات نشان از آن دارد که این روابط در یک نما باعث دوری دولت از حوزه شده است و از نمایی دیگر، بخش هایی از حوزه را به تسخیر در آورده و جریان هایی را در حوزه و جامعه متشرعین متولد کرده است. از سوی دیگر این اقداماتی جدید در حوزه، تبعاتی هم در جامعه داشته است:

1 انتصاب مشاور امور روحانیت احمدی نژاد نشان از آن دارد که او به ساختار حوزه به معنای سنتی آن اعتقادی ندارد و خواهان برقراری روابط با بیوت و مراکز سنتی حوزوی نیست. چراکه «ناصرالدین سقای بی ریا»، اگرچه معمم است اما بیشتر در زمره پرورش یافتگان موسسات غیرحوزوی یا شبه حوزوی قرار می گیرد. او با بیوت علما مرتبط نیست و بیش از یک دهه در امریکا به تحصیل مشغول بوده است. پیش از این نیز بیشتر در موسسات شبه حوزوی همچون در راه حق و باقرالعلوم و امروز در موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی تحصیل و تدریس کرده است. احمدی نژاد خود نیز جز یکبار به بیوت علما در قم نرفت. در سفر استانی اش اعلام شد که به دلیل مشغولیت های سفر با علما دیدار نخواهد کرد. این اقدامات و عدم توجه به نظرات مراجع، میان هوادارانش هم دیده می شود. هوادارانش در حوزه بیشتر طلاب جوان هستند که این نوع نگرش بر آنها نیز تاثیر گذاشته و جریان هایی در حوزه قم پدید آمده است که اینچنین می اندیشند. به گونه ای که در کوران انتقادات مراجع از برخی اقدامات دولت، همچنان بخش عمده بدنه جوان حوزه به دولت کنونی دلبسته اند و در مسیر منویات علما به انتقاد نمی پردازند. از این رو، شکافی میان طلاب و مرجعیت رخ داده است. این شکاف در راستای سیاست های دولت نهم و دهم مبنی بر «ترجیح توده بر نخبگان» قابل تصویر است. دیدگاهی که آیت الله جواد آملی آن را نمی پسندد و خطاب به وزیر ارشاد کنونی می گوید: «امروز كشوری می‌تواند روی پای خود بایستد كه توده را خواص و خواص را اخص رهبری كند. شما اگر می‌خواهید روی پای خود بایستید باید با توده مردم همان برنامه‌هایی كه در گزارش‌تان ذكر كردید عمل كنید و با خواص، بهتر از این و با اخص، بهتر از همه‌ آنها رفتار كنید.»

2 دولت نهم از ابتدای شکل گیری همواره به کمک دولت به حوزه اصرار دارد. به گونه ای که احمدی نژاد هم بارها آن را بیان کرده است: «دولت در مورد قم و حوزه علميه قم احساس تعهد و وظيفه مي‌كند. دولت و خزانه عمومي نمي‌تواند خود را از مسووليت ترويج فرهنگ اسلامي دور نگه دارد… از اوايل انقلاب برخي از انديشه‌هاي انحرافي آگاهانه و از روي برنامه‌ريزي مطرح شد كه يكي از آنها اين بود كه دولت نبايد به مراكز ديني كمك كند، چرا كه اين مراكز دولتي مي‌شوند، ولي به نظر من اين حرف غلطي است. مگر مي‌شود دولت اسلامي خود را از حوزه دين بيرون بكشد؟…» این نگرش در مقام عمل اجرایی شد؛ به گونه ای که با آغاز به کار دولت نهم، حوزه به صورت رسمی در بودجه کشوری قرار گرفت: سال 85، 32 میلیارد تومان و سال 86، 29 میلیارد تومان که در سال 87، با رایزنی شورای عالی حوزه های علمیه، بودجه‌ عمرانی هم بر آن افزوده شد و جمعا به 115 میلیارد تومان رسید، امسال نیز حدود 173 میلیارد تومان درنظر گرفته شد؛ 58 میلیارد تومان برای امور فرهنگی و آموزشی، 85 میلیارد تومان برای امور عمرانی و 30 میلیارد تومان در اختیار دولت که بر اساس صلاحدیدش می‌تواند به حوزه اهدا کند. این اتفاق اگرچه در گذشته با روش های غیرمستقیم رخ می داد؛ البته نه به اندازه این مبالغ، اما در دولت نهم و دهم رسما حوزه صاحب بودجه شد.

3 در زمان دولت های گذشته، در حوادث و رخدادهای سیاسی – فرهنگی که حوزه معترض بود، نوعی همگامی میان مدیران ارشد و خرد حوزوی با موج انتقادات دیده می شد اما اکنون در جریان انتقادات مراجع و علمای ارشد، مدیران حوزوی یا سکوت پیشه کرده اند یا در مواقعی دیگر، در مقام حامی دولت به اظهارنظر پرداخته اند که این مسئله هم باعث شده است، شکافی میان مرجعیت و علمای ارشد با مدیران و سیاستگذاران حوزه رخ دهد.

4 برخی اعتراض ها از تریبون ها رسمی همچون نماز جمعه و منابر مساجد نسبت به دولت اگرچه اندک است اما در همان موارد نادر همچون انتقادات حضرات آیات جوادی آملی، امینی و استادی همان جریان های حامی دولت میان طلاب جوان به اعتراض علنی می پردازند و گاهی برابر حضرات آیات منتقد، می ایستند و شعار می دهند. این اتفاق هم از تبعات دولت کنونی است که به نوعی تریبون های دینی را تحت کنترل قرار داده اند.

5 گاهی در همان ایام که مراجع و علما قم در پی اقدامات دولتمردان نهم و دهم زبان به گلایه می گشایند و اعتراض می کنند، اجتماعات روحانیون در سفرهای استانی با سخنرانی احمدی نژاد برپا می شود که هیچ نشانی از بازگو کردن آن انتقادات توسط روحانیون حاضر در مراسم نیست. این مسئله هم شکاف میان عالمان قم و روحانیان سایر بلاد را به نمایش می گذارد.

6 عدم تمکین به نظرات مراجع تقلید توسط دولتمردان، نه تنها تبعات درون حوزوی دارد، بلکه جایگاه مرجعیت در جامعه را هم تضعیف می کند. آنچنان که آیت الله رضا استادی به این نکته اشاره کرده بود: «این اشتباه بزرگی است که مراجع و علما را از دخالت در امور نظام جدا بدانیم… دولتی‌ها باید بدانند که با علما چطور ارتباط وتعامل داشته باشند، بی تفاوتی نسبت به حوزه‌های علمیه از یک طرف و اظهار کمک به مدارس یا حوزه‌های علمیه از طرف دیگر امر پسندیده‌ای نیست.» یا آیت الله مکارم هم برابر«کسانی که به دنبال خانه نشین کردن مراجع هستند»، موضعی شدید گرفته بود. از سوی دیگر گاهی در رسانه های حامیان دولت دیده می شود که ملاک احترام و بکار بردن القابی همچون «آیت الله» یا «آیت الله العظمی» برای مراجع را بر اساس نزدیکی یا دوری آنان از دولت قرار می دهند و برابر انتقادات آنان، از ادبیاتی استفاده می کنند که متناسب با مرجعیت نیست.

7 اقدامات دولت کنونی نه تنها گاهی به تضعیف نهاد سنتی مرجعیت می انجامد، بلکه به نوعی باعث شکل گیری «دینداری منهای روحانیت» می شود. سخن گفتن «اسفندیار رحیم مشائی» درباره مباحث دینی همچون«نیازمند بودن خداوند به انسان»، نوع مدیریت پیامبران و… و «اولیاء الله» دانستن مشائی از سوی احمدی نژاد و ارائه دیدگاه هایی درباره مدیریت در عصر غیبت، نمونه ای از شکل گیری نوعی دینداری است که مروجان آن روحانی نیستند. بحث قدیمی و پرچالش «هاله نور» که در دیدار رئیس دولت با آیت الله جوادی آملی مطرح شد و دفتر آیت الله آن را تایید کرد، از جمله رخدادهایی است که سنگ بنای این جریان در عرصه دینداری محسوب می شود.

از این رو بر اساس سخن «محمود احمدی نژاد» در ماه های آغازین دولت نهم، می توان گفت دولت نهم و دهم نه تنها با حوزه فاصله ندارد، بلکه تاثیرگذاری آن بر حوزه به مراتب از سایر نهادها و مراکز بیشتر بوده است.

منبع: آذر (فريد مدرسی)

سکولاریزم | تو نیکی‌ می‌‌کن و در دجله انداز چونکه نیکی‌ کردن کار خوبی است

15/02/2010

مفاهیم سکولاریسم در فلسفه و علوم سیاسی. سکولاریزاسیون در غرب. بررسی جایگاه دین در نظامهای سکولار و نظامهای دینی. تفاوت سکولاریسم و لائیسیته. جایگاه دین در جمهوری اسلامی ایران. آگاهی‌ مردم ایران و موقعیت نظام جمهوری اسلامی..

مجيد شهبازخانی

یکی‌ از مباحث بسیار مهم و اساسی‌ای که ما باید به آن بپردازیم مساله سکولاریزم است. علت آن این است که جمهوری اسلامی یک نظام سیاسی استبدادی مذهبی‌ است، و همواره در تعریف سکولاریزم مغلطه کرده. به همین دلیل مردم عادی مساله سکولاریزم را درست متوجه نشده‌اند. من با پاره‌ای از دوستان عزیزی که در جنبش سبز قرار دارند وقتی‌ که صحبت از جدایی دین از حکومت می‌‌کنم، فوری من را به دین ستیزی متهم می‌‌کنند. و یا وقتی‌ که به دوستان عزیزم عرض می‌‌کنم که در طرح شعار های خودتان سکولار باشید، آنها فکر می‌‌کنند که منظور من اینست که شما دین ستیزی کنید. اما اصلا چنین نیست. و برای حل این مشکل به نظرم رسید که صرفا در مورد سکولاریزم گفت و گوئی داشته باشم با هم سنگران خودم در جنبش سبز. سکولاریزم از سه جنبه مورد بررسی قرار گرفته می‌‌شود. یکی‌ سکولاریزم در مفهوم فلسفی‌ آن، دیگری سکولاریزم در مفهوم سیاسی آن، و در پایان سکولاریزم در مفهوم جامعه شناسی‌.

من تلاش می‌‌کنم که این سه را از همدیگر جدا کنم و تعاریف آن را خدمت شما دوستان عزیز عرض کنم و در نهایت ببینیم که جامعه ما در چه مرحله‌ای است و برای رسیدن به دموکراسی‌ ما به چه چیزی نیاز داریم. همینطور پرسشی را مطرح کرده بودند یکی‌ دیگر از دوستان در مورد لائیسیته و تفاوت آن را با سکولاریزم را خواسته بودند که من در این گفتار به مفهم لائیسیته هم خواهم پرداخت و تفاوت این دو را برای دوستان عزیز عرض خواهم کرد.

سکولاریزم در مفهوم فلسفی‌ خودش به معنای نگرشی این جهانی‌ است، یا گیتیایی‌ است در مقابل نگرشی که مفهوم نگاه آسمانی و الهی را دارد و یا در فارسی‌ به آن می‌‌گویند نگاهی‌ که مینویی است. مینو به معنای بهشتی‌ و آسمانی. سکولاریزم به دنبال بهبود وضعیت زندگی‌ انسان است بدون اینکه بخواهد به دین مراجعه کند. منحصرا توسط خرد انسانی‌، توسط علم، توسط سازمانهای اجتماعی می‌‌خواهد زندگی‌ انسان را در این جهان بهبود ببخشد. و در جهت خیر و سعادت زندگی‌ دنیوی انسانها تلاش می‌‌کند.

بنابراین سکولاریزم یک فلسفه ایجابی است، یعنی‌ یک فلسفه مثبت است. یک فلسفه‌ای است که بیشتر می‌‌گوید که ما چه کار باید بکنیم، تا اینکه بخواهد بیاید و نفی دین بکند. و این نگرش سکولاریزم معطوف به زندگی‌ این جهانی‌ است که انسانها دارند در آن زندگی‌ می‌‌کنند. می‌‌خواهد بهبود ببخشد شرایط مادی این جامعه را. کاری به این کار ندارد که بخواهد مسائل روحانی را بهبود ببخشد. نمی‌‌خواهد آخرت شما را درست بکند. می‌‌گوید که ما به همین مسائلی‌ که در این جهان وجود دارد به همین مسائل می‌‌پردازیم. آقای خمینی وقتی‌ که آمدند بهشت زهرا در آن سخنرانی‌ خود گفتند که “ما هم دنیای شما را آباد می‌‌کنیم و هم آخرت شما را.” سکولاریزم می‌‌گوید که ما کاری به کار آخرت شما نداریم ما دنیای شما را آباد می‌‌کنیم.

از ویژه‌گی‌های دیگر سکولاریزم این است که دین انسانیت است. به قول اینگرسول “یک نگاهی‌ است که در آن استقلال فکری بشری بیان می‌‌شود.” هر فردی واجد ارزش است، یک نگاه اومانیستی است به جهان. و انسان‌ها با یک ادبیات و یک نگرشی که این جهانی‌ است با همدیگر صحبت می‌‌کند. روابط‌شان را بر مبنای روابط جهان دیگر برقرار نمی‌‌کنند. به قول همین متفکر می‌‌گوید که ما “نیمکت را بر منبر ترجیح می‌‌دهیم.” یعنی‌ کسی‌ نمی‌‌تواند بیاید برود بالای منبر و با قول و قرار‌هایی‌ که راجع به آن جهان می‌‌خواهد بدهد، بیاید و درباره مسائل این جهانی‌ ما تصمیم بگیرد. ما می‌‌توانیم خودمان برای مسائل خودمان با مراجعه به عقل خودمان، انسان‌ها بنشینیم روی یک نیمکت و راجع به مسائل این جهانی‌ با همدیگر صحبت بکنیم و با تکیه بر خرد خودمان این مسائل و مشکلات را حل بکنیم. ما نیازی نداریم که کسی‌ برود بالای منبر برایمان.

از لحاظ اخلاقی‌ سکولاریزم در پی ترقی‌ اخلاق است. تا بالا‌ترین مدارج ممکنه. این ترقی‌ در حقیقت مقصود اصلی‌ زندگانی انسانی‌ است. که شامل کمالات علمی‌، کمالات اخلاقی‌، جدای از این است که شما بخواهید که با خدا باشید یا بی‌ خدا باشید. اصلا به طور کلی‌ در اخلاق سکولاریزم شما نیکی‌ می‌کنید به این دلیل که کار نیک کردن خوب است. یک ضرب المثل فارسی‌ ما داریم که می‌گوید “تو نیکی‌ میکن و در دجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد باز”. سکولاریزم می‌‌گوید که “تو نیکی‌ می‌‌کن و در دجله انداز چونکه نیکی‌ کردن کار خوبی است.” دیگر کاری به این ندارد که ایزد در بیابانت دهد باز. بخاطر اینکه ایزد و یا خداوند به تو پاداش می‌‌دهد شما نبایستی که کار خوب کنید. شما بایستی کار خوب را انجام بدهید، برای اینکه عمل خوب، درست است. در نتیجه تاکید او همچنان بر مسائل این جهانی‌ و مادی است. به همین دلیل در حیطه و چهارچوبه یک نگرش ماتریالیستی یا یک نگرش مادی قرار می‌‌گیرد. در حیطه و نگرش نگاه ناتورالیستی قرار می‌‌گیرد، طبیعی است. یک نگاه اومانیستی دارد. انسان گرایانه است. این جهانی‌ است. بر خلاف نگرش‌های الهی که به ماورالطبیعه هستند. ورای طبیعت هستند

در نگاه سکولار، چون ما امر مقدس نداریم، در نتیجه شما می‌‌توانید تفکر بکنید. می‌‌توانید نقد کنید. می‌‌توانید داوری کنید. می‌‌توانید باز نگری کنید در اندیشه‌های خودتان. بر خلاف نگرش‌های الهی که بخاطر اینکه مقدس هستند، امکان داوری در برابر آنها وجود ندارد. امکان این وجود ندارد که وقتی‌ که شما می‌‌گویید یک چیزی را که مقدس است دیگه در آن تفکر بکنید. شما صرفا به این دلیل که این امر یک امر مقدسی است، به عنوان قدسی‌ بودن، شما دیگر آنرا می‌‌پذیرید. مهم نیست که آیا درست باشد یا غلط باشد. آیا به درد این جهان شما می‌خورد یا اینکه این جهان شما را خراب می‌کند. صرفا به این دلیل که این امر یک امر مقدسی است، در نگرش‌های الهی، بر این مبنا شما بایستی که بپذیرید. و جلوی نقد و جلوی اندیشیدن را می‌‌گیرد. شما بایستی همواره پرستش بکنید. بایستی مورد تکریم قرار بدهید، بایستی همیشه تقدیس کنید مسائل الهی را.

من امیدوارم که در این فرصت کوتاهی که وجود دارد توانسته باشم لااقل مبانی اولیه سکولاریزم به عنوان یک نگرش فلسفی‌ را مطرح کرده باشم. اگر هم دوستان سوالی‌ یا مطلبی یا نقدی را دارند نسبت به مطالبی که بیان شد خوش حال می‌‌شوم که نظرات و نقدشان را بشنوم و اگر که لازم شد من فکر می‌‌کنم که گفتاری در زمینه فلسفه سکولاریزم می‌‌تواند کار گشا باشد در این زمینه. اما هدف من در این گفتار بیشتر این است که برسم به آن مراحلی که سکولاریزم در فلسفه سیاسی داشته و مسائلی‌ که باعث بوجود آمدن سکولاریزم شده به عنوان یک جنبش سیاسی و اجتماعی، و بپردازیم به اینکه حالا ما بایستی چه بکنیم و نقش سکولاریزم در رابطه با دین اسلام و جامعه ایران چیست.

منبع: خودنويس

شما هم می دانید، آن ها هم که پای تلویزیون نشسته اند خوب می دانند، می ماند فقط یک نفر که …

15/02/2010
برچسب‌ها:

مسعود بهنود

بهمن ماه بود، در همین میدان آزادی، که نامش آن زمان شهیاد بود. در همین جا که آقای احمدی نژاد پریروز سخن راند سکوئی زده بودند. برف می بارید و گاه هم آفتاب طلائی می نشست. مطابق رسمی که از اول تولد این میدان گذاشته شده بود، هر سال روز ششم بهمن همین بود. روی سکو تصویر بزرگی از شاه گذاشته بودند و هویدا رییس دولت و وزیرانش در اطراف عکس با لباس های خوش دوخت و کلاه و شال گردن همرنگ از تظاهرکنندگان سان می دیدند.

اینک سی و سه سال از آن روز می گذرد. اما انگار همین دیروز بود. تظاهرات ششم بهمن به مناسبت «سالگرد انقلاب شاه و ملت» بود، به ادعای گویندگان خوش صدای رادیو و تلویزیون که متونی که از پیش نوشته شده را می خواندند هزاران نفر از مردم شاهدوست و میهن پرست برای قدردانی از «رهبری داهیانه شاهنشاه آریا مهر» گرد می آمدند. در طول روز صدها بار این وعده شنیده می شد که دروازه تمدن بزرگ گشوده شده و دیری نیست که ایران جزء پنج قدرت بزرگ جهان خواهد بود. مردم هلهله می کردند.

دسته دسته کارگران، دانشجویان، کشاورزان و دسته های مختلف مردم با پلاکاردهائی که نشان تحسین و تجلیل آن ها از فرمان های انقلابی شاه داشت دور میدان می گشتند و چون جلو جایگاه می رسیدند که در دیدرس دوربین های تلویزیونی بود، شوری نشان می دادند و هویدا نخست وزیر و وزیرانش که زمانی خانم فرخ رو پارسا و همیشه خانم مهناز افخمی به عنوان اولین زنان عضو کابینه در میانشان بودند به آن ها پاسخ می دادند. در هر زمان وزیری که رژه دستگاه تحت سرپرستی او نزدیک بود از جایگاه پائین می رفت و با معاونان و مدیران کل در جلو صف قرار می گرفتند. دست تکان می دادند و از بلندگوها شعارهای میهنی پخش می شد. این مراسم از ساعت ده صبح شروع می شد و بدون توقف تا دو بعد از ظهر ادامه داشت و تنها شبکه سراسری تلویزیونی کشور آن را پخش می کرد و مردم هم جز دیدن آن چاره ای نداشتند. بعد از پایان پخش مستقیم مراسم بود که یک فیلم سینمائی چقدر می چسبید. شبکه دوم تلویزیون که در آن زمان فقط در تعدادی از مراکز استان ها قابل رویت بود، همواره می کوشید تا همزمان با آن پخش مستقیم برنامه ای نداشته باشد که تماشگران بتوانند به آن پناه ببرند و از دیدن تظاهرات ششم بهمن محروم شوند.

چادر پذیرائی

پشت جایگاه رسمی یک چادر زده بودند که هم بخاری باغی بزرگی در آن بود که محیط را گرم می کرد هم میزی میانش بود و رویش چای و قهوه و شیرینی، غذاهای سبک و کوکا و پپسی و فانتا و دوغ ابعلی چیده شده. دولتمردان داخل جایگاه هر چند وقتی می رفتند به چادر که هم گرم شوند و هم قهوه و چای یا غذائی بخورند. هویدا چون در دیدرس دوربین ها بود کمتر مجال می یافت اما هر ساعت چند دقیقه ای برای کشیدن پیپ سری به چادر می زد. خبرنگاران که در همان اختناق مطلق و سانسور منظم هم دنبال سوژه می گشتند، در چادر یقه بزرگان را می گرفتند و سئوال می کردند.

سال 54 خبرنگار جوانی در همان جا و در فرصتی که پیش آمد از امیرعباس هویدا که به حسن خلق مشهور بود و خبرنگاران می توانستند با وی چک و چانه بزنند سئوالی پرسید. هویدا که ارکیده اش بر یقه پالتو بود و بوی توتون کاوندیش پیپش در چادر پیچیده بود،سری تکان داد و خبرنگار آهسته و به طریقی درگوشش گفت: «دو دور دور میدان گشتم امروز، یک گروه ثابت هستند که می آیند و به جای کارگران و کشاورزان و دسته های مختلف جلو دوربین تلویزیون در میدان رژه می روند». هویدا مانند همیشه انداخت به شوخی و با نقل یک مثل فرانسه به این معنا که این حرف را به من گفتی اما به همسرت نگو، گفت خب خواسته اند عده کمتری را در این سرما به زحمت اندازند، برای دولت آوردن ده برابر این هم کاری ندارد. خبرنگار جوان تصدیق کرد اما ادامه داد: «پس این ها که می گذرند حقیقت را می دانند، وزیران هم که می روند سر صف و رژه می روند آن ها هم می دانند. ما هم می دانیم، شما هم می دانید، آن ها هم که پای تلویزیون نشسته اند خوب می دانند، می ماند فقط یک نفر که …» پیدا بود اشاره خبرنگار جوان به شاه است که از صبح می نشست پای تلویزیون و این گونه برنامه ها را با عشق و دقت نگاه می کرد و گاه با تلفن دستوراتی ابلاغ می کرد و فردایش هم پیام تشکر و قدردانی می داد.

هویدا در آن زمان دوازده سال بود که ریاست دولت را به عهده داشت و این طولانی ترین رییس دولت همه تاریخ ایران بود و هست، در حقیقت او یک سیاستمدار اروپائی بود، ادبیات و تاریخ فرانسه را بیشتر از ادبیات و تاریخ ایران می شناخت و به گفته خودش در اثر یک تصادف در هجده نوزده سالگی و برای فرار از گیرافتادن در دست نازی های آلمانی و در حالی که خیلی هم فارسی نمی دانست [اما عربی، فرانسه، آلمانی و انگلیسی را مانند زبان مادری تکلم می کرد] ایرانی شده و به تهران آمده و زمان جنگ در تهران به سربازی رفته بود. پیش از آن فقط یکی دو سال در تهران مانده بود. او با تمام روشنفکران زمان از سارتر و کامو تا آیزا برلین آشنائی در حد رد و بدل کردن نامه های خصوصی داشت، اندی وارهول و فرانسیس بیکن را می شناخت و با فیلمسازان معتبری مانند ژان لوک گودار و بونوئل و فلینی آشنا بود. آخرین رمان ها و کتاب های پرفروش جهان را می خواند و به روز بود. این خصلت ها وی را از بقیه متملقان درباری متمایز می کرد گرچه که از خوشامدگوئی شاه و اطاعت محض از او چیزی کم نمی گذاشت.

با این خصوصیات بود که در جواب سئوال نامعمول خبرنگار جوان، عصا را برداشت یعنی می خواهد بر سرش بزند که نزد. در همان حال گفت سرت بوی قرمه سبزی گرفته، گفته بودی می خواهی برای تحصیل بروی آمریکا، خب برو. و نگاهی هم به اطراف انداخت که یعنی مراقب حرف زدنت باش.

یک ماه بعد، از تصادف روزگار خبرنگار جوان همراه هویدا به سفری به بلژیک رفت. در بروکسل، شهری که هویدا آن جا درس خوانده بود و از همه بخش هایش خاطره داشت، روزی که در محل اقامتش یک میهمانی عصرانه داده بود که هم کلاس های سابق خود را بببند، خبرنگار جوان را به گوشه ای فراخواند، بیرون از سالن، زیر آلاچیقی. و بی مقدمه گفت بله درست گفتی فقط یکی این بازی را باور کرده است ولی مگر همین کافی نیست؟ مگر همه چیز بنا به خواست او نیست. مگر او نیست که برای همه تصمیم نمی گیرد. مگر همه این وضعیت را نپذیرفته اند پس چه عجب اگر سعی می کنیم که او راضی باشد.

خبرنگار که بیست و چند سالی بیشتر نداشت،متاثر شده بود که گفت: «ولی آخه این وضعیت قابل دوام نیست. قرن بیستم است مردم دیگر خیلی چیزها می فهمند با این همه رفت و آمد که با دنیا دارند».

هویدا پکی به پیپش زد و گفت: «همیشه تاریخ ایران همین طور بوده و تازه مگر در بقیه جهان سوم و مشرق زمین چه خبراست. آن جاها هم همین اوضاع است باز خوب است مال ما [یعنی شاه] با سواد و سیاستمدار و دنیا شناس است و علاقه زیادی هم به پیشرفت و ترقی کشور دارد.»

خبرنگار فقط پرسید: «تا کی این طور خواهد بود یعنی؟»

هویدا با خنده گفت:»به عمر من نمی رسد اما حتما شما در کشور بهتری زندگی می کنید. اگر قابلش باشید البته» و این آخری را با جمله ای عربی، شاید آیه ای از قرآن همراه کرد، شاید به این مضمون که سرنوشت جوامع همان است که مردمش سزاوارند.

آن ها که آن زمان را به یاد دارند می دانند که هویدا بارها و بارها نقل کرده بود که وقتی به کشور برگشته [سال 1320] در هر قسمت کشور باید به یک پست از کشورهای خارجی برگ عبور یعنی ویزا نشان می داده، به دلیل آنکه کشور تحت اشغال خارجیان بوده . این را همیشه به عنوان وهن می گفت. در دلش بود که این تجزیه کشور و افتادنش به دست شوروی و انگلیس و آمریکا بابت سقوط رضاشاه بوده و نتیجه می گرفت که شاه وجودش مغتنم است چون امنیت آورده و پای خارجی ها را قطع کرده است. و بعد با افتخار می گفت: «حالا این ایران است که برای مستشاران خارجی ویزا صادر می کند و بر خلیج فارس حکومت و تسلط دارد». این نشان می داد که در ذهن وی اطاعت از شاه لازم بود چون که بی او استقلال کشور از دست می رفت. از سوی دیگر نشان می داد که از نظر وی آزادی و حقوق شهروندی هم تا زمانی که مردم خود بدین حق واقف نشده اند و آن را طلب نمی کنند بالاخره توسط یکی مورد تجاوزقرار می گیرد و غضب می شود.

33 سال بعد

اینک سی و سه سال از آن بهمن گذشته است. همه آن قدرتی که شاه مطابق قانون مشروطه فاقدش بود ولی خلاف قانون اعمال می کرد اینک آیت الله خامنه ای مطابق قانون اساسی جمهوری اسلامی دارای آن است. و اگر اعمال می کند بر او حرجی نیست و راست می گویند کسانی که معتقدند تمامی این قدرت قانونی را آقای خامنه ای به کار نمی گیرد. پس طبیعی است اگر کسانی او [یعنی ولایت فقیه ] را ضامن حاکمیت ملی می گیرند. و مانند هویدا باور دارند که اگر ایشان نباشد حاکمیت ملی از دست می رود، دوباره خارجی ها برای هر بخش کشور ویزا صادر می کنند. از قضا همین کسان استدلال دوم هویدا را هم باور دارند در مورد آزادی و حقوق شهروندی.

در این تشابه و بازسازی انگار سی و سه سال به هیچ گرفته می شود، فریادهای انقلاب، خواست هائی که تا مجال یافت در دوم خرداد خود را نشان داد همه به هیچ گرفته می شود.

یک شباهت دیگر هم در دو وضعیتی هست که ذکرش آمد. تز «تهاجم از طریق رسانه های تحت تسلط یهودی ها» که شاه معتقد بود کمونیست ها و غربی ها با هم از آن استفاده می کنند [نگاه کنید به آخرین مصاحبه شاه با دیوید فراست، حتی احتیاط روحانیون سیاست پیشه در کلامش نیست و به صراحت می گوید یهودی ها بر جهان مسلط شده اند، در حالی که احمدی نژاد هم از صهیونیست ها می گوید و ادعا دارد که ما با مردم یهودی کاری نداریم] خوب می دانم که این ادعا با تبلیغاتی که در این سی سال گوش همه را پر کرده نمی خواند اما ارجاعتان می دهم به مدارک و اسناد و از جمله فیلم مصاحبه های شاه، و توجه کنید به خاطرات علم که نشان دهنده وسعت بیگانه ستیزی شاه است. و از آن مهم تر گستردگی تز «دشمنان دشمنان» و تئوری توطئه های جدی که هر چه بهای نفت بالا رفت اوج گرفت، به طوری که شاه در گفتگوهای خصوصی با وزیر دربار و مشاور خود همه رجال دوران را وابسته به یک قدرت خارجی می خواند و در موقعیت های دیگر اسدالله علم را هم انگلیسی می خواند.

سخن آخر اینکه به گمانم در تحلیلی که امثال آقای جنتی از حکومت موجود دارند و اطاعتی که از مردم می طلبند فقط یک استدلال دارند که سابقه پیشینی ندارد و قابل درک و فهم هم هست، بقیه استدلال هایشان را حتی روحانیون با تجربه هم قبول ندارند. آن یک استدلال عبارت است از اینکه: اسلام برای ایرانیان ظرفیت بزرگی از تحمل ساخته است. به زبان دیگر به تولای اسلام بسیار کارها می توان با ایرانیان کرد که بی آن نمی توان. چون نام امام زمان پیش آید اکثر مردم ایران گوینده را باور می کنند. تحملش می کنند. این امری است که در این سی و یک سال اثبات شد و آخر بار احمدی نژاد هم از همین حس مردم استفاده کرد و هنوز هم بر همین ساز می زد. بعضی معتقدند قبول این امر بدان معنا نیست که تا ابد می توان هر بلائی بر سر ایرانیان آورد و هر فرمانی اگر به نام محمد پیامبر ابتدا شود و با یاد امام زمان متبرک گردد همه چیز تمام است. شاهد هم اینکه در تجربه احمدی نژاد که از صندوق پاندورای [قوطی لوطی غلامحسین] آقای جنتی به در آورده بود و دستگاه آقای خامنه ای هم به استقبالش رفت، مشاهده می شود که بیشتر دینداران و هواداران جمهوری اسلامی نگران شده اند، از قضا با روشی که دستگاه تبلیغاتی مورد تائید رهبری برگزید، نگرانان مطمئن تر شدند که جای نگرانی دارد.

22 بهمن امسال

با این مقدمه طولانی اگر تنها گریزی بزنیم به روز، باید گفت دولت و دستگاه برنامه ریز و اجرائی امنیتی و انتظامی و اطلاعاتی [که بیشتر تحت نظر رهبر است] در 22 بهمن شیرینکاری کرد که اگر یک دهم این کار و این هماهنگی را دولت می توانست در خدمات و اقتصاد و فرهنگ به اجرا گذارد بسیاری از مشکلات حل شده بود. این مجموعه با یک برنامه ریزی هماهنگ توانست آرایش صحنه را چنان کند که در مجموع سبزها دیده نشوند در حالی که چهارصد خبرنگار و عکاس خارجی بودند. این به معجزه می ماند که جز با محصور کردن خبرنگاران، بستن اینترنت، گرفتن امکان کار از موبایل ها، از شهر راندن سر شاخه ها، با ممانعت از حضور موسوی و کروبی و پرکردن زندان ها و خشونت بخشیدن به تهدیدها میسر نمی شد. نزدیک هزار اتوبوس هم چنان که عکس های آسمانی گوگل نشان می دهد در کار بوده و از صبح علی الطلوع انسان هائی را رسانده اند.

در ساده ترین صورت مساله، با این پیروزی که آقای خامنه ای هم چند ساعت بعد با تبریک خود در حقیقت پاداش مجریانش را مسلم کردند، اینک چه باید کرد. سئوال این است.

یک نهایت همان است که مضمون سرمقاله روز سه شنبه کیهان خواهد بود برای صدمین بار اعلام مرگ سبز، دفن سبز. و افزودن یک کیلومتر دیگر بر تومار درخواست محاکمه سران فتنه. اصلا بگذار تعارف را تمام کنیم . دستگیری مهندس موسوی و مهدی کروبی. در روزهای بعدی نشاندن مصباح یزدی بر راس مجمع تشخیص مصلحت و گماردن محمد یزدی به ریاست مجلس خبرگان. ارتقا مقام مرتضوی به وزارت دادگستری و دادن اختیارات وسیع تر از این به آقای جنتی برای انتخابات آینده. کیش دادن برای مهاجرت بقیه روزنامه نگاران جوان و در زندان نگاه داشتن زندانیان پیر. قدرت نمائی تمام، چنان که آن سردار در تلویزیون گفت به ترتیبی که برای دو دهه خیال جمهوری اسلامی راحت باشد.

راه دوم همان است که برخی معتقدند عقلا از ان راه می روند. با این پیروزی، طلب خشونت طلبان [که علمدارشان نوعا کیهان است] پرداخت شده به حساب می آید. سازمان صدا و سیما شروع کند به میدان دادن به دارندگان تفکرهای مختلف، نه الزاما کسانی که قبلا دارای شغل بوده اند بلکه دگراندیشان از هر نحله ، همین ها که شعر های به طنز می گویند، مقالات استدلالی در باطل بودن نظرات دولت دارند، اقتصاددانان، کارشناسان مسائل سیاست خارجی و فرهنگی. همزمان فضای کمی و کیفی فعالیت روزنامه ها آزاد شود، و پایان دادن به ماموریت محمد علی رامین [به گمانم همین وزیر ارشاد خوب می داند چه کند گرچه در این اواخر مجبور شد در ماجراهائی که به رامین مربوط است سخن ها بگوید که کاش نمی گفت]. فضا دادن به احزاب سیاسی که از خمودی به در آیند. احزابی که بتوانند تظاهراتی در جاهای هر چند بزرگ [ولی نه خیابان] برپا دارند و خود مسوولیتش را به عهده گیرند. کمی راه گشودن به انتشار کتاب ها و دادن مجوز های بیشتر به فیلم ها و تئاترها. نمایشگاه ها و کنسرت ها.

در این راه رهبر جمهوری اسلامی، به آرامی هزینه کسانی مانند آقای جنتی و سعید مرتضوی را از دوش بر می دارد. امکان می دهد که از اختیارات بی قاعده استصوابی کاسته شود و امکان انتخاباتی واقعی تر فراهم آید. آنان که می گویند مجلس ششم تکرار می شود یادشان باشد مجلس ششم برای دفاع از نظام مقاوم تر از مجلس قبلی و فعلی بود گرچه برای دفاع از آقای خامنه ای نیامده بود. دیگر اینکه اعضای مجلس ششم از غربال آقای جنتی گذشته بودند.

دیرنیست و بزودی زود متوجه خواهیم شد که کدام یک از این دو راه در حوصله دستگاه حکومتی فعلی به ریاست و حاکمیت آقای خامنه ای می گنجد. همین جا میزان کارآمدی و عمر ولایت فقیه هم تعیین می شود. ثابت خواهد شد که ظرفیت و توان جمهوری اسلامی به تیم ویژه تفنگداران است و به بسیج اتوبوس ها و بسیجیان یا به میزان اقناع و ظرفیت تغییر. همین جا آشکار می شود که آیا باید همچنان به هزینه کردن سرمایه از اسلام ادامه داد. همان کاری که احمدی نژاد با صندوق ذخیره ارزی کرد.

اهمیت نتیجه گیری از روز 22 بهمن امسال چندان است که می توان به بازی خطرناکی دست زد و فرض کرد سی و سه سال قبل، هویدا خطر کرده و همان نکته را که به مغز کوچک خبرنگار جوان رسیده بود برای شاه باز می گفت و شاه هم دستور می داد این بازی و بازی های مشابه تعطیل شود. می گفت به گونه بهتر و طبیعی تر نظرسنجی کنیم تا معلوم شود اصلاحات [معروف به انقلاب شاه و مردم] چقدر مطلوب مردم است. کدام کار حکومت را مردم خوش ندارند. می گذاشت کمی روزنامه ها آزاد شوند و به این ترتیب معلومش می شد مردم از چه در عذابند و در صدد چاره بر می آمد. و در یک شرایط فوق العاده چه خواهند کرد.

آیا آن بهتر بود یا همان که رخ داد. نه اقتصاد ایران بهره دید، نه عدل، نه مسلمانی، نه اعتبار ملی، نه هزاران که کشته شدند، نه فرصت های بزرگ که از دست رفت و نه شش میلیون آواره و مهاجر. اما فقط یک اتفاق افتاد. انقلاب تجربه بزرگی بود. تجربه ای به عظمت هزینه هائی که برایش داده شد. انقلاب ایران تاریخ و حافظه تاریخی ایران را تکان داد. چه تکانی، چه خوابی، گاه به کابوس ره می برد و گاه به رویا می ماند. اما در یک حاصلش نمی توان تردید کرد، هیچ حادثه ای چون انقلاب ما را به هم نشان نداد و عادت نداد که از رویا به در آئیم و پا بر زمین بگذاریم در واقعیت ها زندگی کنیم. گرچه هنوز هم بسیاری از ما بر همان قرارند اما هیچ گاه به اندازه امروز آماده معالجه نبوده ایم. مهیای بهبود نبوده ایم.

منبع: روزآنلاین

شادی دروغین رهبر!

15/02/2010

مصطفی کرباسیان

دیکتاتورها را اگر چه از جهاتی همه مثل همند اما تفاوتهای فردی‌شان نیز مهم است. رهبر کنونی حکومت اسلامی وقتی که در نماز جمعه 29 خرداد صادقانه سخن نگفت و در این عدم صداقت خیلی ماهر نبود و نتوانست مانع از تغییر لحن خود شود و نشان داد که خودش فهمیده است که دارد درباره‌ی انتخابات راست نمی‌گوید، ممارست در دروغگویی را آغاز کرد. بعد از این گفته های ناراستین که از گلوی خودش هم به سختی پایین رفت، او نمایش دروغین گریه در پیشگاه امام زمان را بازی کرد که البته کسی این نمایش را هم چندان باور نکرد؛ مگر همان بزهای اخفش تربیت شده! او البته نمی‌دانست که آن دروغگویی و این فریبکاری نقطه‌ی آغازی برای سلسله‌ای از دروغگویی‌ها و فریبکاری‌ها خواهد شد. حالا او بتدریج در حال کسب مهارت در دروغگویی و فریبکاری است. طبیعتا هشت ماه آزگار دروغگویی و فریبکاری مدت زیادی برای حرفه‌ای شدن است. مسؤول سازمان استخبارات صدام حسین یادتان هست که چسان دروغ‌های عجیب و غریب می‌گفت. حالا رهبر جمهوری اسلامی و همه‌ی نهادهای تحت نظرش با هم در حال دروغگویی و فریبکاریند. او در پیام 22 بهمن 1388 خود گفته است که میلیونها ایرانی در تایید رژیم او وارد خیابان‌ها شده اند.

اما جالب این است که وقتی اخبار ساعت ده و نیم شب از شبکه دوم پخش شد با گوشهای خودم از همان چند لحظه‌ی شعار دادن مردم، ناهماهنگی در شعار دادن را دریافتم و حتی دو بار صدای مرگ بر دیکتاتور سبزها را در پای سخنان احمدی‌نژاد شنیدم. تلویزیون نتوانست بیش از این سخنان رئیس دولت انتصابی و تقلبی را پخش کند. نزدیک یکماه است که تمام نیروهای نظامی آماده باش بوده اند و تمام پادگانهای بسیج و سپاه دیروز در میدانها و خیابانها و پارکهای مهم و بر روی موتور سیکلتها بوده اند و دائم مانور می‌دادند و سلاحشان را به رخ مردم کشیده اند. بزرگداشت 22 بهمن در زیر وحشت حکومت از مردم و با زور باتوم و سرنیزه و اسلحه و رگبار هوایی و بازداشت برگزار شد و آنوقت رهبر پیام شادی و پیروزی ارسال کرده است! راستی موضوع چیست؟

اگر خوب توجه کنید در این هشت ماه رهبر دائم و به بهانه‌های مختلف سخن گفته است. او یکسره در حال نمایش قدرت و تهدید یا نصیحت از موضع پیشوا بوده است. برنامه‌ی سخنرانی مداوم و حضور مکرر در تلویزیون و اخبار برنامه‌ریزی شده تلاش کرده است حکومت جمهوری اسلامی را قدرتمند و بدون مشکل معرفی کند و استحکام آن را در مقابل نیروهای مخالف به نمایش بگذارد و هیچگونه عقب‌نشینی یا ضعف از خود نشان ندهد. این یک برنامه‌ی حساب شده است. ما طبیعتا از این پس نیز انتظار داریم او یکسره در تلویزیون حضور پیدا کند و دائما سخنرانی کند و درباره‌ی دشمن و دشمن و دشمن سخن بگوید.

اما خامنه‌ای برخلاف دیکتاتورهای خشک مغزی چون صدام حسین است. صدام حسین حقیقتا متوهم بود و اوضاع را درست نمی‌دید. بعد از فراغت از جنگ با ایران به کویت حمله کرد و سپس خواست با آمریکا بجنگد و در آخر کار نیز مثل موش در سوراخی خزید. رهبر جمهوری اسلامی شرایط را کم و بیش درک می‌کند و خوب سخن می‌گوید و حتی از دایره‌ی واژگانی خوبی نیز برخوردار است. مشکل اصلی او که سبب سیه شدن روزگارش شده است نیز همین درک و فهم قابل توجه است. او اکنون دریافته است که در راه بی‌برگشتی گام برداشته است. او اکنون شبهای هولناکی را پشت سر می‌نهد. دیگر نه تنها همه چیز بر وفق مراد نیست بلکه اوضاع دارد آرام‌آرام از کنترلش خارج می‌شود. از بیرون مردم ناراضی و از درون جریان موریانه‌وار احمدی نژادیسم که در حال تحلیل بردن تمام قواعد نهادی شده‌ی عرصه‌ی سیاست و مدیریت در نظام جمهوری اسلامی است و رهبر نیز به خاطر تمکینهای قبلیش اکنون نیز باید تمکین کند و به آنچه این جریان تحمیل می‌کند تن دهد. از خارج نیز تشدید تحریم‌ها و فروپاشی اقتصاد حکومت اسلامی را هر چه بیشتر ناکارآمد می‌کند و هیچ برای چنین حکومتی بدتر از ناکارآمدی نیست.

او خوب می‌داند که نمایش کارآمدی از طریق به رخ کشیدن پیشرفت در صنایع فضایی همیشه جوابگو نخواهد بود و پس از مدتی بی‌اثر خواهد شد. سال جدید در حال فرارسیدن است. او امسال را می‌خواهد چه بنامد: لابد سال اقتدار و عزت! و این یعنی نعل وارونه زدن که در این هشت ماه او اینکار را تمرین کرده است و در آن خبره شده است. سال جدید و فروپاشی اقتصادی و دعوای بی‌نتیجه‌ی دولت و مجلس بر سر توجیه ناکارآمدی نظام در حل مسائل اقتصادی.

اما سبزها کمربندتان را محکم ببندید و هر چه بیشتر به گفتگوی با هم بپردازید و مترصد فرصت باشید. راه سبز راه شکیبایی و فرصت‌طلبی و استمرار و پشتکار و مقاومت‌های حداقلی است. سبزها باید آرام‌آرام اتحاد پنهان و نامرئی را تمرین کنند. اتحاد نامرئی یعنی انجام و یا عدم انجام یک اقدام معین: مثلا خاموش کردن تلویزیون در دوره‌ی زمانی معین، شعارنویسی در سطح شهر در طول یک هفته‌ی معین، پخش نمادهای جنبش سبز در سراسر جامعه در طول یک یا دو روز معین، پوشیدن لباس‌های سبز رنگ در روزهایی معین (چون حکومت نمی‌تواند برای همه سبزها پلیس بگذارد) و اقداماتی از این قبیل که سبزها را در مدتی که حضور خیابانی ندارد به هم متصل خواهد کرد و این چنین اقداماتی در تداوم راه بسیار مثمر ثمر خواهد بود. در ضمن سبزها باید بسیار بخوانند و بسیار گفتگو کنند؛ درباره تاریخ و درباره سیاست و درباره‌ی چگونه سبز بودن و سبز ماندن.

ما به آینده می‌نگریم. والله مع الصابرین. فردا از آن جنبش سبز است

منبع: جرس

22 بهمن برديم يا باختيم؟ | خسته ايم، اما زنده باد اميد!

14/02/2010
برچسب‌ها:

بابك داد

عده اي مي گويند: «چرا روز بيست و دو بهمن، آن اتفاق بزرگي كه همه منتظرش بوديم نيفتاد؟ همان اتفاقي كه بعضي ها وعده اش را داده بودند؟ يعني سرنگوني حكومت!» بعضي از ما دچار خستگي و نااميدي شده اند، و يا حتي ممكن است از ادامه مقاومت و مبارزه خسته شده باشند. اما عده اي هم هنوز اميدوارند ولي با اين حال سئوالاتي دارند. سئوالها زياد است: «چه كنيم؟ حالا بايد چه كنيم؟»

«خستگي»، بخشي از «واقعيت تلاش» است. آدمي كه راهي نرفته و تلاشي نكرده، هرگز خسته هم نمي شود. حتي نااميدي هم، بخشي از تلاش اميدوارانه است. گاهي حتي براي يك آدم اميدوار، لحظاتي پيش مي آيد كه ديگر اميدش را از دست مي دهد. بعضي از بچه هاي تلاشگر هم ممكن است يكهو بپرسند: «ما براي چه داريم مبارزه مي كنيم؟ چرا داريم خودمان را به كشتن مي دهيم؟ مي ميريم تا زندگي بهتري بكنيم؟! اين ديگر يعني چه؟ خب بگذار اينها حكومتشان را بكنند! بگذار هر غلطي مي خواهند بكنند! ما خسته شديم!»

اين اتفاق براي من و بچه هايم در طول چهارماه فرار و زندگي مخفي و پر اضطراب بارها روي مي داد. بارها خستگي و كلافگي ما را از پاي در مي آورد اما اميد باعث مي شد يكبار بنشينيم و از بالا تا پايين به كاري كه مي كنيم فكر كنيم. ما غالبا» از درون همين خستگي و بيم و اميد، دوباره به ياد كساني مي افتاديم كه بيش از اين هزينه داده و اكنون يا قرباني شده اند و يا در زندانها شكنجه مي شوند و آزار مي بينند. بعد انرژي ما بازسازي شده بود. راه مي افتاديم.

وقتي مبارزه زمانبر است و حريف مان از هيچ وحشي گري و سركوبي رويگردان نيست، ممكن است گاهي چنين شويم؛ خسته، و حتي نااميد. بهتر است اين وقتها بنشينيم و اول خستگي مان را از تن بيرون كنيم و بعد فكر كنيم. نبايد بگذاريم خستگي را با يأس و نااميدي اشتباه بگيريم. ما فقط خسته شده ايم و با كمي استراحت، دوباره همان مبارز قوي خواهيم بود. بايد ببينيم چطور مي شود بعد از اين خستگي، دوباره نيرو و انرژي گرفت؟ با اميد؟ با شعار؟ با تبليغات؟ من مي گويم با «آگاهي»! با آگاه شدن از آنچه واقعيت دارد مي توان اميدوار شد و يا نااميد!

كافي است چند ديده بان صادق بر بلندايي بروند و از آن بالا براي ما كه اين پايين نشسته ايم و خسته و احتمالا» نااميديم، شرح بدهند كه در صحنه واقعيت چه مي بينند؟ برايمان بگويند بيرون از اينجا، واقعيت آرايش نيروهاي ما و دشمن چطور است؟ و ما در صحنه واقعيت، در كجاي ميدان نبرد قرار داريم؟ همين. اين كار كيست؟ چه كساني مي توانند ديده بانان خوب و مورد وثوقي باشند و راستش را برايمان شرح بدهند؟ شايد تحليلگران. روزنامه نگاران. مفسران. و خود شما شهروندان آگاه.

دنيا تازه دارد تصاوير واقعي 22 بهمن را از فراز تبليغات ساختگي حكومت مي بيند. من در برنامه روز جمعه به بخشي از ديده هايم از اين حركت مردمي اشاراتي كردم. حالا مي خواهم آنها را فهرست وار بگويم. بگذاريد به عنوان يك تحليلگر از فراز يك بلندي كه مي توانم تقريبا» تمام صحنه نبرد را ببينم، برايتان شرح بدهم ما در چه وضعي قرار داريم و حكومت در چه وضعي است؟ بعد كه ديديم آرايش واقعي ما و آنها چگونه است، بنشينيم و ببينيم حالا چه بايد بكنيم؟ موافقيد؟

اول: روز 22 بهمن، كودتاچيان «تمام» نيروهاي خود را براي تصرف ميدان آزادي تهران آوردند. صف اتوبوسها و خاك سفري كه بر تن آن صدها هزار نفر نشسته است، گوياي همين واقعيت بود. اين جمعيت، «تمام دارائي حكومت» از مردم ايران بود. اين همه همان ميليونها نفري است كه آقاي خامنه اي مي گويد از نظام او حمايت مي كنند. آنها از تمام كشور توانستند همين مقدار را جمع آوري كنند تا ميدان آزادي را تصرف نمايند و البته در شهرستانها هم تظاهرات سنتي كم شماري برگزار شد. كودتاچيان قبلا» شهرستانها را با سركوب و ارعاب و بازداشت نيروهاي مؤثر، كنترل كرده بودند و حالا شهرستانها با جمعيتي خيلي به تظاهرات سنتي 22 بهمن مشغول بودند و نمايش ملت هميشه در صحنه در ميدان آزادي تهران برپا شد. حالا اگر تمام اين جمعيت را جمع بزنيم، آيا طرفداران حكومت اسلامي را مي توان با واحد «ميليونها» شمارش كرد؟ پس آنها پرشمار نيستند و در اقليت قرار دارند.

دوم: براي اولين بار بعد از سال 57، در راهپيمايي رسمي روز 22 بهمن، از ايران «دو صدا» بيرون آمد. يكي صداي رسمي حكومت بود كه باز براي جهان شاخ و شانه كشيد و دومي كه بسيار مهم بود صداي اعتراض و مخالفت مردم به اين حكومت بود. اين كار بزرگ را شما كرديد كه اكنون در رسانه هاي جهان از دو صداي ايرانيها سخن مي گويند.

سوم: حكومت مجبور شد لحن خود را حقيقي كند. لحن حكومتي ترسيده و وحشتزده كه با مردم داخل با زبان «باتوم» سخن گفت و با دنياي خارج با زبان تهديد و بمب و اورانيوم 20 درصدي حرف زد. اين لحن، لحن يك حكومت پيروز نيست.

چهارم: لحن پيام تشكر! خامنه اي از ملت هميشه در صحنه، سرشار بود از عصبيت و فحاشي با معترضان و تحقير آنان. آيا اين لحن يك رهبر پيروز است يا ادبيات يك رهبر زبون و شكست خورده و ترسيده؟ چه كسي آقاي خامنه اي را به اين حد از ترس و استيصال رسانده است؟ شما مردم. شما مردمي كه نبايد فراموش كنيد چقدر قدرت بالايي داريد.

پنجم: بعد از رد شدن وانت از روي مردم در عاشورا، تهديد معترضان به اينكه اگر 22 بهمن دستگير شويد، تا 20 فروردين علي الحساب در زندان مي مانيد، بعد از كشتن خواهر زاده موسوي و ضرب و شتم كروبي و حمله به سخنراني خاتمي در جماران، آنان و تمام معترضان بدون هراس به ميدان آمدند. باز كتك خوردند ولي آمدند. آيا اين نشانه شكست ماست؟

آيا همين چند نكته كوتاه، منشأ اميد است يا نااميدي؟ آيا داشتن چنين قدرتي در مردم، ما را اميدوارتر مي كند يا نااميد؟ من مي گويم تا چشمان فرزندان ما در زندانها به عمل و اقدام ماست، ما بهانه اي براي نااميدي نداريم. تا به هدف نهايي نرسيم، حق نداريم نااميد باشيم. مي توانيم خسته باشيم اما نااميد هرگز. يأس ما بهترين سلاح كودتاچيان است! پس اگرچه از نبرد با اين اختاپوس گهگاه خسته مي شويم، اما مبارزه را تا پيروزي ادامه مي دهيم! تمام دست و پاهاي اين اختاپوس را يك به يك قطع مي كنيم تا به رهايي برسيم و آزادي را در آغوش بگيريم. پس زنده باد اميد!

ارزیابی آنچه در 22 بهمن گذشت | علی شکوری راد

14/02/2010
برچسب‌ها:

جنبش سبز در زورآزمایی سیاسی خود با جناح حامی دولت در راهپیمائی 22بهمن موفق به غلبه نشد و سبزها که اعلام کرده بودند با نماد سبز در این راهپیمائی شرکت می کنند علی رغم حضور گسترده نتوانستند بطور عمومی از نماد سبز استفاده کنند و این مسأله موجب شد حامیان دولت جمعیت آنها را به نفع خود مصادره کنند و در تبلیغات رسمی آنها را موافق وضعیت موجود قلمداد کنند. این یک زورآزمائی در شرایط برابر نبود که نتیجۀ آن بتواند ارزیابی واقعیت جامعه را بدست بدهد و آنچه نصیب جناح حامی وضع موجود شده است صرفا یک برد تبلیغاتی است و نه از میدان بدر کردن جنبش سبز.
در حالی که آنها از ابزار و امکانات و امنیت بسیار زیاد برای برنامه ریزی و سازماندهی برخوردار هستند معترضین از هرگونه امکانی محروم شده اند و از هیچ امنیتی حتی برای یک تلفن زدن برخوردار نیستند. با این حال هشت ماه است که جنبش اعتراضی مردم زنده است و علی رغم همۀ فشارها بالیده است و این خود پیروزی کمی نیست. پیروزی واقعی برای آنها خاموش کردن اعتراضات مردمی است و برای جنبش اعتراضی بقا و بالندگی. آنها پیروز نیستند چرا که نتوانسته اند جنبش سبز را خاموش کنند و برای جلوگیری از بالندگی آن در 22 بهمن ناگزیر شده اند همۀ ظرفیت خود را بکار بگیرند و با این حال همچون تلاش ناکامشان برای مصادرۀ 40 میلیون شرکت کنندۀ ادعایی در انتخابات گذشته نمی توانند انبوه شرکت کنندگان در راهپیمائی 22 بهمن را به نام خود ثبت کنند. حضور اعضاء جنبش سبز در راهپیمائی 22بهمن همانند شرکتشان در انتخابات گذشته اشتباه نبوده است و اگر کسانی در این راهپیمائی شرکت نکرده باشند اشتباه کسانی را مرتکب شده اند که در انتخابات گذشته شرکت نکردند ولی پس از آن خود را جزء جنبش سبز نامیدند. همانها که اکنون بیشترین سرخوردگی ها را فریاد می کنند و خواسته یا نا خواسته در جهت تبلیغات رسمی دولت حرکت می کنند.
موسوی هرگز بیانیه نداد و سازماندهی نکرد که مردم با نماد سبز و یا شعارهای متمایز در راهپیمائی شرکت کنند. دعوت او به حفظ هویت، مسالمت و پرهیز از شعارهای ساختار شکنانه بود. سایر رهبران و احزاب حامی جنبش سبز نیز همین ها را خواستند و اعلام کردند. هیچ کس پوستری چاپ یا توزیع نکرد که بر روی آنها شعارها و یا عکس رهبران جنبش سبز نقش بسته باشد. هیچ کس پارچۀ سبز بین مردم پخش نکرد. هیچ بلندگویی در اختیاراعضاء جنبش سبز نبود. هیچ تشکیلاتی هیچ سازماندهی ای برای چگونگی حضور سبزها نکرد و وسیلۀ نقلیه برایشان مهیا نکرد. ولی تا دلتان بخواهد آنها ترسانده شدند. بازداشت های شبانه تا شب آخر ادامه داشت. سایت ها فیلتر و مجاری اطلاع رسانی مسدود بود. بسیاری از افراد موثر در بازداشت بودند و تمام ارتباط گیری ها تحت کنترل بود. احزاب و تشکلها فقط بخاطر صدور بیانیه هایی که فقط در سایت های فیلتر شده منتشر شده بودند، تهدید و اعضاء آنها احضار شدند. اما باز ترس و واهمه از حضور سبزها غوغا می کرد. تهران هرگز این تعداد نیروی امنیتی و انتظامی بخود ندیده بود. آنها هر چه در توان داشتند بکار گرفتند تا صدایی از کسی برنیاید. هر پنجاه قدم یک بلندگو گذاشتند که پیوسته صدا و سرود از آن پخش می شد تا مبادا صدای دیگری بگوش برسد و قدم به قدم در حاشیه راهپیمائی نیروهای لباس شخصی بیسیم بدست ایستاده بودند. پلاکارد، پوستر و پرچم آنقدر بود که اگر کسی نماد سبزی هم استفاده می کرد به چشم نمی آمد. سرانۀ اقلام تبلیغاتی برای هر یک از حامیان دولت و وضع موجود به مراتب بیش از یک بود و اگر کسی ادعا بکند کسی از آن سو نبود که یکی از اقلام رسمی تبلیغاتی راهپیمائی را دست نگرفته باشد، گزاف نگفته است و اگر هم کسی ادعا کند که هر کس نمادی بدست نداشت لاجرم سبز بوده است ، گزاف نگفته است.
سبز ها آمدند اما هویت خود را آشکار نکردند. برخی بخاطر آنکه 22 بهمن را روز وحدت می دانستند و نه ابراز اختلاف، برخی برای پرهیز از بروز خشونت توسط نیروهای امنیتی و انتظامی و آسیب دیدن خانواده ها و برخی نیز از سر ترس و بیم برخورد وبازداشت. هیچ یک از اینها شایستۀ نکوهش نیست. همه باید تلاش کنند هزینه اعتراض و مبارزه برای استیفیای حق به حداقل برسد. وقتی هزینه بالا برود عده ای به حاشیه می روند و این خواست طرف مقابل است. بر خلاف بی صبری ها، بی حوصلگی ها، وبعضاً نق و نوق های روشنفکر مآبانه که در برخی مطالب سایت ها دیده می شود، آنچه در 22 بهمن اتفاق افتاد اگرچه برای طرف مقابل برد محسوب شده است اما برای جنبش سبز شکست نبود، بلوغ بود. آنها آماده شده بودند برای درگیری و سرکوب و ما درست تشخیص دادیم و درگیر نشدیم. نان در گیری را نه جنبش سبز می خورد و نه نیروهای دلسوز طرف مقابل. نان درگیری را آنهایی می خورند که با چاپ هفته نامه هایی بنام «همت» نشان دادند که جز به متلاشی کردن کشور نمی اندیشند.
وقتی از رهپیمائی به خانه برمی گشتم از مقابل صف نیروهای ضد شورش که باطوم در دست داشتند و ساعتها سر پا ایستاده بودند رد شدم. یک نفر که بنظر می رسید سبز باشد از یکی از آنها پرسید آیا شما مردم را می زنید؟ او با حزن پاسخ داد بخدا قسم نمی خواهیم. سپس توجه کردم! هوا صاف و تمیز بود اما تعدادی از آنها ماسک سفید زده بودند. ترس بود یا شرم، نفهمیدم.

منبع: ندای سبز آزادی

درسهایی که از راهپیمایی 22 بهمن باید بگیریم

13/02/2010
برچسب‌ها:

گفتنی ها

دیروز بیست دو بهمن بود روزی که از بچه گی یاد گرفتیم در سرودهای مدرسه بگوئیم بیست دو بهمن روز شکست دشمن ! و خوب اینرا دیروز واقعا می شد حس کرد! دیروز واقعا برای بار دیگر در طی این هشت ماه ابهت پوشالی دیکتاتورها در ایران شکست .

دیروز که داشتم اخبار ایران و مخصوصا تهران و تبریز را توسط دوستان خوبی که هر نیم ساعت یکبار برایم می فرستادند دنبال می کردم (+) و خوب مثل همیشه تهران بواسطه حضور رهبران این جنبش و مرکزیت از همه جاها مهمتر بود به این فکر افتادم که ای کاش موسوی و کروبی برای اینکه هم ثابت کنند ایران برای همه ایرانی هاست و خوب این جنبش را از تهران هم به همه جای ایران وصل کنند هر کدومشون به یک شهر دیگری می رفتند البته آقای موسوی که ظاهرا همیشه اینجور مواقع در محاصره بسیار شدید امنیتی قرار می گیرند !

اما خیلی از دوستان وقتی از دیشب تا حالا که وبلاگها و سایتهایشون را می خونم یا با انها حرف می زنم یه رگه ای از نا امیدی توشون می بینم و یا اینکه می گویند دیدی هیچی نشد ؟! دوستان واقعا مگر انتظار داشتید چه اتفاقی در بیست دو بهمن بیفتد ؟

متاسفانه اونوری ها رو توهم توطئه گرفته و اینوری وری هارو رو هم توهم پیروزی ! یعنی فکر میکردند حالا چون این جنبش بر حق است و حرفشون هم حرف درست و کاملا حق طلبانه هست پس دیگه بیست دو بهمن کار این نظام تموم هست و چند گروه می شوند و یک گروه میره میدان آزادی و کار رو تموم میکنه و گروه دیگه هم صدا و سیما رو میگیره و گروه آخری هم به زندان اوین میره و کارو تموم می کنه !

متاسفانه این جریان متوهم که باز متاسفانه اغلبشون هم از همان بیرون گود نشینان و خارج از کشوری ها هستند اونقدر این جنبش سبز را قدرتمند و قوی نشون دادند که این بیماری ظاهرا خیلی از سبزها را گرفته و طبیعی است که شب بیست دو بهمن که می بینند شب شد و خبری از اون پیروزی نبود حاصلش این دلسردی است که می بینیم !

در صورتیکه همین الان هم اگر نگاه کنیم سبزها در بیست دو بهمن پیروز شدند و بزرگترین پیروزی شان هم همین بود که این جشن دولتی و بکام حکومتی ها زهر کردند ! چه پیروزی بالاتر از اینکه صدا و سیما جرات نکرد یه لانگ شات از این راهپیمایی بقول خودشون پنجاه میلیونی نشون بده ؟ چه پیروزی بالاتر از اینکه در طول نود دقیقه سخنرانی احمدی نژاد برای یک لحظه هم شعار مرگ بر دیکتاتور در میدان آزادی قطع نشد ؟

البته همه اینها نباید هم مانع از این بشود که نقد کرد حضور سبزها ! امروز همه درست یا غلط موسوی را رهبر این جنبش می دانند و البته مثل همه کارها و اخلاقیات ایرانی ها که فقط دوست دارند یه چیزی داشته باشند خوب ظاهرا این جنبش هم دوست دارد فقط یه رهبر داشته باشه ولی اینکه به حرفش هم گوش بدهد یا نه این دیگه به خودشون مربوط است ! موسوی گفته بود که در بیست دو بهمن جنبش سبز با صلابت و هویت مشخص خودش در راهپیمایی شرکت خواهد کرد ، اونوقت یکی اسب تروا رو علم کرد و یکی دیگه یابوی فلان و اون یکی هم اشغال صدا و سما و یکی دیگه هم آزادی زندانیان اوین و …. خوب در نتیجه همه توان بچه ها چند پاره شد !

اما بهر جهت این جنبش طفل هفت ماهه هست و ازش نباید انتظار شق القمر داشت ، من بر دست و روی همه اون عزیزانی که دیروز رفتند راهپیمایی و باتوم و گاز اشک آور خوردند و درد کشیدند و فریاد زدند بوسه می زنم و میگم دمتون گرم خسته نباشید !

اما بچه ها نمی شود که در شعار بگید موسوی موسوی ولی در عمل هرچی که دلتون میخواهد انجام بدهید و این حرف برای اون عضو گمنام و باتوم خور مظلوم جنبش سبز هست تا اونهایی که برای خودشان سایت و اتاق فکر و دفتر و دستک درست کردند و اسب و فیل میخواهند هوا کنند …

پیام شادی یک رهبر متوهّم

12/02/2010
برچسب‌ها:

محمدجواد اكبرين

“آيا حضور دهها ميليون انسان بصير و پُر انگيزه در جشن سي و يك سالگي انقلاب كافي نيست كه معاندان و فريب خوردگان داخلي را كه گاه رياكارانه دَم از “مردم” مي زنند،به خود آورد و راه و خواست مردم را كه همان صراط مستقيم اسلام ناب محمدي و راه امام بزرگوار است، به آنان نشان دهد؟”

جملاتی که گذشت بخشی از پیام رهبر جمهوری اسلامی است که ساعاتی پس از راهپیمایی 22 بهمن منتشر شد. این پیام صدر و ذیلی دارد که از آنها می گذریم و به کالبد شکافی کلمات همین پاراگراف بسنده می کنیم.

درست در پایان هفته ای که احضار و تهدید و بازداشت روزنامه نگاران و فعالان جنبش سبز به اوج خود رسید و رکورد زندانی کردن بیش از هفتاد روزنامه نگار نصیب نظام شد و در پایان روزی که در آن نزدیکترین دوستان آیت الله خمینی و مسئولان پرسابقه نظام مورد ضرب و شتم و هتک حرمت قرار گرفتند و صدها نفر در سراسر ایران بازداشت شدند آقای خامنه ای سی و یک سالگی انقلاب را جشن می گیرد.

در تبریک این جشن، پیش کسوتان انقلاب را “معاند و فریب خوردگان داخلی” می خواند و تنها از هواداران خود و رئیس جمهور منصوبش به عنوان “مردم” یاد می کند.
از قضا “راه” همین “مردم” تنها به این دلیل که مطیع رهبری هستند “همان صراط مستقیم اسلام ناب محمدی” خوانده می شود و سرانجام درست مثل شب بعد از انتخابات که عجولانه و قبل از طی مراحل قانونی، رأی احمدی نژاد را 24 میلیون خواند و منتظر رسیدگی به انبوه شکایات دال بر وقوع تقلب گسترده نماند؛ این بار نیز میزان هواداران خود در راهپیمایی 22 بهمن را “دهها میلیون انسان بصیر” اعلام می کند.

آیا آقای خامنه ای واقعا گمان می کند دهها میلیون نفر در حمایت از او به خیابانها آمده اند؟

شاید ذکر دو خاطره ما را به پاسخ این پرسش نزدیک نماید:

یک: اردیبهشت 76 بود که به رسم رفاقت قدیم و همشهری بودن، مهمان یکی از اعضای شورای سردبیری کیهان شدم. آن روزها نه رسمی داشتم و نه اسمی؛ تنها یکی از انبوه هواداران سید محمد خاتمی بودم و چشم انتظار آمدن او بی آنکه همشهری کیهان نشین ما بداند.
می غرّید آن همشهری که “باید به هر قیمتی، حتی شایعه و دروغ، نگذاریم خاتمی بیاید چون آقا راضی نیست؛ حالا تا بیاید تکذیب کند شایعه را، انتخابات تمام شده…” و از افتخاراتش نقل می کرد اکاذیبی را که در کیهان منتشر شده بود و افرادی را که فرصت تکذیب یا شکایت نمی یافتند… روزگار گذشت و حالا آن همشهری کیهانی، پس از یک دوره مدیر عاملی خبرگزاری جمهوری اسلامی، شده است معاون خبر دفتر رییس جمهور که از قضا هر دو از حساس ترین منابع اطلاع رسانی نظام اند و باید توسط امین ترین ها در وثاقت و روایت اداره شوند…

دو: مدتها پس از انتخاب خاتمی، در جامه ی عضوی از تشکل طلاب اصلاح طلب، برای مناظره با حسین الله کرم (از نظامیان و مؤسسان گروه انصار حزب الله) به دانشگاه تبریز رفتم تا درباره نسبت میان اسلام و جامعه مدنی گفتگو کنیم.
پس از جلسه، در حیاط دانشگاه، یکی از اعضای بسیج دانشجویی به انتقاد از او گفت که برخی از کارهای خشونت آمیز حزب الله با سخنان آقا (ی خامنه ای) منافات دارد. سردار بی درنگ پاسخ داد که: “گاهی حزب الله است که راه را به آقا نشان می دهد، آقا هم به حزب الله اعتماد دارد؛ مثلا ما انتشارات مرغ آمین را برای چاپ یک کتاب آتش زدیم، همه اعتراض کردند اما خدمت آقا که رسیدیم ایشان ضمنی تایید کرد و گفت گاهی راه مبارزه با باطل، نابود کردن آن است!”

و اما بعد:
تصور کنید اگر کسی مثل معاون خبر نهاد ریاست جمهوری به عنوان یک حزب اللهی و به قصد “نابود کردن باطل” و به سادگی دروغ پردازی های 12 سال پیش، برای جلب رضایت آقا به هر قیمتی، “راه را به آقا نشان بدهد” و در بولتن ویژه ایشان بنویسد که دهها میلیون نفر یکصدا شما را فریاد کردند و احتیاطا برای حفظ سلامتی آقا، تصاویر ناجوری هم نشانش ندهند و “آقا هم که به حزب الله اعتماد دارد”؛ آیا نوشتن چنین پیامی عجیب به نظر می رسد؟

ماجرا می تواند به همین سادگی باشد و توسل به “خشونت بی مهار” در حراست و صیانت از ساختمانی که می خواهند خشت خشت آن را با دروغ بالا برند نتیجه طبیعی ساده اندیشی یک رهبر خودکامه و متوهّم و دروغ پردازی بدخیم اطرافیان او باشد که البته نتایج فاجعه باری به دنبال دارد.

باور کنید حتی اگر تمام میدان آزادی هم از نمادهای سبز پر شده بود باز هم نشانه ارادت و اطاعت”دهها ميليون انسان بصير و پُر انگيزه در جشن سي و يك سالگي انقلاب” بود و تنها شاید کمی از غلظت پیام کاسته می شد.

رابطه آقا و مریدانش یک رابطه دو طرفه است: آنها تبادلِ جهل یا تجاهل می کنند و شادی و امنیت ملتی را در این مبادله به تاراج می برند.

مشکل را در کلام آن شاعر عرب باید جستجو کرد که سرود: قاضی ما یا کور است یا خود را به کوری زده که حتی به عید مردمان هم رحم نمی کند و شادی های مردم را نیز مثل اموال یتیمان به تاراج می برد.
إنّ قاضینا لأعمی، او تراه یتعمّی
سرق العید کأنّ العید أموال الیتامی

چشم اسفنديار جنبش سبز | راه دراز رسيدن به دموکراسی ميان‌بُر ندارد

12/02/2010
برچسب‌ها:

رضا علامه‌زاده

برنامه‌ريزی جنبش سبز برای مصاف بيست‌ودوم بهمن چه بود؟… اين جنبش بايد برای برون‌رفت از درجا زدن، راهی بيانديشد… هيچ عمل جمعی، حتی اگر منظور جمعی چند نفره باشد، بدون داشتن رهبر و برنامه‌ريز و هماهنگ‌کننده، به سرانجام مطلوب نمی‌رسد چه رسد به جنبشی که ميليون‌ها نفر در آن سهيم هستند و هزينه‌ی اشتباهات و انحرافات در آن به قيمت گزاف جان آدميان، و سرنوشت يک ملت تمام می‌شود… در ابهام قراردادن و به‌روشنی عنوان‌نکردن آرمان اين جنبش، يکی ديگر از دلايل سردرگرمی مردم ايران است
بيان عريان واقعيت به همانگونه که رخ داده است هرگز به ضرر هيچ نيروی بالنده‌ای تمام نمی‌شود. بعکس، آنچه از شتابِ بالندگی آن می‌کاهد تلاش برای عرضه مخدوش واقعيت به نيت دفاع از آن است. دستکاری در واقعيت با هر نيت شريفی، کاری ناشريف، و با هر قصد مثبتی، کاری منفی است که در دراز مدت موجب وارد آوردن لطمات جبران ناپذيری به اهداف همان نيرو می‌شود. نيروئی که نياز به دستکاری در واقعيت داشته باشد نيروی پسمانده‌ای است که بر خلاف حرکت زمان می‌گردد و به ناچار برای عقب راندن مرگِ محتومش به مخدوش کردن واقعيت نيازمند است، نه نيروئی که در جهت زمان در جريان است. به باور من، بزرگترين ضربه‌ای که دوری از واقعيت به يک نيروی بالنده می‌زند به سادگی اين است که آن را از ارزش والای انتقاد پذيری تهی کرده و در نتيجه از شناخت نقاط ضعفش محروم می‌کند؛ ضربه‌ای که مثل بيماری ايدز سيستم دفاعی انسان را از کار می‌اندازد تا در بی‌دفاعی مطلق با يک سرماخوردگی از پا درش بياورد.

بيان اين اصل خدشه‌ناپذير در آغاز اين مقاله از اين روست که انتظار دارم خواننده بدون عينک خوش يا بدبينی به آنچه در بيست و دوم بهمن امسال در ايران و بويژه در تهران گذشت به قصد درس آموزی از تجربه، آن را بخواند. اول بيائيم به اين پرسش پاسخ دهيم: برنامه ريزی استبداد دينی برای اين مصاف چه بود؟

در يک کلام پاسخ اين پرسش به باور من اين است که همان بود که همه پيش بينی می‌کردند، يعنی حضور سنگين نظامی، چه آشکار و چه پنهان، بستن و کنترل راه‌های ورود به محل برگزاری مراسم، ضرب و شتم و دستگيری و گاز اشک آور و تير هوائی، و اگر لازم می‌آمد دست يازيدن به خون مخالفين. البته همه‌ی اين‌ها با پيش زمينه دستگيری‌های گسترده، حبس‌های سنگين و حتی اعدام، و نيز خط و نشان کشيدن و تهديد برای بازگرداندن عنصر ترس به جان کسانی که به نظر می‌رسيد ترسشان ديگر ريخته باشد.

حالا از تجربه سی سال استبداد دينی سخن نمی‌گويم ولی کدام يک از اين‌ها که برشمردم در شش ماه گذشته در انظار جهانيان رخ نداده که تکرارش کسی را غافلگير کند؟

پر کردن ميدان آزادی با آوردن طرفداران حکومت از تهران و شهرستان‌ها با اتوبوس به تطميع و تزوير، و پول و غذا دادن به نيازمندان هم تاکتيک نوئی نيست که کسی را غافلگير کرده باشد. نه تنها تجربه‌های بسياری در همين دوره سی ساله از اينگونه ترفندها از همين رژيم مقابل چشممان داريم که ده‌ها تجربه مشابه در رژيم‌های خودکامه، از رژيم شاه خودمان گرفته تا صدام و چائوشسکو در خاطره‌ی تاريخی‌مان مانده است. بنابراين پرسشی که پاسخش آسان نيست اما تعيين کننده است بايد اين باشد که: برنامه ريزی جنبش سبز برای مصاف بيست و دوم بهمن چه بود؟

اين واقعيتی آشکار است که جنبش سبز جنبشی محروم از رهبريتی منسجم و قابل اتکاء است. اين را به اعتبار همه‌ی واقعيت‌های موجود و حتی گفتار و عمکرد آقايان موسوی و کروبی که در آغاز اين حرکت در موقعيت رهبری قرار گرفته بودند و با گسترش آن به در حاشيه ماندن اکتفاء کرده‌اند می‌گويم. لغت رهبری نه تنها به دليل عنوانی که سيدعلی خامنه‌ای به خودش بسته است، که نيز به خاطر عملکرد اغلب رهبران جريانات سياسی مختلف در ايران، لغتی ناخوشايند و يادآور خودرائی و تکبر و انحراف و انتقادناپذيری است. از اين روست که گاهی ضعف جنبش سبز به خاطر نداشتن رهبر به نقطه قوت آن تعبير می‌شود و اين واقعيت بسيار روشن نديده گرفته می‌شود که هيچ عمل جمعی، حتی اگر منظور جمعی چند نفره باشد، بدون داشتن رهبر و برنامه‌ريز و هماهنگ کننده، به سرانجام مطلوب نمی‌رسد چه رسد به جنبشی که ميليون‌ها نفر در آن سهيم هستند و هزينه‌ی اشتباهات و انحرافات در آن به قيمت گزاف جان آدميان، و سرنوشت يک ملت تمام می‌شود. آنچه نقش رهبر را در ذهن ما ايرانيان امروز بی‌اعتبار کرده است درک نادرست ما از محدوده‌ی اختيارات و مسئوليت‌های يک رهبر است. ما يا کسی را به رهبری نمی‌پذيريم يا اگر بپذيريم همه اختيارات را بی‌آنکه کمترين مسئولتی از او بطلبيم برای هميشه در اختيارش می‌گذاريم. اين کار را به وضوح در مورد روح الله خمينی کرديم و عجيب نيست که قانون اساسی ما تنها قانون اساسی جهان است که عملا و بدون پرده‌پوشی رهبری مطلقه و دائم‌العمر يک فرد را بر تمامی مردم و نهادهای يک جامعه به شکل قانونی به رسميت می‌شناسد؛ چيزی که گرچه سابقا در عمل وجود داشت اما هرگز در قانون اساسی سلطنتی ايران از زمان مظفرالدينشاه بدين سو رسميت نيافته بود.

با اين پسزمينه ذهنی، کمبود رهبری در جنبش سبز را کسی جدی نمی‌گيرد. نبود رهبری و برنامه‌ريزی واحد برای نيروهای معترض، بيش از همه در بيست و دوم بهمن خود را نشان داد. موسوی و کروبی با اينکه مردم را به اين راهپيمائی دعوت کرده بودند اما به لحاظ محدوديت‌های قابل فهم، مثل هميشه از صراحت لهجه در بيان خواست راهپيمايان معترض سر باز زدند و هيچگونه پيشنهادی برای جدا کردن صف معترضين از طرفداران استبداد دينی ارائه ندادند. از اين سردرگم کننده‌تر پيشنهاداتی بود که در سايت‌های طرفدار جنبش سبز به ويژه سايت جرس طرح شده بود مثل اينکه برای انگشت‌نما نشدن «لباس‌های محافظه کارانه» بپوشيد که يعنی رعايت همان حجاب اسلامی. اين راهنمای عمل تا آنجا پيش رفت که در ميان شعارهای پيشنهادی‌اش نه تنها «الله اکبر» که «آزادی، استقلال، جمهوری اسلامی» را نيز گنجانده بود!

نبود رهبری در جنبش سبز موجب شده است خواست‌های اصلی اين حرکت اجتماعی در هاله‌ای از کلی‌گوئی‌ها، ابهام و بازی با لغات پنهان بماند. هنوز پس از صد و اندی سال که از جنبش مردم ايران برای دموکراسی می‌گذرد، و چندين حرکت اجتماعی عظيم را در کارنامه‌ی خود دارد، بسياری از مدافعان جنبش سبز از داشتن صراحت لهجه در مورد دموکراسی و حقوق بشر به عنوان آرمان اين جنبش طفره می‌روند. برخی از فعالان سکولار تبعيدی، که عميقا به اين جنبش باور دارند و با تمام توان برای بارورکردن آن می‌کوشند، بی‌آنکه مذهبی بوده باشند يا در داخل ايران زندگی کنند و در نتيجه محدوديت‌های ايدئولوژيک و جغرافيائی موسوی و کروبی را داشته باشند، به تاسی از آنان از بيان خواست‌های برحقشان که چيزی جز استقرار دموکراسی در ايران نيست سر باز می‌زنند و به خيال خود برای کمک به همبستگی، نگاه نقاد خود را بر نارسائی‌های جنبش می‌بندند. تو گوئی در اين زمانه دفاع علنی و آشکار از دموکراسی برای مردم ما زود است و فعالان بايد به شکلی از دموکراسی طلبی مخفی رو بياورند! در حاليکه اگر جنبش سبز در چشم آگاهان جهان حرمتی دارد به خاطر دفاع از دموکراسی و حقوق بشر در مقابل استبداد و نقض اين حقوق در ايران اسلامی است، نه به خاطر شهامت و از خود گذشتگی فعالان جنبش سبز در راه آرمان اوليه انقلاب اسلامی،‌ آنطور که گاهی از زبان چهره‌های شاخص اين جنبش شنيده می‌شود. اگر صِرفِ از خودگذشتگی به خاطر آرمان به خودی خود حرمتی می‌داشت حالا بايد بمب‌گذاران انتحاری طالبان به خاطر از جان گذشتگی آشکار در راه آرمانشان در قلب آزادگان جهان برای هميشه جا می‌گرفتند، نه اينکه به عنوان مشتی تروريست عقب مانده از آن‌ها ياد شود. جنبش سبز آنگاه بايد به مدرن و به‌روز بودن خود ببالد که آرمانش آشکارا و بی‌پرده پوشی استقرار دموکراسی و رعايت حقوق بشر در ايران، يعنی آرمانی مدرن باشد، وگرنه به کارگيری ابزار مدرن و به‌روز مثل اينترنت، همانطور که هر روزه شاهديم، از غارنشينان القاعده هم برمی‌آيد.

علاوه بر نبود يک رهبر پيشرو و مسئول که منتخب و مورد تائيد اکثريت پويندگان جنبش سبز باشد، همين در ابهام قرار دادن و به روشنی عنوان نکردن آرمان اين جنبش، يکی ديگر از دلائلی سردرگرمی مردم ايران است. وقتی به اهميت اين امر پی می‌بريم که بپذيريم تمام شعارها، چه مقطعی چه استراتژيک، قاعدتا بايد از دل همين آرمان ناروشن استخراج شود. از جنبش بی‌رهبری که آرمان و خواستش را با لکنت زبان اعلام می‌کند انتظاری جز اين نمی‌توان داشت که شعارهايش در يک روز معين هم «الله اکبر» باشد که شعار همين امروز حزب الله ايران و لبنان، و شعار حماس در مقابله با حکومت سوکولار فلسطين است، هم «جمهوری ايرانی»، که يعنی جمهوری غيراسلامی و سکولار!

جدا از چهره‌های شاخص جنبش سبز بارها از قلم چهره‌های شاخص سياسی سکولار تبعيدی نيز نگرانی از تندروی در شعارها که آن را به اصطلاح «ساختارشکن» می‌نامند تراوش کرده است ولی هرگز نديده‌ام همان‌ها از شعارهائی که ساختار جنبش سبز، يعنی اتحاد برای دموکراسی را می‌شکنند ابراز نگرانی کرده باشند. دنباله‌روی از يک صدا آن هم در يک جنبش فراگير که سرکردگان همان صدا خود به چند صدائی بودن آن اذعان دارند از آن پديده‌هائی است که در فرهنگ سياسی کج فهميده شده ما ريشه‌ی عميق دارد؛ اگر مثل هم حرف نزنيم در مقابل هم هستيم حتی اگر دست در دست همديگر راهی هدفی مشترک باشيم! و عجيب اينکه اين حرف غلط، نه تنها از دهان کسی که جلوتر ايستاده در می‌آيد، که از زبان دنباله‌روان او نياز تکرار می‌شود.

البته اينان برای توجيه موضعشان دلائل ظاهرا موجهی ارائه می‌دهند. شعاری مثل «رفراندوم، اين است شعار مردم» که گوهر آرمانی اين جنبش را در خود دارد، از نظر آن‌ها برای سرکوب بهانه به دست رژيم می‌‌دهد. و وقتی می‌بينند در يک تظاهرات سکوت هم «ندا»هائی کشته می‌شوند متوجه نمی‌شوند که در استبداد دينی ايران، صِرفِ مخالفت با خواست رهبر، حتی اگر به صورت انتشار يک مقاله فردی باشد چه رسد به راهپيمائی جمعی، عملی ساختارشکنانه محسوب می‌شود. اگر قرار باشد بهانه برای سرکوب به دست رژيم ندهيم تنها راهش بلند کردن همان پرچمی است که ديروز در دست بسياری از هواداران رژيم در ميدان آزادی بود، با اين نوشته که: ما مطيع رهبريم! و اين ذلتی است که هيچ انسان آزاده‌ای به آن تن نخواهد داد.

پنهان کردن ضعف‌های جنبش سبز، و دستکاری در واقعيت به منظور مخفی کردن آن‌ها، نه تنها خدمتی به جنبش نمی‌کند که از پويائی آن نيز می‌کاهد. اين جنبش بايد برای برونرفت از درجا زدن راهی بيانديشد. تا برآمدن رهبری مسئول و آگاه از درون خود اين جنبش، هماهنگی و برنامه‌ريزی برای حرکات بعدی بايد با تشکيل شورائی مورد اعتماد سازمانگری شود. تعيين شعارهائی که نه با يکديگر در تناقض، و نه با گوهر دموکراسی طلبی در تضاد باشند حلقه‌ی واصل گروه‌های اجتماعی متفاوت به يکديگر است. اين را نيز بايد پذيرفت که تظاهرات خيابانی تنها يکی از اشکال مبارزه مدنی است. حرکت آرام اما مداوم به سوی اعتصابات عمومی بايد در چشم انداز جنبش سبز قرار بگيرد. اين حرکت می‌تواند از مدارس و دانشگاه‌ها آغاز، و به ادارات دولتی و در نهايت به کارخانه‌ها سرايت کند.

راه دراز رسيدن به دموکراسی ميان‌بُر ندارد. پيگيری صبورانه، شرط اول برای عبور از فراز و نشيب‌های پيش روست.

منبع: گويا

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.