پرش به محتوا

سبز می مانيم تا آزادی

اميد، رساترين اعتراض ماست ...

21/02/2010

گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام!
و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهاي‌تان زخم‌دار است
با ريشه چه مي‌کنيد؟
گيرم که بر سر اين باغ بنشسته در کمين پرنده‌ايد
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد
با جوجه هاي نشسته در آشيان چه مي کنيد؟
گيرم که مي‌کشيد
گيرم که مي‌بريد
گيرم که مي‌زنيد
با رويش ناگزير جوانه چه مي‌کنيد؟
خسرو گلسرخی
باز هم فيلتر و باز هم رويش جوانه ای نو …
http://leisuremind8.wordpress.com/

جنبش سبز و مفهوم جديد شجاعت

17/02/2010
برچسب‌ها: ,

حبيبی فرنگيس حبيبی

ادامه‌ی حرکت اعتراضی سبز، علی‌رغم فشار و سرکوب و تهديد و شکنجه و قتل، خود گواه وجود شجاعتی گسترده در ميان معترضان است که به گفته‌ی پل ريکور «فاتاليسم يا جبرگرايی‌ی عاميانه را به اميد تبديل می‌کند. جبرگرايی‌ای که از خشونت و شرِ مفرط حاصل می‌شود». اين جرأت و شجاعت از کجا می‌آيد؟ با آن چه در گذشته به اين نام می‌شناختيم چه سنخيت و چه تفاوت‌هايی دارد؟ و چه پيامدهای محتملی به همراه خواهد داشت؟ آن‌چه در دنباله خواهد آمد يک رشته مشاهده، پرسش و تأمل است که به عنوان خميرمایه‌ی بحث و بررسی با شما در ميان می‌گذارم
جنبشی که هشت ماه است، در پی تقلب انتخاباتی و عليرغم شديدترين فشار ها، در بسياری از شهر های ايران جريان دارد، حوزه های بيشماری را برای پژوهش و تأمل سياسی، جامعه شناختی و فرهنگی باز می کند. مقولۀ شجاعت يکی از اين موضوعات است.

من در سال های اخير بارها با کسانی روبرو شده ام که تازه چند روزی بود که از زندان آزاد شده بودند و حاضر می شدند با راديوی ما، ار اف ای، مصاحبه کنند و از شرايط زندان يا دادگاه يا بازحويی ها بگويند. بدون آنکه به گفته های خود رنگی از عصيان يا افشاگریِ خشم آلود بدهند. اولين واکنش ما طبيعتاً تحسين شجاعت آن ها بود ولی اين پرسش ناگفته همواره در ذهنمان شکل می گرفت که چطور بعد از تحمل شرايطی سخت و احتمالاً حکم زندانی تعليقی يا سپردن وثيقه ای سنگين اين افراد خطرِ بازگشت به زندان را بر خود هموار می کنند.

نمونه های تعجب برانگيز شجاعت در بيان، در انديشه و در رفتار در اين سالها بسيار است. من تنها به چند نمونه اشاره می کنم.

۱ انصافعلی هدايت يک روزنامه نگارمستقل تبريزی است که در تابستان ۱۳۸۲ برای مشاهده و تهیۀ خبر از نا آرامی های دانشگاه تبريز به محل رفته بود و توسط نيرو های لباس شخصی دستگير و مورد آزار جسمی شديد قرار گرفته بود. او در شکايت از ضاربان و بازجويان خود در نامه ای سرگشاده به محمد خاتمی رئيس جمهور چنين می نويسد.

» بايد عذر مرا بپذيريد اگر قلم من گاهی در ميان سطر ها به فحش و لجن آلوده می شود. چون اگر فقط يک زانو به خايه های شما زده ميشد و آتش از چشمان شما فوران ميکرد، ديگر ارام و اصلاح طلبانه ننشسته و به بی ادبی من نيشخند نمی زديد و صد البته برای انجام اصلاحات عميق در سازمان های زير نظر قوۀ مجريه همت می گماشتيد. در صورتيکه ۱۷ ، ۱۸ نفر مرا با بيش از ۳۰۰ ضربه، با کيسه بکس اشتباه گرفته بودند».

۲ نمونۀ ديگر مربوط به مدتی پس از انتخاب اول محمود احمدی نژاد است. مسيح علی نژاد، روزنامه نگار، برای آزادی الهام افروتن روزنامه نگاری که در بندر عباس به اشتباه مطلبی را که اهانت به آيت الله خمينی تلقی شده بود منتشر کرده بود در نامه ای سرگشاده به رئيس جمهور چنين می نويسد:

» جناب آقای محمود احمدی نژاد، رئيس جمهوری اسلامی ايران
اعتراف می کنم نخستين بار است که دوست دارم نام شما را به عنوان رئيس جمهور خطاب کنم. چون اکنون واقفم که فقط بار سنگين اجرای قانون اساسی و سوگندی که برای اجرای کامل آن خورده ايد کافيست تا کوه هم از زير بار چنين مسئوليتی شانه خالی کند. توش و توان و تحمل برايتان آرزو می کنم.
چه اهميتی دارد که مانند بسياری از دوستان روزنامه نگارم در ايام انتخابات در مقابل عکس شما بی تفاوت شانه بالا انداختم و پس از انتخاب شما نيز سخت گريستم و گريستيم.مهم اينست که مسلمانيد و بايد در دولت ِ به نام شما با دوستان مروت و با دشمنان مدارا شود». او در اين نامه می گويد به احمدی نژاد رأی نداده است ولی به عنوان مسئول از او می خواهد که افروتن را آزاد کند.

۳ نمونۀ سوم مربوط به روزهای پس از انتخابات دهم است. از طريق تلفن با يکی از تظاهرکنندگان که در حال دويدن و گريختن در خيابان های تهران بود صحبت می کردم. ناگهان جوانی از کنارش گذشت و فرياد زد «از اين کوچه نرين سر پيچ کتک با باتوم سرو ميکنند».
کوچکترين رنگی از ترس و سراسيمگی در اين جمله پيدا نبود. برعکس نوعی اطمينان و طنز و به اصطلاح جا خالی دادن در مقابل کتک در اين جمله شنيده ميشد. گويی خبر می داد که در سر پيچ توی راهبندون شوکولاتی هم پخش می کنند .

ده ها نمونه ازاين دست می توان در رويداد های سال های اخير در ايران بر شمرد که هريک از نوعی جرئت خاص حکايت می کند.

ادامۀ حرکت اعتراضی سبز، علی رغم فشار و سرکوب و تهديد و شکنجه و قتل، خود گواه وجود شجاعتی گسترده در ميان معترضان است که به گفتۀ پل ريکور»فاتاليسم يا جبرگرايی عاميانه را به اميد تبديل می کند. جبر گرايی که از خشونت و شرِ مفرط حاصل می شود».

اين جرئت و شجاعت از کجا می آيد؟ با آن چه در گذشته به اين نام می شناختيم چه سنخيت و چه تفاوت هايی دارد؟ و چه پيامد های محتملی به همراه خواهد داشت؟ آنچه در دنباله خواهد آمد يک رشته مشاهده، پرسش و تأمل است که به عنوان خمير مایۀ بحث و بررسی با شما در ميان می گذارم.

اول يک اشارۀ ريشه شناختی واژگانی

کلمۀ فرانسوی courage از کلمۀ cœur می آيد به معنای قلب يا دل. در فارسی نيز ما دلاور و دلير را برای رساندن معنای شجاعت داريم. که البته در فرهنگ باستان، از شاهرخ مسکوب نقل به مضمون می کنم، دل، تنها جايگاه احساس و عاطفه نبوده ، بلکه اندام مرکزی بدن بوده که انديشه و احساس را در خود جای ميداده است. در شاهنامه اين معنا بار ها آمده است:
مثلاً: «دل رستم از غم پر انديشه شد» در داستان رستم و اسفنديار.

از شاهنامه سخن گفتم که از يک نظر دفتر دلاوری هاست.

آری در فرهنگ ما يک نوع شجاعت حماسی هست از نوع شجاعت رستم يا سياوش يا کاوه که ،علی رغم تفاوت شخصيت هريک، شجاعت جزو ذات و سرنوشتشان است. اين دلاوران خطر پذيرند و انتظاری جز شجاعت نميتوان از آنان داشت. آرش کمانگير به پشتوانۀ شجاعتش مرگ را می پذيرد و جانش را در تير ميکند. برعکس، خدايان اساطيری يونان از آن جا که بی مرگ هستند نيازی به شجاعت ندارند.

نمونۀ ديگری از شجاعت را در حلاج می يابيم که به اتکای عشقی عرفانی که به سرچشمۀ حق و حقيقت دارد با بدن مثله شده اش همچنان نام خدا را فرياد می زند.

در دنيای سياست، در تاريخ ما کم نيستند چهره هايی که خطر کرده اند و ممنوعيت ها را به چالش کشيده اند. اگر در تاريخ معاصربه نمونه هايی از چند دهۀ اخير بسنده کنيم می توانيم از شجاعت گروه هايی ياد کنيم که در اواخر دهۀ چهل و اوائل دهۀ پنجاه مبارزۀ مسلحانه را تبليغ می کردند و می پنداشتند که از اين طريق می توانند دو مطلق را يعنی قدرت مطلق رژيم شاه از يک سو و ضعف مطلق نيروی مردم را از سوی ديگر بشکنند. آن ها تعرض به کانون های قدرت را کليد رشد جنبش می دانستند و در رد تئوری بقا، شجاعت و خطر کردن را يکی از اسباب مهم ماندگاری تلقی می کردند.

اگر جرئت به چالش کشيدن و سرپيچی از قواعد ، هنجارها و ارزش های مستقر در يک زمان معين و ظرفيت پذيرش زيان های احتمالی از اين چالش را شجاعت بناميم. ازطاهره قره العين و ستار خان گرفته تا رضا شاه و دکتر مصدق و آيت الله خمينی، هريک جلوه ای از بيان شجاعتند. اما شجاعت اين شخصيت ها، فارغ از داوری در بارۀ نتايج آن، در چارچوب رهبری يک جنبش کلان سياسی وتاريخی قرار می گرفته و تغيير دورنمای زندگی نسل های آينده را هدف قرار می داده است. و يا، تا آنجا که به قره العين مربوط می شود، در ارتباط با يک باور مذهبی و يک شوريدگی عقيدتی بيان شده است و در همۀ حالات شجاعتی از ناحیۀ نخبگانی آرمانگرا بوده است. در مورد مدافعان مبارزۀ مسلحانه مرز ميان شجاعت، ايثار و شهادت طلبی اغلب خطی مواج ومبهم را تشکيل می داده و اين التقاط و البته خفقان سياسی ، مجال بالندگی و پيمودن روند آزمون و خطا را باقی نمی گذاشته است.

به نظر می آيد در سی سال گذشته، پيامد های انقلاب، جنگ، سرکوب مخالفان و چيرگی حکومت دينی و شبه ايدئولوژيک نوع ديگری از شجاعت را نيزدر دل جامعه ورز داده باشد. شجاعتی که در سایۀ عظمت يک آرمان بوجود نيامده است و با ادبياتی آرمانی بيان نمی شود بلکه در خلوت انديشه وتجربۀ فردی و با پشتوانۀ يک حس آزادی درونی پا گرفته است. شايد بتوان نامش را شجاعتی شهروندی، مدنی يا فرا سياسی گذاشت. زبان اين شجاعت زبانی ساده، مستقيم وبی حاشيه است.و ازنطق های آتشين و يا از رجز خوانی های دلاوران شاهنامه دور است.

اما پيش از آنکه به نمونه هايی از بروز اين نوع شجاعت برسيم به يک مصداق ويژه از شجاعتی اشاره ميکنم که در تلاقی اخلاق و سياست و فرد وحکومت قرار دارد. منظورم اقدام آقای محمد خاتمی است در افشاء يا اقرار به عامليت اعضای وزارت اطلاعات در قتل های زنجيره ای. نقش جدال قدرت در اين افشاگری نمی تواند شجاعت اخلاقی وسياسی رئيس جمهور وقت را ،که تا آن زمان بی سابقه بود، کم اهميت کند. شجاعتی که متأسفانه شهاب وار افول کرد ولی تأثيری بزرگ بر ادراک سياسی جامعه گذاشت. بی شک امروز آقايان موسوی و کروبی از شهاب وارگی شجاعت آقای خاتمی بسيار آموخته اند.

به شجاعت های شهروندی باز گرديم.

هدف اين شجاعت ها ترک دار کردن و لق کردن برخی مسلمات، مقدسات و مرسومات است که البته خشم حاملان و مبلغان اين مسلمات و مقدسات و مرسومات را برانگيخته است ولی واکنشِ پس از خشم، تعجب و ترديد نيز بوده است. نتيجه آنکه رفته رفته خط قرمز ها کمی عقب رفته اند و تنوع درمرسومات بيشتر و پهنۀ امور مجاز خود به خود گسترده تر شده است.

چند نمونه:
شهرنوش پارسی پور را همه می شناسيم. او دو بار و در مجموع پنج سال در زندان جمهوری اسلامی بوده است و کسی است که علی رغم فشار مسئولان زندان، از نماز خواندن با چادر سر باز زده است. با اين استدلال که مگر خدا مرد است؟ و همواره بدون چادر به نماز ايستاده است. باز هم او و منيرو روانی پور از زنان نويسنده ای هستند که در داستان های خود و در مصاحبه هايشان مسئلۀ اجباری بودن حفظ بکارت دختران را محکوم کرده اند و با استدلال نشان داده اند که تابوی بکارت باعث زن کشی، نوزاد کشی، فرار دختران و فحشا می شود. اين مربوط به اواخر دهۀ شصت و اوائل دهۀ هفتاد است يعنی سال ها قبل از آغاز فضای اصلاحات. اين شجاعت از آزادی بيانی سرچشمه ميگيرد که انسان در درون خود ورز می دهد و به آن باور می کند.

در کتاب حقيقت ساده نوشتۀ منيره برادران اين آزادی درونی را به کمال می بينيم مثلاًهم در زمانی که، علی رغم فشار های جسمی و روحی غير انسانی، در نيمه شبی در ماه رمضان به اطاق پاسدار نگهبان ميرود و با فرياد از اوميخواهد که صدای قرآن و دعا را از بلند گو قطع کند و مانع خواب زندانيانی که روزه نمی گيرند نشود، و هم هنگامی که با شرح تناقضات درونی خود سرانجام تصميم می گيرد نماز بخواند و اين اقدام را صادقانه يک تسليم توصيف می کند.

ملا صدرا شجاعت را حالتی ميان جبن و تهور تعريف می کند. کتاب حقيقت ساده جلوه گاه هر سۀ اين صفات است. ما درهر صفحۀ اين کتاب هم قربانيان جبون را ميبينيم و هم قهرمانانی متهور را که باسری بلند به سوی جوخه های اعدام می دوند و نيز کسانی را که در عين ايستادگی خردورزی و محاسبۀ سود وزيان عمل خود را در زندان می کنند وپشت به مرگ، زندگی را به پيش می برند.

کتاب حقيقت ساده تنها واقعيت مهيب زندان را نشان نمی دهد بلکه حقيقت شجاعت منيرۀ برادران را نيز آشکار می کند چون او در اين کتاب نقد به خود و خودی ها را در بحبوحۀ جدال با دشمن هرگز فراموش نمی کند.

زمان و شرايط رويدادهای کتاب حقيقت ساده، که دهۀ شصت را در بر می گيرد، زمان رودررويی خشونت بار حکومت و مخالفان است.امروز دو دهه از آن زمان گذشته است. جامعه و حکومت دو دورۀ تعديل اقتصادی و دو دورۀ اصلاحات را پشت سر گذاشته است. آن جريان فکری که هفده، هجده سال پيش، نظریۀ نصر بالرعب را منشور کار خود قرار داده بود وبه طور خزنده پيش می آمد و سردار ذوالقدر يکی از پيشروان آن بود امروز بارديگربا اراده ای قاطع به ميدان آمده است. بنا بر اين نظريه:
» رمز بقای انقلاب ايجاد رعب و وحشت در مردم است. زيرا بنا بر اسناد فقهی حرکت تکاملی انسان حرکتی قسری است، يعنی اجباريست، طبيعی نيست. به زور اسلحه ممکن است. حال آنکه مردم را ول کنيد بر اساس طبيعت حرکت می کنند».اين نقل قول ازحجت الاسلام پروازی است که بحث وحدت استراتژيک سپاه را در ميان نخبگان سپاه جمعبندی کرده است.

ما در زبان محاوره عبارت آمرانه و خشونت باری داريم که می گويد: «نفست دربياد می کشمت». يعنی در گفتمان معطوف به قدرت آمرانه مجازاتِ کسی که نفس بکشد مرگ است. اما تنفس امری طبيعی است و نيازمند فضا و هوا. مدافعان نظریۀ نصر بالرعب که مخالف حرکت بر اساس طبيعت هستند به مراتب نفس کشيدن در فضای آزاد را بر نمی تابند. برای آنان نفس نکشيدن از مسلمات است. سياست ارعاب هم استراتژی است و هم تاکتيک. در جو ارعاب نه قانون، نه استدلال و نه گفتگو هيچيک جايی ندارد.همه تکليف است وتسليم و توبه.
حال، شجاعتی که آرام ولی مطمئن در رگ های بخش های مهمی از جامعۀ شهری در جريان است بنياد های اين سياست ارعاب را لرزانده است و روندی مبتنی بر ابهت زدايی را به جريان انداخته است .از جمله:
ـ با نفی مناسبات مبتنی بر ارعاب و تمکينِ بی چون و چرا. معترضان چون و چرا ميکنند و دليل می آورند و سرب گونگی احکام را جدی نمی گيرند.

مثال: نوشين احمدی خراسانی در پاسخ به اتهام غير قانونی بودن تجمع ۲۲ خرداد ۸۵ در اعتراض به قوانين تبعيض آميز عليه زنان، در مقاله ای ميگويد. شما تا به حال به کدام تجمع مجوز داده ايد؟ وقتی اجازه نمی دهيد، خوب بدون مجوز تجمع می کنيم. او نمی گويد بنا بر قانون اساسی تجمعات مسالمت آميز نيازی به مجوز ندارد. اصل مطلب را بيان می کند. يعنی زبانی ساده را برپایۀ استدلالی روشن بکار می برد.

ـ معترضان ابهت فاصلۀ عمودی ميان مرعوب کنندگان و خودشان را شکسته اند. تقسيم کار ميان کسانی که مرعوب می کنند و کسانی که مرعوب می شوند مختل شده است. بسياری از بازجويی های اخير يا به جلسۀ بحث قانونی با بازجو تبديل ميشود و يا به بحث سياسی. به گفتۀ يکی از مصاحبه شوندگان در پايان يکی از بازجويی ها بازجو مجبور ميشود با تکيه بربحث تئوريک از خودش دفاع کند.

برپايی جلسات بحث و گفتگو در دانشگاه ها با نمايندگان ولی فقيه و دانشجويان بسيجی خود يک جلوۀ شجاعت و نمونۀ ديگری از تصويری است که دانشجويان معترض ميخواهند ارائه دهند و آن اينکه نمايندۀ ولی فقيه هم رديف ماست و ما او را مورد خطاب قرار می دهيم. دانشجوی بسيجی نيز بخاطر امتيازات ويژه و ابزار سرکوبی که در اختيار دارد ما را مرعوب نمی کند. ما نظرمان را در برابرش ابراز می کنيم.

نوشتن نامۀ سرگشاده به بازجو نه در غالب دفاعيه های غرا بلکه با لحنی که ميان دو نفر انسان هم سطح معمول است، يکی ديگر از پديده های اخير است. مراجعه می دهم به نامۀ ژيلا بنی يعقوب که به بازجويش می گويد نزديکانش اميدوارند شوهرش مجازاتی سبک نداشته باشد چون «افت داره». هم اودر نامه ای به همسرش ميپرسد آيا او، ژيلا بنی يعقوب، در بازجويی ها حرفی و رفتاری ناشايست داشته است که او را آزاد کرده اند و شوهرش را در بند نگاه داشته اند؟

اينها شگردهای زيرکانه ايست که برای نشان دادن ناکارايی ابزار ارعاب بکار برده ميشود.
شعار»نترسيم، نترسيم، ما همه با هم هستيم» دقيقاً شعاری است که در پاسخ به سياست نصر بالرعب انديشيده شده است. يکی از مصاحبه شوندگان از تاثير جرئت دهندۀ اين شعار چنين ميگويد:
» اشگ آور زده بودند مفصل. سوسک ها ( نظاميان کلاه خود به سر) هم حمله کرده بودند و داشتند چند تا از بچه ها را حسابی می زدند. جمعيت از هر سو می دويد و فرار می کرد. يکدفعه صدای دو تا دختر از وسط معرکه بلند شد که نترسيم، نترسيم، ما همه با هم هستيم. انگار يکدفعه يک چرخش توی جمعيت بوجود آمد همه دو باره جمع شدند و اصلاً حالت چالش با مأموران را پيدا کردند».

گاه اما اتفاق می افتد که فرد تنهاست و با اين حال نمی ترسد. اشارۀ من به حميد وحيد نياست، دانشجوی دستچين شدۀ دانشگاه شريف، برندۀ مدال طلای المپياد جهانی رياضی، که درحضور آيت الله خامنه ای و جمعی بکلی بيگانه با انتقاد از رهبر، با آرامش و شجاعتی کم نظير رهبر را انتقاد ناپذيرو بت شده می خواند و رفتار دو ارگان مهم زير نظر او را، يعنی صدا و سيما و شورای نگهبان، به باد انتقاد ميگيرد. اينکه بعد ها سخنی از اين دانشجو در جايی منتشر نمی شود. خبری از دستگيری يا تهديد نسبت به خانواده اش يا خودش به جايی درز نمی کند می تواند گواه اين باشد که او وابستگی آشکاری با جنبش سبز ندارد ودر نشست مذکور با رهبر، تنها با تکيه بر آن آزادی درونی و حقيقتی که برای فکرش قائل بوده سخن گفته است.

هانا آرنت، فيلسوف معاصر آلمانی می گويد شجاعت يعنی اينکه انسان بپذيرد خود را در معرض قرار دهد،(s’exposer ) خود را برملا کند و در مقابل ديد و داوری ديگری از پرده در آيد.

عباس عبدی، روزنامه نگار و تحليل گر سياسی، اخيراً در مقاله ای در بارۀ معيار های شجاعت ، می گويد:
مهمترين معيار شجاعت يرای يک سياستمدار دفاعش از آزادی است نه فقط آن هنگام که در اپوزيسيون است بلکه زمانی که در قدرت قرار می گيرد. «تعهد يک سياستمدار به آزادی بيان و نقد در هر شرايطی، ميزان شجاعت و يا ترسويی او را تعيين ميکند. مقيد کردن اين مشخصه از سوی سياستمدار چيزی جز مقيد کردن شجاعت او نيست».

رويدادهای اخير، به ويژه مراسم سی و يکمين سالگرد انقلاب، به کمال نشان می دهد که چنين شجاعتی را نمی توان در ميان قدرتمداران کنونی سراغ کرد. اما آن اعتماد به نفسی که متکی به حق آزادی بيان و نقد است در نزد بخشی از جامعه رشدی بی سابقه را نشان می دهد.

ما در فارسی می گوئيم «طرف ترسش ريخته». انگار ترس از جنس مايعات است که وقتی ميريزد ديگر نميشود جمعش کرد. شايد چنين اتفاقی در ايران امروز در حال روی دادن است.

نمونۀ ديگری از تحول در باور ها و انقلاب در سمبل ها را در مسئله حجاب به سر کردن مردان پيدا می کنيم. در يک جامعۀ مرد سالار دست زدن به ترکيب اعتبارِ مردانگی کاری بالاتر از کفر و نوعی مصلوب کردن هويت مردان است.

پس از حجاب بسرکردن اجباری مجيد توکلی، دانشجوی دانشگاه اميرکبير، و ابتکاری که در داخل و خارج از ايران به همبستگی با وی به راه افتاد و تعداد زيادی از مردان عکس خود را با حجاب منتشر کردند، يکی ديگر از بارو های محکم ناموسی فرو ريخت. مسلم تر از اين باور کجا سراغ داريم که زن صفتی برای مرد بالاترين ننگ است. بسياری از مردان ايرانی از اين ننگ ابزاری برای چالش با حکومت و بيان جرئت خود ساختند.

نمونۀ ديگراز اين انقلاب در ارزش معانی، لق شدن مفهوم مسلم «محارب» است. پس از زده شدن اتهام محاربه به برخی معترضان دستگير شده، عده ای خود را داوطلبانه محارب خواندند. البته گسترۀ اين ابتکار به وسعت داوطلبان حجاب نبود و بيشتر در خارج از ايران متمرکز بود ولی اين نيز جلوه ای از ترک هاييست که در استحکامات ايدئولوژيک حکومت به وجود آمد.

در راستای ناديده گرفتن مرسومات مصاحبۀ اخير خانم زهرا رهنورد مثال زدنی است. او در بيان فشار هايی که حکومت به او و همسرش وارد می کند می گويد: «حتی زندگی عاشقانۀ ما را بر نمی تابند و سعی می کنند حاشيه هايی بوجود بياورند». در کدام کشور مسلمان و دنيای سومی ديده شده است که همسر يک شخصيت سياسی از «زندگی عاشقانه اش» سخن بگويد؟

در يک جمعبندی کلی از اين نمونه ها می توان گفت که: شجاعتی که امروز در ايران در حال پا گرفتن است کمتر شجاعتی انقلابی و جنگجويانه و بيشتر شجاعتی خردورزانه است و رو به سوی هدف های عميق دارد. اين شجاعت به شماری از نخبگان جامعه محدود نمی شود و گسترۀ دموکراتيکی دارد. اين شجاعت الزاماً ايثار و شهادت را ايجاب نمی کند و در قالب ابتکاراتی خودمانی قابل بيان است.

در مطلبی خواندم که منظور کانت از habe Muth، يعنی «جرئت داشته باش»، به اين معناست که از فرد دعوت می کند در هرشرايطی، در عين پيروی از قانون، آزادانه شعورش را به کار گيرد. اين يک حرکت خردورزانۀ اجتماعی است.

به نظر می رسد که در انتخابات دهم و جنبش سبزی که پس از آن بوجود آمد چنين جرئتی و چنين نگاهی به چشم می خورد. شکی نيست که خردورزی اجتماعی به معنای محاسبه گری محافظه کارانه نيست . شجاعت معترضان جنبش اخير هزينه هايی داشته ودارد که به پشتوانۀ جوهر همين شجاعت پرداخت می شود. اين دلاوری از همان دلی سر می زند که در شاهنامه جايگاه انديشه و احساس شمرده می شود و امروز بعد شهروندی و مدنی به خود گرفته است.
تماشای دقيق برخی از عکس هايی که از رويدادهای هشت ماه اخير گرفته شده است، و وجود و انتشاراشان خود دليلی بارز بر شجاعت عکس برداران است، نشان می دهد که دختر جوانی که تنها در برابر چند نظامی و لباس شخصی روبانی سبز را به نشانۀ پيروزی بالا برده است چه متانت و در عين حال چه اطمينانی را از خود نشان می دهد به طوريکه طرف مقابل را غافلگير کرده و به ترديد واداشته است. همين ترديد را در برخورد چهره به چهرۀ يک جوان سبز پوش و يک نظامی کلاه خود به سر ميبينيم که در نگاهش پرسش و نوعی تأمل موج می زند. در اين جاست که معنای اين جملۀ پل ريکور به روشنی فهميده می شود:
«رفتار های دلاورانه موجی از تشعشعات را بو جود می آورد و جامعه را آبياری می کند و به شکلی مرموز از بيراهه ها به پيشرفت تاريخ به سوی شرايط صلح آميز کمک می کند».

اين نوشته را با دو نقل قول از جوانانی که در رويداد های پس از انتخابات شرکت داشته اند و مشاهدات و تجربه هايشان را با من در ميان گذاشتند به پايان می برم. از آن ها خواستم جلوه هايی از شجاعت را بازگو کنند.

يک دختر بيست و سه ساله می گويد: «در دو تظاهرات پيش آمد که در جريان حمله و گريز بدن خونين تظاهر کننده ای را برای چند لحظه روی دستم ديدم که صحنه ای تکان دهنده بود. در آن لحظه آنقدر داغ بودم و در حال دويدن و فرياد زدن که درست نفهميدم چه چيزی روی دستم داشتم. اما شب کابوس اين تن خونين مرا ترک نکرد و هنوز هم ترکم نکرده است و به نظر من شجاعت در اين بود که من باز هم فردا به تظاهرات رفتم».

جوان ديگری می گويد:»برای من شجاعت در اين بود که يک ميليون نفر در يک مسير راه بروند و کوچکترين صدايی از کسی در نيايد. شوخی نيست که يک ميليون نفر با يک فکر و يک حس، همبسته با هم، خود را مجبور به سکوت کنند».

منبع: گويا

زندان رجايی شهر

17/02/2010
برچسب‌ها:

مروری برهولناکترین زندان کشور
مژگان مدرس علوم

شبکه جنبش راه سبز (جرس): زندان رجايی شهر واقع در رجایی شهر کرج یکی ازهولناکترین و بدنام ترین زندان‌های کشورمحسوب می شود. بنا به گزارش های رسیده، به طور سالانه دهها زندانی در پی خشونت های رایج در این زندان جان باخته اند و بندهای انفرادی، سوئیت های شکنجه جسمی، بند اطلاعات سپاه از قسمتهای دیگر این زندان محسوب می شود.

این در حالی است که هم اکنون تعدادی از زندانیان سیاسی در کنار مجرمین عادی درآن نگهداری می‌شوند. نگهداری زندانيان سياسی و عادی در کنار هم اقدامی است که از آن به عنوان حربه ای برای اعمال فشار بر زندانيان سياسی ياد می شود.

عدم تفکيک جرائم و اجرای طرح طبقه بندی زندانيان و زندانها و نقض حقوق زندانیان سیاسی، مسئله مورد اعتراض وکلا و مدافعین حقوق بشر بوده است. این در حالی است که مقامات قوه قضائيه افرادی را که بر سر فعاليت سياسی بازداشت شده اند زندانی سياسی نمی داند و خود را متعهد به رعايت معيارهای بين المللی مربوط به اين زندانيان نمی بيند.

از سوی دیگر در حالی که طبق قوانین زندان متهمان باید در محل ارتکاب جرم ،دوران محکومیت خود را سپری کنند اخیرا احمد زیدآبادی و مسعود باستانی به زندان رجایی شهر انتقال یافته اند. همچنین این زندان محل نگهداری بیش از 70 زندانی سیاسی از سراسر کشور به صورت تبعید است.

روز یازدهم بهمن ماه احمد زیدآبادی و مسعود باستانی از بند 350 زندان اوین به زندان گوهردشت کرج در کنار مجرمین عادی منتقل گردید.

گفتنی است احمد زید آبادی 23 خرداد با یورش مامورین وزارت اطلاعات در منزلش دستگیر و به بند 209 زندان اوین منتقل شد. وی در روز دوم آذر ماه از سوی شعبه 26 دادگاه انقلاب حکم سنگین 6 سال زندان ،5 سال تبعید به گناباد و محرومیت مادام العمر از هرگونه فعالیت سیاسی و شرکت در احزاب و هواداری و مصاحبه و سخنرانی وتحلیل حوادث،به صورت کتبی یا شفاهی گرفت و دادگاه تجدید نظر حکم دادگاه بدوی را مورد تایید قرار داد.

چهارزندانی در زندان رجایی شهر در آستانه مرگ

طبق آخرین اخبار رسیده از زندان رجایی شهر چهار تن از زندانیان بند 1 زندان گوهردشت که به یورش‌های گارد به این بند اعتراض کرده بودند به سلول‌های انفرادی بند سپاه منتقل شده‌اند و بر اثر شکنجه‌های صورت گرفته، وضعیت جسمی وخیمی دارند.

روز 25 بهمن برای ایجاد رعب و وحشت و جلوگیری از اعتراضات، چهار زندانی به نام‌های: حسین کریمی محکوم به اعدام، علیرضا رضائیان، محمد محمدی و غلام علی، به اطلاعات زندان فرا خوانده شدند و بعد از چند روز شکنجه با وضعیت وخیمی به سلول انفرادی منتقل شدند.

گفتنی است، ازچند روز پیش اکثر تلفنهای بندهای مختلف زندان رجایی شهر کرج به دستور مسئولان زندان قطع شده است. با این اقدام غیرقانونی مسئولان زندان تماس زندانیان با دنیای بیرون را عملا قطع کرده اند.

حجم بی سابقه زندانیان

بسیاری از مطلعان بر این باورند که حجم بی سابقه شهروندان بازداشت شده و انتقال آنان به این زندان و در عین حال تلاش برای جلوگیری از انتشار اخبار و وقایع درون زندان میتواند عمده دلیل این مسئله باشد.

این در حالی است که به سبب بی خبری از وضعیت زندانیان سیاسی و بازداشت شده های اخیر خانواده های بسیاری ازآنان با یادآوری فجایع دهه۶۰ در این زندان ها و عدم پاسخگویی مسئولان مربوطه در حال حاضر به شدت از سرنوشت بستگان بازداشت شده خود نگران هستند.

شورش زندانیان بدلیل «عملکرد» خشونت آمیز گارد زندان

بنا به گزارش های بدست آمده یکروز پیش از سی و یکمین سالگرد انقلاب اسلامی، بدلیل یورش گارد زندان به بند یک زندان رجایی شهر کرج، بین زندانیان و نیروهای گارد درگیری روی داد و بدنبال آن نیروهای ضد شورش از خارج زندان و احتمالا از زندانهای دیگر به این زندان وارد و مجددا اعمال خشونت را برای در دست گرفتن کنترل بند آغاز کردند.

گفتنی است در ماه های اخیر یورش گارد زندان و ضرب و شتم زندانیان که اکثرا پس از نیمه های شب که زندانیان در خواب هستند انجام می گیرد، به امری عادی بدل شده است. این زندان در طی دو ماهه اخیر دست کم شاهد سه مورد شورش بدلیل برنامه هایی مانند خشم شب و برخوردهای فیزیکی از سوی مدیریت زندان که به صورت سیستماتیک اجرا می شود، بوده است.

شکنجه و تهدید به تجاوز جنسی

پس از اعتراضات گسترده مردم ایران در روز عاشورا حملات گارد زندان علیه زندانیان سیاسی و عادی شدت گرفته و بصورت مستمر در بندها و سالن‌های زندان گوهردشت ادامه دارد.

بنابه گزارشات رسیده از فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران، روز پنجشنبه هشتم بهمن ماه تعدادی از زندانیان سالن 12 جوانان مورد شکنجه وحشیانه قرار گرفته و در حالی که تهدید به تجاوز جنسی شده اند به بند 1 معروف به بند آخر خطیها منتقل شدند.

در همین ارتباط روز یازدهم بهمن ماه دو زندانی بنام مجتبی اسدی و میر احمد حسینی به علت اعتراض به یورش خشونت آمیز گاردهای ویژه، بعد از شکنجه جسمی و ضرب و شتم به دفتر علی محمدی معاون زندان فرستاده می شوند. او این دو جوان زندانی را مورد تهدید و توهین قرار داده و به آنها می گوید: «شماها را به بند 1 منتقل می کنم تا مورد تجاوز جنسی قرار دهند و هزار بلای دیگر بر سر شما بیاورند.»

لازم به یاد آوری است علی محمدی معاون زندان گوهردشت کرج از شکنجه گران شناخته شده زندان گوهردشت کرج است که سالها است در این زندان مشغول به شکنجه زندانیان و انجام اعمال خلاف دیگر است.

گفتنی ست که چندی پیش عظيم عسکری زندانی ۴۴ ساله، که نزديک به ۸ سال بود که در زندان‌های قصر و گوهردشت کرج بسر می‌برد و دربند ۱ معروف به آخر خطيها زندانی بود ، در بیست و سوم دی ماه، اقدام به خودکشی کرد.

روحیه اصلاح «ناپذیری» مقامات زندان

در حالی که ضرب وشتم وشکنجه زندانيان بند ۱ روبه افزايش است زندانيان بی‌دفاع با باتون‌های برقی و شوک الکتريکی مورد شکنجه قرار می‎گيرند و اين موضوع به عنوان يک روال در بند۱ معروف به بند آخر‎خطيها بکار برده می‎شود.

بر اساس گفته های یک مقام امنیتی در زندان این اقدامات غیر انسانی در راستای پیشگیری از شورش های احتمالی در داخل زندان و به دستور حفاظت زندان انجام می گیرد.

چندی پیش صفدر مرادی، افسر جانشین زندان رجایی شهر کرج از مسئولان ارشد این زندان، در اعتراض به ضرب و شتم و شکنجه سیستماتیک زندانیان در زندان رجایی شهر کرج از تمامی مسئولیتهای خود در سازمان زندانها و بالطبع زندان رجایی شهر کرج استعفا کرد. وی که پیگیر اصلاح وضعیت ضد حقوق انسانی این زندان بود به دلیل روحیه اصلاح ناپذیری مقامات با استعفای خود به همکاری خود در سازمان زندانها پایان داد.

تبدیل «زندان» به پارک!

چندی پیش غلامحسین اسماعیلی رییس سازمان زندان‌ها خاطرنشان کرده است:‌ «برخی از مراجع انتظامی بازداشتگاه‌هایی دارند که تحت پوشش و نظارت سازمان زندان‌ها و اقدامات تامینی است و ما برای مسوولان آن بازداشتگاه‌ها ابلاغ صادر می‌کنیم. اما اگر بازداشتگاه‌هایی باشد که ما برای آن ابلاغ صادر نکرده باشیم،بازداشتگاه رسمی نخواهد بود.»

از سوی دیگر رییس سازمان زندان‌ها گفت: «‌ما در تهران زندان نداریم و اوین بازداشتگاه بوده و زندان محسوب نمی‌شود. در گذشته در تهران تنها یک زندان بود که آن هم در حال حاضر به پارک تبدیل شده است.»

اسماعیلی در ادامه اظهارداشت:‌ «اگر کسی دلش به حال محکومین می‌سوزد باید بگوید در تهران زندان نداریم و در گذشته زندان بوده که آن هم جمع‌آوری شده است.»

منبع: جرس

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

17/02/2010
برچسب‌ها: , ,

هفت سين عید امسال قرار است با آجيل كيلويي 10-15 هزار توماني، ميوه هزار تا 2 هزار توماني و شيريني چند هزار توماني پر شود. نوروز براي بسياري جز سردي و تلخ‌كامي، ارمغاني ندارد/ همه در پيدايش وضع موجود مقصرند.

ایلنا: باور كنيد اين گزارش به قصد سياه‌نمايي تهيه نشده است. گزارشي است از مشاهدات عيني در يكي از محله‌هاي حدودا مركزي شهر تهران؛ شهري كه بسياري بر اين باورند كه محل اجتماع ثروتمندان ايران است، با اين حال فقر به عريان‌ترين شكل در كوي و برزن آن نمودار است. شرحي است از اتفاقاتي كه در همين ميوه‌فروشي‌ها، قصابي‌ها و سوپرماركت‌هايي كه همه ما با آنها هر روز سروكار داريم، مي‌افتد، اما شايد بسياري بدون نگاه دقيق، به سادگي از كنار آن مي‌گذرند.
***
قصد خريد مقداري ميوه داشتم كه اضطراب جواني ناخودآگاه مرا جذب خود كرد. سعي كردم وانمود كنم كه حواسم به او نيست. 200 تومان از جيب خود بيرون آورد و از فروشنده، سيب‌زميني و پياز طلب كرد. البته فروشنده هم با گشاده‌دستي، 2 سيب‌زميني و 2 پياز به او داد.
نگاه عجيب من، فروشنده را به حرف آورد: ”آقا مردم گرفتارن. به خدا ما كه از دست مردم پول مي‌گيريم، از هر كسي بهتر مي‌فهميم. اينكه شما ديدي، خوب خوبش بود. يه روز بيا اينجا، ببين ما چي مي‌بينيم و چي مي‌كشيم. برگه‌هاي كاهو را اون گوشه مي‌بيني.” به سمت در خروجي مغازه اشاره كرد. مقداري برگ كاهوي پلاسيده كه همه مغازه‌داران، از كاهوها سوا مي‌كنند، نشان داد. ”چند تا خانم هر روز بعدازظهر ميان و همين برگه‌ها رو از ما مي‌گيرن. فكر نكني براي كار خاصي يا دادن به حيوونات باشه. خودشون از اونها استفاده مي‌كنن. اون گوجه‌هاي پايين ميز رو مي‌بيني.” مقداري گوجه لهيده و لك و پيس‌دار را به من نشان مي‌دهد. ”همون گوجه‌ها رو از من مي‌گيرن. اونهايي رو كه قابل استفاده باشه، مي‌خورن و مابقي رو رب مي‌كنن. آقا وضع مردم خيلي خرابه. والله باباي ما كه تو همين كار بود، همه اين جور سبزي‌ها و ميوه‌ها رو مي‌ريخت تو جوب. ما نگه مي‌داريم شايد يه بنده خدايي به دردش بخوره. فكر نكن اينهايي رو كه مي‌گم به نيت اينه كه بدوني من آدم خيري هستم. نه والله. اگه خير بودم و داشتم، جنس خوب بهشون مي‌دادم. اينها رو كه مي‌برن، خودم از شرمندگي عين لبو قرمز مي‌شم.”
به گوجه‌فرنگي‌هاي روي ميز اشاره مي‌كند و مي‌گويد: ”مي‌بيني. همين هفته پيش كيلويي 700 تومان بود. اين هفته شده 950 تومان. خدا مي‌دونه تا دم عيد چقدر ديگه بياد رو قيمتش. خوب خيلي از همين دور و اطرافمون نمي‌تونن اين رو تامين كنن. 200 تومن هم براشون 200 تومنه. قديما مي‌اومدند سفارش مي‌دادن از ميدون براشون يك گوني سيب‌زميني، يا پياز بياريم يا يه جعبه گوجه‌فرنگي. الان همه ترجيح مي‌دن كم بگيرن تا كم خورده بشه. درد مردم رو ما مي‌فهميم.”
***
حرف‌هاي صاحب مغازه ميوه‌فروشي كه تمام مي‌شود، كنجكاوي من تازه آغاز مي‌شود. به فاصله چند متر از مغازه ميوه‌فروشي، يك قصابي وجود دارد كه گوشت قرمز و سفيد مي‌فروشد. صاحب مغازه قصابي، در كنار مغازه انباري نيز دارد كه در آن چند قصاب راسته‌هاي گوسفندي و گاوي را كه به آنجا آورده مي‌شود، جدا و جداگانه به رستوران‌ها مي‌فروشند. جالب است كه وي نيز تمامي گفته‌هاي ميوه‌فروش را تاييد مي‌كند.
”آقا وضع خيلي‌ها خراب شده. اين استخوان‌ها رو مي‌بيني”. به استخوان‌هاي مرغي اشاره مي‌كند كه در جعبه آبي رنگي ريخته شده است. ”اين استخون‌ها از گوشت مرغ جدا مي‌شن و گوشت براي جوجه كباب مصرف مي‌شه. اين استخون‌ها رو نگه مي‌داريم، اگه خودت وایستي مي‌بيني. ميان همين استخون‌ها رو با گردن مرغ از ما مي‌خرند تا باهاش سوپي، چيزي درست كنن كه مزه مرغ بده.”
به سمت ديگر مغازه اشاره مي‌كند. ”اونها رو مي‌بيني. بهش ميگن قلوه‌گاه. مثلا گوشته اما همش روغنه. مردم نمي‌تونن اكثرا گوشت كيلويي 14-15 هزار تومني بخرن. ميان از اين قلوه‌گاه‌ها مي‌خرن.” به استخوان‌هايي كه راسته از آنها سوا شده نيز اشاره مي‌كند و مي‌گويد: ”اين استخون‌ها رو سابقا يه سري آدم مي‌خريدند. مي‌گفتند مي‌برن ازش روغن مي‌كشن، بعدش هم پودر مي‌كنن و مي‌دن به گاو گوسفندا. به خدا آدم شرمش ميشه بگه، الان همين‌ها رو مردم مي‌خرن، با اون قلوه‌گاه‌ها قاطي مي‌كنن مثلا گوشت خريدن.”
***
مواردي كه اشاره شد مشاهداتي است از يكي از محلات نسبتا مركزي تهران، در كنار بازار بزرگ كه روزگاري محل اسكان ثروتمندان تهران به حساب مي‌آمد. البته اين موضوع مختص به آنجا نيست. گفت‌وگو با صاحبان غرفه‌هاي ميادین ميوه و تره‌بار از غرب تهران گرفته تا جنوبي‌ترين نقاط آن، موارد مشابه فراوان ديگري را به تصوير مي‌كشد.
واضح است كه وقتي در مركز پايتخت ايران، چنين وضعي براي بخش نه چندان كوچكي از مردم حادث شود، تكليف حاشيه‌نشينان شهرها و ساكنان شهرها و روستاهاي محروم چيست؟
چهره كريه فقر، هر روز خود را واضح‌تر و عريان‌تر در پيش چشم مردم به نمايش مي‌گذارد. اينها سياه‌نمايي نيست. بياني است واقعي از آنچه بخش نه چندان كوچكي از مردم را به سختي آزار مي‌دهد.
مقصر اين وضع هم فقط دولت نيست، هرچند شايد تقصير آنها بيش از سايرين باشد. از شهرداري‌ها كه هر روز براي زيور و آزين بستن فلان پل يا چهارراه، عوارض نوسازي و بازسازي و هزاران مورد ديگر را افزايش مي‌دهند، تا فلان نماينده مجلس كه به جاي شكم خالي مردم حوزه خود، به فكر لابي براي تامين اعتبار جاده‌اي براي تضمين پيروزي در دوره بعدي انتخابات است، همه و همه در پيدايش وضع موجود مقصرند.
روزها به تندي مي‌گذرد و نويد فرا رسيدن عيد نوروز، با هزار خرج و گرفتاري جديد را مي‌دهد. عيدي كه قرار است هفت سينش با آجيل كيلويي 10-15 هزار توماني، ميوه هزار تا 2 هزار توماني و شيريني چند هزار توماني پر شود. نوروزي كه براي بسياري جز سردي و تلخ‌كامي، ارمغاني ندارد، ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد.

منبع: ايلنا

نشان منافق از نگاهِ پيامبر(ص)

17/02/2010
برچسب‌ها:

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، فرمودند:

نشان منافق سه چيز است :

1 – سخن به دروغ بگويد. ( آيا احمدی نژاد دروغ مي گويد؟ )

2 – از وعده تخلف كند. ( آيا احمدی نژاد از وعده، تخلف ميكند؟ )

3 – در امانت خيانت نمايد. ( آيا احمدی نژاد خيانت در امانت ميكند؟ )

سوال: آيا احمدی نژاد بر طبق سخنان پيامبر، منافق است؟

دکتر عبدالکریم سروش در مصاحبه با روز: با رفراندوم اختیارات ولی فقیه حذف شود

17/02/2010

بذرپور فرزانه بذرپور

با دکترعبدالکریم سروش در مورد مسائل روز کشور، بیانیه گروه 5 نفره وتلفیق دین و سیاست مصاحبه کرده ایم. دکتر سروش با تاکید بر اینکه اگر در کشور رفراندومی برگزار شود باید «جایگاه ولایت فقیه و اختیارات آن مورد سئوال قرار گیرد» این نکته را نیز مورد تاکید قرار می دهد که: «برای اینکه دین جان سالم به در برد و ایمان مومنان آزادانه و نه به تحمیل صورت گیرد، به نظر من سکولاریزم سیاسی یک امر بسیار پسندیده است. » این مصاحبه در پی می آید.

چندی پیش، شما و 4 تن از چهره‌های سرشناس سیاسی ـ فرهنگی بیانیه‌ ای تحت عنوان بیانیه روشنفکران دینی صادر کردید و در آن خواسته‌ها و مطالبات حداقلی جنبش سبز را برشمرده بودید. این شائبه در میان عده‌ای مطرح شد که این بیانیه می‌خواهد رهبری روشنفکران دینی را به دیگر سلیقه‌ها و طیف‌های درون جنبش سبز تحمیل کند و در واقع سکولارها آن را تمامیت‌خواهی روشنفکران دینی قلمداد کردند. سئوال من این است که افتراق و اختلاف نظر میان سکولار ها و جریان روشنفکری دینی بر محور چه موضوعاتی است؟

به طور کلی دو گونه سکولاریزم داریم: سکولاریزم سیاسی و سکولاریزم فلسفی. سکولاریزم سیاسی یعنی انسان، نهاد دین را از نهاد دولت جدا کند و حکومت نسبت به تمام فرقه‌ها و مذاهب نگاهی یکسان داشته باشد و تکثر آنها را به رسمیت بشناسد و نسبت به همه آنها بی‌طرف باشد. به این معنا بسیاری از مذهبی ها هم سکولار سیاسی هستند و چنین بیطرفی سیاسی را در حضور عقاید مختلف و متکثر به رسمیت می شناسند و بر آن صحه میگذارند.

اما سکولاریزم دیگری داریم با نام سکولاریزم فلسفی که معادل با بی دینی و بی اعتقادی به دیانت است و نوعی ماتریالیزم(ماده‌گرایی) است. این نوع سکولاریزم با اندیشه دینی غیر قابل جمع است. یکی قائل به اثبات دین است و دیگری قائل به نفی دین و جمع بین نفی و اثبات غیرممکن است. اگر سکولاریزم سیاسی را در نظر بگیریم شاید همه و یا اکثریت اعضایی که آن بیانیه را امضا کردند سکولار سیاسی هستند؛ مخصوصا پس از این تجربه تلخ و عمیق جمهوری اسلامی که به ما آموخته است در آمیختن قدرت و دین و از موضع خدا در جامعه حکومت کردن چه آفت‌هایی به دنبال دارد. در واقع برای اینکه دین جان سالم به در برد و ایمان مومنان، آزادانه و نه به تحمیل صورت گیرد، به نظر من سکولاریزم سیاسی یک امر بسیار پسندیده است اما سکولاریزم فلسفی نه، چون با دیانت قابل جمع نیست. در یک نظام مبتنی بر سکولاریزم سیاسی افرادی که به دیانت هم معتقد نیستند می‌توانند از حقوق شهروندی برخوردار باشند و آزادانه زندگی کنند و از همه مزایا و مواهبی که دیگران به حکم شهروندی برخوردار هستند، بهره‌مند شوند.

آیا بیانیه 5 روشنفکر دینی بیانگر رهبری و یا موجب نوعی اختلاف در طیف های حامی جنبش سبز بوده است؟

آن بیانیه به اعتقاد من اختلاف افکن نبود. واقعیت این است که در درون جنبش سبز هم دینداران و هم غیردینداران، هم چپ‌ها و سکولارهای فلسفی و حتی افرادی از انجمن حجتیه وجود دارند و این را نه می‌توان انکار کرد و نه می‌توان مخفی نگاه داشت. اینکه گروهی در بیانیه‌ای درباره جنبش سبز سخن بگویندبه معنای نفی گروه یا اندیشه دیگری نیست. اتفاقا ما آشکارکننده همین پلورالیزم و تکثر هستیم که یک بخش ما روشنفکر دینی است و بخش دیگر آن سکولار فلسفی است و همه اینها در درون جنبش سبز موجودیت دارند و در آینده ایران هم فصل و نقش هر کدام مشخص خواهد شد.

واژگان «جمهوری» و «دموکراسی» در توصیف نظام سیاسی و حکومت مردم بر مردم به کار می‌رود‌؛ آیا تلفیق مذهب و دین با سیاست و حکومت و ساخت واژهای ترکیبی چون «جمهوری اسلامی» و «دمکراسی دینی» تکرار تجربه استبداد دینی نیست؟

ما الان همگی باور داریم که در جامعه‌مان استبداد دینی حاکم است و قبل از استبداد دینی و قبل از انقلاب 57، استبداد سلطنتی حکم بوده است. حال اگر ما میتوانیم از استبداد دینی سخن بگوییم، پس می توانیم از دموکراسی دینی هم سخن بگوییم. استبداد دینی به این معنا که عده‌ای در زیر پرچم دین، استبداد کنند و حتی از دین نکاتی را استخراج کنند که به سلطه بیشتر ایشان بر مردم منجر شود. البته استبداد، دینی و غیر دینی ندارد ولی عده‌ای با ابزار دین می‌توانند استبداد به وجود ‌آورند که این نه تنها امکان، بلکه حقیقت و فعلیت نیز در جامعه ما یافته است.

دموکراسی دینی هم به همین اندازه امکان دارد؛ عده‌ای به نام دین و ابزار دین و بنا به تکلیف دینی بکوشند تا در کشور خودشان یک نظم دموکراتیک برپا کنند. یک نظم دموکراتیک که به همه‌‌ شهروندان حق مساوی دهد، حق مشارکت سیاسی و تمامی حقوق لازم در نظام دموکراسی به افراد داده شود و مهمتر از همه یک قوه قضاییه مستقل به وجود آورد که رکن اساسی هر نظام دموکراتیک است و البته هیچ منافاتی با اسلام ندارد و در عین حال ستون دموکراسی است.

نسبت حکومت آینده فرضی در ایران با دین و فقه اسلامی چیست؟

نسبت حکومت آینده با دین در چند نکته خلاصه می‌شود:

1 دینداران هم در آن مجال عمل دارند و باید از آزادی برخوردار باشند.

2. دینداران بنا بر تکلیف دینی شان با نابرابری و استباد مبارزه خواهند کرد.

3. بنا بر تکلیف دینی شان قوه قضاییه مستقل برپا خواهند کرد.

4. بنا بر تکلیف دینی خود، عدالت را در همه جامعه سایه‌گستر خواهند کرد.

5. بنابر تکلیف دینی خود، دیگران را هم انسان و دارای حقوق برابر با خود خواهند دانست؛ و همه اینها می تواند بنابر یک مسئولیت دینی صورت گیرد.

دموکراسی دینی هیچ تفاوتی با دموکراسی ندارد و تنها چون مسئولیتش بر عهده دینداران است میتواند نامش دموکراسی دینی باشد. در یک دموکراسی دینی حداکثر سعی میشود قوانینی که با قوانین قطعی دینی منافات دارند به تصویب نرسند؛ این قوانین قطعی و ضروری هم در اسلام بسیار محدود هستند. فتاوی زیادی ممکن است وجود داشته باشد اما میتوان به مهمترین آنها اکتفا کرد و حتی در صورت لزوم اجتهاد تازه کرد. همین ضامن اسلامی شدن قوانین است و بقیه دین به پایبندی قلبی خود مومنان باز میگردد که چقدر در عمل به شریعت اهتمام دارند.

آیا منابع حقوقی و قانون گذاری همچنان بر پایه فقه اسلامی و فقه جعفری خواهد بود؟

فقه اسلامی و به تبع آن فقه جعفری، محدودتر از آن خواهد بود که بتوانیم همه قوانین را از آن استخراج کنیم، کافی است ما قوانینی بنویسیم که با قطعیات و ضروریات اسلامی منافات نداشته باشد؛ ضمن اینکه می توان در همه‌ اینها کسب اجتهاد کرد. جامعه دینی بنابر خواست اکثریت دینداران هویت و شکل خواهد گرفت و فرهنگ دینی آن باعث تمایز با دیگر جوامع است.

اگر قرار باشد رفراندومی در ایران برگزار شود و شما یکی از طراحان آن باشید چه موضوع و قانونی را به نظرسنجی عمومی خواهید گذاشت و چگونه این رفراندوم را تنظیم میکنید؟

جایگاه ولایت فقیه و اختیارات آن باید مورد سئوال قرار گیرد. ما در تنظیم رفراندوم، باید مسائل خیلی مشخص و ملموسی را مورد سئوال قرار دهیم چرا که اگر موضوعات انتزاعی را محور قرار دهیم به نتیجه‌ نمی رسیم و مشکلات تازه‌ای گریبان گیر نظام خواهد شد.

تئوری ولایت فقیه توسط آیت اله خمینی پیش از پیروزی انقلاب مطرح شده بود. آیا آن دیدگاه فارغ از فعلیت یابی آن در حکومت، محتوم به استبداد دینی بود یا اینکه عملکرد جمهوری اسلامی چنین نتیجه‌ای را به بار آورده است؟

تئوری ولایت فقیه، عین استبداد دینی است. با این تئوری اصولا نمی توان نظم دموکراتیک به وجود آورد. حتی هیچ کس نمی تواند در ذیل تئوری ولایت فقیه، عدالت بورزد چون همان گونه که فیلسوفان قدیمی گفته‌اند، قدرت مطلقه فساد مطلق می‌آورد. پارساترین فرد هم اگر در راس جامعه با قدرت غیرپاسخگو قرار گیرد بعد از چند سال بسیار از عدالت فاصله خواهد گرفت. لذا تئوری ولایت فقیه آیت اله خمینی از همان آغاز یک تئوری غیر اخلاقی بود ولی در عمل هم خوشبختانه ماهیت خودش را نشان داد و اکنون بیش از گذشته با تجربه تلخ جمهوری اسلامی مشخص شده که تئوری ولایت فقیه، تئوری عدالت ورزانه‌ای نبوده و نیست. اگر چیزی باید قربانی شود آن قدرت مطلقه و اختیارات مطلقه فقیه است، اگر این سایه شوم از سر ایران برداشته شود و آفتاب عدالت بتابد مردم ایران میتوانند رنگ آزادی و عدالت را ببینند.

به نظر می‌رسد جریان بنیادگرایی شیعی تحت لوای احمدی نژادیسم در ایران چنان به قدرت رسیده است که از همان تفکرات خشونت طلبانه و ابزارهای سرکوب بنیادگرایی اسلامی (طالبان و القائده) نیز برخوردار است. به نظر شما اعتقاد به مهدویت چقدر در این افراط گرایی نقش داشته و راه مقابله و متوقف ساختن این افراط گرایی چیست؟

بنیادگرایی در عموم مسائل به طور کامل قابل برطرف کردن نیست. بنیادگرایی اسلامی از بعد از فوت پیامبر اسلام با ظهور خوارج آغاز شد و تا امروز هم ادامه یافته است، نمی توان آن را ریشه کن کرد و همواره در تاریخ بوده است، اما بنیادگرایی گاهی مغلوب است و گاهی غلبه پیدا کرده است. علت این جریان هم پاره ای به روانشناسی و روحیه افراد باز میگردد که ذیل اندیشه دینی به سمت فاشیسم تمایل دارند و بر این توهم بزرگ هستند که هم دین را و هم دنیا را میتوانند اصلاح کنند، آن هم با سرعت و خشونت.

از همان اوایل که خوارج در اسلام به وجود آمدند شیوه‌شان خشونت ورزی بود. بر سر مسائل جزئی راحت آدم میکشتند و شکم پاره میکردند و به دنبال یک جامعه پاک و خالص از مومنان بودند و هر کس که اندک زاویه ی با آنها داشت حذف فیزیکی می‌کردند. امروز هم جریان بنیادگرایی شیعی از همان آبشخور تغذیه می‌کند و تنها راهش آن است که نگذاریم به قدرت برسند و بگذاریم در حاشیه ‌ی از جامعه با خیالات خام خود دلخوش باشند چراکه به این مقدار میشود رضایت داد و تحمل کرد اما بیش از این نه.

در ایران هم احمدی‌نژادیسم و فرقه‌های شدیدا خرافی و قصه مهدویت، همیشه در جامعه بوده است و حتی در گذشته‌های دور از این افراطی تر هم بوده است اما امروز آنها به قدرت رسیده‌اند و زشتی شان چندین برابر شده است. اگر ما یک جامعه آزاد داشته باشیم که افراد وقتی روی ترازو جامعه قرار میگرند عیار واقعی شان بدست آید، این جریانات و افراد هرگز مجال حضور نمی‌یابند و همچنان در حاشیه خواهند ماند.

امروز مشکل ما گره خوردن و ازدواج قدرت با افراط‌گرایی مهدویت‌گرایانه است. این افراط گرایی مهدویت گرایانه همیشه به صورت یک جریان باریک در جامعه وجود داشته و بعد از این هم خواهد داشت ولی بستر دسترسی آنها به قدرت و حکومت است که باعث این همه آفت و آسیب شده است. اگر یک نظم دموکراتیک در جامعه به وجود آید این افراد اصولا در حاشیه خواهند ماند بدون اینکه نزاعی صورت گیرد، خشونتی ورزیده شود و هزینه ی گرانی به جامعه تحمیل شود.

منبع: روزآنلاين

موسوی: مردی برای تمام فصول

17/02/2010

عباس ميلانی

مردان سنتی ایران، به ویژه آنانکه در مقام های رهبری جمهوری اسلامی اند، اغلب برای اشاره به همسران خویش از واژه «منزل» استفاده می کنند. کاربرد این واژه ریشه در این واقعیت دارد که آنها می خواهند از این راه «غیرت و شرف» مردانه خویش را حفظ کنند. به گمانشان نام زن هم بخشی از «عزت» اوست و اگر نا اهلی حتی نام همسرشان را بشنود به غیرت مردانه شان بر می خورد.

جنم انسانی میرحسین موسوی را می توان، از جمله، در این واقعیت سراغ کرد که او به زنی چون زهرا رهنورد دل باخت و او را به همسری و همراهی برگزید. زمانی که در حدود سال های پنجاه نخست با هم آشنا شدند، زهرا رهنورد نامی پرآوازه در عرصه فمینیسم اسلامی بود. در عین حال مجسمه ساز و منتقدی نامدار و از ستارگان حلقه های روشنفکران مذهبی ایران به حساب می آمد. در آن سالها این گونه حلقه ها در ایران رواجی تازه پیدا کرده بود. شاید رهنورد شهرت خویش را بیش از هر چیز مدیون نظرات سیاسی اش بود. در آن روزگار نقد پدر سالاری در محافل دانشگاهی غرب رواجی تمام داشت. اما رویکرد رهنورد به این جریان فکری، از نوعی دیگر بود. در سخنرانی حاشیه که اغلب برای انجمن های اسلامی دانشجویی نوخاسته ایراد می شد، می گفت بی شک در اسلام می توان جنبه هایی زن ستیز سراغ کرد اما تأکید داشت که این مایه های زن ستیز الزاماَ جزیی از جوهر اسلام نیست. رواجشان را مدیون سیطره مردان در اسلام می دانست.

انتخاب رهنورد به عنوان همسر و همراه، نکات بسیار مهمی را درباب چند و چون شخصت موسوی باز می گوید. مردان همنسلش، به ویژه در میان کسانی که دلبستگی های مذهبی داشتند، به ندرت به زن روشنفکری دل می بستند که چون رهنورد مستقل بودند و در زمان ازدواج حتی از همسرشان پرآوازه تر بودند. نه تنها در آغاز ازدواجشان بلکه در ماه های اولی که به مقام نخست وزیری رسیده بود بسیاری موسوی را به عنوان «شوهر رهنورد» می شناختند.

امروز البته شوهر رهنورد به چهره برجسته جنبش دمکراتیک ایران بدل شده است. ورودش به فعالیت های انتخاباتی دور اخیر مایه امید و شور ملیون ایرانی شد و کودتای انتخاباتی علیه اش موجی بی سابقه از اعتراض مردمی را به همراه داشت. به رغم نفش کلیدی اش در این تحولات شگرف تاریخی، هنوز زندگی نامه روشنی از او در دست نیست و شخصیت او در هاله ای از ابهام و شایعه بافی مانده است.

زندگی سیاسی نسبتاً طولانی اش نوعی معما است. چگونه کسی که سالها سرباز وفادار انقلاب آیت الله خمینی بود، می تواند امروز به نماینده نیروهای طرفدار دمکراسی و لیبرالیسم ایران بدل شود؟

در دوران هشت ساله نخست وزیری اش که همزمان با سال های آغازین رژیم جمهوری اسلامی بود، جنایاتی سهمگین صورت پذیرفت. یکی از خونبارترین جنگ های عصر جدید جنگ ایران و عراق بود و می دانیم که بعد از دو سال که نیروهای ایران ارتش مهاجم عراق را به مرزهای پیش از جنگ پس راندند و آشکارا بود که از آن پس جنگ پیروزی نخواهد داشت. ولی رژیم جمهوری اسلامی شش سال دیگر به جنگ ادامه داد.

حتی اگر این جنگ هشت ساله هم نمی بود، زندگی موسوی باز هم خالی از رمز و راز نمی بود. از جار و جنجال گریزان است و روحیه ای عزلت گزین و حتی خجالتی دارد و این همه سبب شده که شخصیت او به لوحی سفید بدل شود و هر کس از ظن خود هر آنچه می خواهد بر آن بنویسد. در چند ماه اخیر گاه حتی به ظاهر به ناظری شبیه بود که تحولات تاریخی عظیمی که به نامش در تکوین بود صرفاً نظاره می کند. آیا نقشی در به راه انداختن حرکت توده ای که ارکان رژیم اسلامی را به لرزه انداخته داشته است؟ آیا صرفا شور و شوق جنبش هوادارانش او را به این نقش و لحظه تاریخی کشانده؟

خوشبختانه با تأمل در مجموع اسناد و اقوال می توان به گونه ای هر چند کمرنگ از شخصیت او دست یافت. برخی حقایق زندگی اش یکسره اجتناب ناپذیراند. دلبستگی و ازدواجش با زهرا رهنورد خود نشانگر حیاتی پر از سرکشی و تقابل در برابر نسبت ها و نیروهای ارتجاع است. در واقع جنبش سبز و ایستادگی اش در برابر استبداد صرفا واپسین نشان و لحظه از مبارزات دیرینه موسوی در برابر استبداد و ارتجاع است.

میر حسین موسوی در سال 1941 در شهر خمین در استان ترک زبان آذربایجان به دنیا آمد. نام خانوادگی کاملش موسوی خمینی، نشان خویشاوندی دورش با معاند دیرینش علی خامنه ای است. پدر موسوی تاجر چای و از مکنت چندانی برخوردار نبود. وقتی برای ورود به دانشگاه راهی تهران شد در هیچ یک از رشته هایی که معمولاً مورد طلب دانشجویان بود، یعنی طلب و مهندسی و حقوق ثبت نامه نکرد. در دانشکده هنر و معماری دانشگاه ملی (بهشتی امروز) ثبت نام کرد. در آن زمان دانشگاه ملی اولین و تنها دانشگاه خصوصی ایران بود. اکثر دانشجویانش را فرزندان طبقات مرفه تشکیل می داد. ولی در سال 1965 دولت اداره دانشگاه را به عهده گرفت و به تدریج فرزندان طبقات مختلف به آنجا راه یافتند. و طولی نکشید که آنجا هم به یکی از مراکز مخالفت با رژیم شاه بدل شد. در واقع میرحسین موسوی خود از بنیانگذاران انجمن اسلامی آن دانشگاه بود.

در زمانی که موسوی فوق لیسانس خود را از دانشگاه دریافت کرد (در سال 1969) فضای روشنفکری ایران در حال تفسیر بود. از اوایل دهه شصت دیگر اسلام برای شمار قابل ملاحظه ای از مردان و زنان متحد و ایران صرفاً تجسم تحجر و واپس ماندگی نبود. موسوی از جمله مشتاقان حسینه ارشاد بود. برخی از طرفداران بازاری و میانه روی آیت الله خمینی در تأسیس حسینیه ارشاد نقشی اساسی داشتند. هدف اصلی حسینه ارشاد جذب زنان و مردان تجدد خواهی بود که از مدتها پیش به رفتن به مساجد رغبتی نشان نمی داند. موسوی و رهنورد هم در زمره کسانی بودند که به حسینه ارشاد رو کردند. شواهدی حاکی از آن است که ازقضا باب آشنایی و دلبستگی آنها در همان جلسات حسینیه گشوده شد.

جذبه اصلی حسینیه ارشاد البته علی شریعتی بود. سخنرانی پرتوان بود. مایه فکری و عمق مطالعاتی چندانی نداشت. نوعی کیمیاگر اندیشه ها بود. در دوران تحصیلاتش در پاریس نبض زمان را گرفته بود. در تهران می خواست مارکس و محمد و امام حسین و چه گوارا را در بیامیزد. با ترکیبشان از چیزی به نام «تشیع علوی» سخن می گفت که در واقع صورت بندی ایرانی همان جریانی بود که در ابتدای مسیحیت به خصوص در آمریکای لاتین از آن به عنوان «الهیات رهابخش» یاد می کردند. ترکیب التقاطی شریعتی از این اندیشه ها و مشرب های گوناگون نوید ایدئولوژی هایی را می داد که در این جهان انقلاب و در آن جهان رستگاری را میسر می کند.

ایدئولوژی ذاتاَ متضاد و ناهمگون شریعتی در واقع نمایانگر ناهمگنی ائتلاف سیاسی ای بود که در ماه های قبل از انقلاب برای سرنگونی شاه متحد شدند. حتی آیت الله خمینی هم گاه در جملاتش به آمریکا و سرمایه داری و در شعارهایش در جانبداری از فقرا از واژگان و مفاهیم مارکسیستی مایه و بهره می گرفت. گر چه شریعتی روحانیون تشیع را بسان تجسم نیرویی که از ارتجاع و انسداد فکری و از خرافه پرستی دفاع می کند مورد نقد قرار داده بود، اما معمولاَ آیت الله خمینی را از این حملات مستثنی می کرد. دلیلش مبارزات او علیه استبداد و استعمار بود. پیام شریعتی آشکارا به دل موسوی نشست. او نیز چون شریعتی با استبداد رژیم شاه سر عناد داشت. او نیز استبداد و وابستگی رژیم شاه به آمریکا را می نکوهید. در مقالاتش از نامه مستعار «رهرو» استفاده می کرد. مانند شریعتی او نیز دلبسته خمینی شد، به ویژه که زمانی که هاله پیروزی انقلاب هم به شهرتش افزود. اما از همان زمان حسینه ارشاد هم می توان نشانه هایی از مبارزه مقاله موسوی با روحانیون محافظه کار و سنتی سراغ کرد. ریشه این تقابل، به دیگر سخن، به سالهای قبل از آغاز جنبش سبز تاویل پذیر است.

علی شریعتی یکی از نظریه پردازان مهم انقلاب 1979 بود. حدود چهار سال پیش از سقوط رژیم شاه درگذشت اما در نویدهای نامتجانس اما فریبنده او می توان نشانه های نویدهای ناهمگون انقلاب 1979 را نیز سراغ کرد. هم در آرای او و هم در نویدهای انقلاب شاهد تلاش واهی برای برآوردن نیازها و آمال نامتجانس انقلابیون چپی، روحانیون قمی و طبقه متوسط بودیم. تنها در گرماگرم مبارزه با رژیم شاه بود که می شد این تضادها و تناقض ها را نادیده گرفت و یا بر آنها سرپوش گذاشت. اما در واقع حتی در آن روزها هم این تضادها جدی بودند و گاه رخ می نمودند. برای مثل، قبل از مرگ شریعتی، خمینی و طرفدارانش نظرات انتقادی شریعتی را برنتابیدند و عملاً او را از سخنرانی در حسینه ارشاد باز داشتند.

در واقع تضادهای سیاسی اجتناب ناپذیر امروز رژیم اسلامی در ایران تداوم و تجلی همان تضادها و تناقض های ایدئولوژیک قبل از انقلاب اند. حرکت اصلاح طلبی، چه آنگاه که در ریاست جمهوری خاتمی تجسم می یافت و چه زمانی که در هیات جنبش سبز رخ می نماید، نماینده نیروهایی هستند که در آن ائتلاف ناهمگون قبل از انقلاب شرکت جستند و از همان زمان تاکنون معترض چرخش استبدادی رژیم بوده اند.

از هر نظری که بنگریم برآمدن موسوی به سالک رهبران طراز اول رژیم جدید حتی برق آسا بود. در زمان انقلاب به عنوان روشنفکری که اعتقادات مذهبی عمیق دارد شناخته شده بود. به علاوه در آن سالها اول، رژیم اسلامی محتاج چهره ای مردمی بود، چهره ای که بتواند اتئلاف ناهمگون انقلاب را در کنار هم نگهدارد. سلوک آرام و مبتنی موسوی، و نیز ریشه های فکری اش در حسینه ارشاد، دقیقاً خصوصیاتی بود که رژیم در آن سال ها محتاجش بود. به علاوه او در شخص آیت الله بهشتی دوست و متحدی پرتوان یافته بود. بهشتی از قدرتمندترین مردان بعد از انقلاب بود. چندی پس از 22 بهمن 57 با همکاری رفسنجانی و خامنه ای دست به تأسیس حزب جمهوری اسلامی زدند و به همت آیت الله بهشتی، موسوی سردبیر ارگان مطبوعاتی حزب شد. وقتی بهشتی و بیش از هفتاد نفراز رهبران رژیم در حمله ای تروریستی جان باختند، بر آمدن سیاسی سریع موسوی هم آغاز شد. اول وزیر امور خارجه و پس از چندی نخست وزیر شد.

رویارویی امروز خامنه ای وموسوی ریشه در تحولات آغاز انقلاب دارد. زمانی که موسوی نخست وزیر بود، خامنه ای مقام ریاست جمهوری را به عهده داشت. در آن زمان اداره امور روزمره قوه اجراییه با نخست وزیر بود. رئیس جمهور بیشتر مقام نمادین بود. ولی خامنه ای حتی آن روز هم حاضر به پذیرفتن محدودیت های قانونی نبود. دائم به عرصه هایی سر می کشید که در حیطه قانونی قدرت نخست وزیر بود و هر بار با مقاومت سرسختانه موسوی روبرو می شد. در عین حال ریشه های ایدیولوژیکی هم برای تنش ها سراغ می توان کرد. خامنه ای با روحانیون محافظه کار و با محافل بازاری نزدیک بود. در نظر بسیاری از این عده جنگ ایران و عراق فرصتی برای سودآوری بود. خامنه ای [همانطور که به تازگی اعلان کرد] نواب صفوی را یکی از مهمترین شخصیت های زندگی سیاسی اش می دانست، با او به سیاست پا گذاشت، در حالی که هواداران همین روحانی جوان بعد از اعدامش به دست رژیم شاه توسط آیت الله خمینی، در جریانی به نام هیات موتلفه متحد شدند. در سالهای بعد از انقلاب، همین گروه یکی از ارکان قدرت در رژیم اسلامی و از حامیان همیشگی خامنه ای بودند. در عین حال همیشه از منافع بازاری های سنتی ایران دفاع می کردند و می کنند.

خامنه ای در مقام رئیس جمهور بارها کوشید موسوی را از کار برکنار کند. حتی از هاشمی رفسنجانی و آیت الله منتظری دراین کار مدد جست ولی ره به جایی نبرد. او وقتی در سال 64 برای بار دوم به ریاست جمهوری انتخاب شد بار دیگر کوشش برای برکناری موسوی را از سر گرفت. نامه ای هم به آیت الله خمینی نوشت و درآن 600 شکایت از موسوی را ردیف هم کرد. متن نامه تاکنون منتشر نشده اما برخی از مداحان خامنه ای مضمونش را در اختیار منابع گوناگون گذاشتند. گویا این 600 شکایت شامل اختلافات شخصی و عقیدتی است. خامنه ای رغبت موسوی به انتخاب تکنوکرات ها برای مقام های مدیریتی و سیاسی را برنمی تابید و تماس ها و حمایت های موسوی از روشنفکران ایرانی را، چه آنها که مذهبی بودند، چه آنان که به جدایی دین و دولت باور داشتند، دوست نمی داشت.

اما همه تلاش خامنه ای برای برانداختن موسوی گره زدن بر باد بود. ایت الله خمینی قاطعانه از نخست وزیر زمان جنگ دفاع کرد. در سخنرانی معروفی که هدفش آشکارا خامنه ای بود، آیت الله خمینی گفت که منتقدین نخست وزیر حتی از اداره یک نانوایی هم عاجزند. به هر صورت، آنچه موسوی را محبوب آیت الله خمینی کرده بود درایت و توانایی مدیریت او بود.

به علاوه آیت الله خمینی تنها حامی موسوی نبود. بسیاری در سپاه پاسداران هم طرفدار موسوی بودند. پاکدامنی و درستکاری مالی او را می ستودند. نظام کوپنی ای که موسوی اداره کرد در اصل فارغ از فساد بود. حتی دشمنانش می گفتند که هرگز وسوسه مال اندوزی و دزدی از بیت المال که دامن بسیاری از رهبران را گرفته بود، نشد.

البته دو پرسش مهم در مورد دوران نخست وزیری موسوی کماکان لاینحل مانده اند. اول مساله نقش او در ماجرای معروف به ایران-کانترا است. گرچه او جزو کسانی نبود که با الیور نورث که همراه یک کیک و نسخه ای از کتاب مقدس محرمانه به تهران آمده بود دیدار کردند. او در کنار رفسنجانی و خامنه ای جزو گروه اصلی ایرانیان بود که در این مذاکرات شرکت داشتند. قرار شد که در مقابل دریافت تسلیحات نظامی آمریکایی مورد نیاز ایران، رژیم اسلامی هم از نفوذ خود برای رهایی بخشیدن به گروگان ها همکاری آمریکایی که در دست حزب الله گرفتار بودند استفاده کند. بدون شک چنین همکاری نزدیک با «شیطان بزرگ» می توانست به شهرت مذاکره کنندگان صدمه بزند. در مراحل مختلف موسوی و هاشمی از این بابت مورد حملات مختلف رژیم قرار گرفته اند. اما خامنه ای توانسته تا به حال نقش خود را در این ماجرا پنهان نگاه دارد.

بی شک بحث انگیزترین جنبه دوران صدارت موسوی و آنچه بیش از هر مساله دیگر باعث نقد و انتقاد آزاد شده، مساله اعدام حدود چهارهزار نفر از زندانیان سیاسی است که اغلب هم از اعضای سازمان مجاهدین خلق بودند و به جرایم دیگری در زندان بسر می بردند. مجاهدین خلق زمانی متحد رژیم و پیش از آن چندی مخالف مسلح آن بودند. آیا موسوی چه نقشی در این جریان داشت؟ در بهترین حال می توان فرض کرد که او از این کشتار بی خبر بود. از قضا ادعای خود او هم همین است. شرح این ماجرا را بیشتر از هر جا می توان در خاطرات آیت الله منتظری سراغ کرد. هم او بود که با شجاعتی بی بدیل به این کشتارها اعتراض کرد و به جرم این شجاعت، آیت الله خمینی او را از مقام جانشین رهبری و همه مقامات دیگر عزل کرد.

ایت الله منتظری در خاطرات خود به تصریح می گوید که برخی از سران رژیم، از جمله رئیس جمهور علی خامنه ای، ظاهراً از خبر کشتارها بی خبر بودند. به علاوه حمایت صریح و قاطع آیت الله منتظری از موسوی در فعالیت های سیاسی اخیرش نشانگر این واقعیت است که ادعای موسوی مبنی بر بی اطلاعی از ماجرای کشتار پذیرفتنی است. اما حتی اگر این ادعا را نپذیریم، باز هم به گمانم شکی نباید داشت که موسوی تنها در ازای سکوت یا نادیده گرفتن برخی مواردی که با وجدان او ناسازگار بودند می توانست برای هشت سال در صدر قدرت این رژیم دوام بیاورد.

مرگ آیت الله خمینی در سال 1989 زندگی سیاسی موسوی را هم یکباره پایان بخشید. علی خامنه ای با تکیه به این ادعا که آیت الله خمینی در بستر مرگش او را به رهبری برگزید به مقام رهبری رسید. او که تکثر مراکز قدرت را بر نمی تابید و در عین حال کینه موسوی را هم به دل داشت، در بازنویسی قانون اساسی مقام نخست وزیر را یکسره از میان برداشت. موسوی به دنیایی از هنر و نقاشی و معماری و آکادمی هنری که خود بنیانگذارش بود پناه جست.

تلاش برای بر کشیدن ساختار فکر هنرمندان از بطن آثار هنری شان کاری آسان نیست. ولی در ایران می دانیم که هنر و ایدئولوژی هرگز از یکدیگر و از عالم سیاست فاصله چندانی نداشتند. می دانیم که اسلام، دست کم در آغاز، بازآفرینی چهره اسنان را منع می کرد. چنین خلاقیتی را انحصار خداوند می دانست لاجرم روح زیبا طلب و زیبایی جوی انسان از هنر خطاطی و البته از قالی های ایرانی سر درآورد.

نقاشی های موسوی هم دراین سنت جای دارند. تلاش برای بازآفرینی واقعیت نمی کنند. اغلب از خطوط بظاهر ساده و به غایت زیبا و پیچیده تشکیل شده اند. گاه به نقاشی های ماندریان شباهت دراند و گاه یادآور خطوط و گنبدهای زیبا خطاطی و معماری ایران اند.

هم نقاشی و هم طرح های معماریش را می توان برخاسته و بازنماینده روح لطیف او دانست. به علاوه وجه برجسته دیگر آنها را می توان بافت و ساخت ترکیبی آنها و آمادگی موسوی برای نفوذپذیری از منابع گوناگون دانست. در عرصه معماری، برای مثال، او از دوستداران رنزو پیانو است که یکی از دومعمار اصلی مرکز پمپیدو در پاریس بود. در ساختمان های پیانو چفت و بست های اغلب پنهان شده ساختمان ها آشکار و نمایان هستند و او تلاشی در پنهان کردنشان ندارد. اینگونه شفاف سازی با ذائقه های دمکراتیک موسوی همسو و همساز است. ساختمان های موسوی هم از سنت پیانو و هم از سنت پرغنای معماری ایرانی مایه و تأثیر پذیرفته اند. در واقع نماهای و ساختمان های او به اندازه تفکر سیاسی اش هم مؤید شخصیتی اند که هم از مدرنیسم هنری و سیاسی غرب خبر دارد و هم مایل و قادر است که این اصول را با اصول برگرفته از سنت ایرانی در بیامیزد.

در دوران نسبتاً طولانی غیبت سیاسی، موسوی روابط خود را با نخبگان فکری ایران ریشه دارتر و وسیع تر کرد. هم اصلاح طلبان مسلمان و هم روشنفکران عرفی مسلک در میان دوستانش بودند و ترکیب این دوستی ها گرایشات آزادیخواهی او را بیشتر و بیشتر بر کشید. در سال 1997 وقتی اصلاح طلبان رژیم می خواستند کاندیدایی در انتخابات ریاست جمهوری معرفی کنند، نسخت به سراغ موسوی رفتند. اما او این مسوولیت را نپذیرفت. برخی می گویند دعوت را نپذیرفت چون گمان داشت خامنه ای از نظارت استصوابی شورای نگهبان برای رد صلاحیت او استفاده خواهدکرد. برخی دیگر ادعا می کنند که محافظه کاران معاند موسوی تهدیدش کردند که تصاویری از همسرش را در زمانیکه هنوز حجاب بر سر نداشت منتشر خواهند کرد. با اینکه موسوی از پذیرفتن پیشنهاد کاندیدا شدن امتناع کرد، او به همراهی همسرش زهرا رهنورد یکی از مشاوران اصلی خاتمی شد.

دوران ریاست جمهوری خاتمی دوران یاس و امید بود. از سویی آزادی های فرهنگی بی سابقه ای در ایران پیدا شد و مایه امید شد. از سوی دیگر این واقعیت که استبداد مذهبی توانسته یکسره تلاش های رئیس جمهور منتخب مردم را خنثی کند یاس و ناامیدی فراوانی پدید آورد. بسیاری از مشاوران خاتمی بازداشت شدند. روزنامه های هوادار دولت تحت فشار قرار گرفته و شورای نگهبان عملاً همه لوایح مجلس اصلاح طلبان را به این ادعا که خلاف شرع اند رد کرد. کا—- این تلاش های استبدادی عده ای را از اصلاح رژیم مایوس کرد و برخی دیگر را متقاعد ساخت که تنها پس از اصلاحات عمیق می توان به اصلاح رژیم امید داشت.

در سال 2004 دوران ریاست جمهوری خاتمی بسر آمد و او چهار سال بعد را به نظاره کردن فاجعه ریاست جمهوری احمدی نژاد پرداخت. در سال 2009 بر آن شد که بار دیگر در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کند. ولی خامنه ای حاضر نبود خطر دوره تازه ای از ریاست جمهوری خاتمی را بپذیرد. به هزار و یک تمهید خاتمی را به انصراف وادار کرد. در آن زمان بود که موسوی وارد میدان شد و خلا ایجاد شده با خروج خاتمی را پر کرد. به نظر می رسد که خامنه ای این بار موسوی را خطری کمتر جدی تلقی می کرد. ظاهراً گمان داشت که شخصیت آرام و جنجال گر تر موسوی و غیبت طولانی اش از عالم سیاست او را به رقیبی بی خطر برای احمدی نژاد بدل کرده است.

ولی در چند هفته پیش از انتخابات اتفاقی شگفت انگیز رخ داد. همراهی و حضور زهرا رهنورد در فرآیند انتخابات- که در تاریخ جمهوری اسلامی یکسره بی سابقه بود- و شعار ساده موسوی که در شهروندی خود یک ستاد انتخاباتی مسوسی جنبشی پرشور و عظیم به راه انداخت. جوانان و زنان ایران را به صف طرفداران خود جلب کرد و با کمک آنها جریانی به غایت زبردست در استفاده از فضاهای مجازی به راه انداخت و زیرکی و وسعت این جنبش ناگهان رژیم را فلج کرد.

رفتار متین موسوی در مناظرات تلویزیونی، به ویژه در مقابل با کنش های اهانت آمیز احمدی نژاد بسیاری از نیروهای حاشیه نشینی را جلب خود کرد. در یکی از مناظره ها احمدی نژاد تکه کاغذی را به کرات تکان می داد و به تهدید می پرسید که آیا مضمونش را بر ملا کند و شکی نبود که محتوای نامه مربوط به شخصیت و گذشته زهرا رهنورد است. بالاخره هم احمدی نژاد سوابق علمی و صلاحیت رهنورد را برای احراز ریاست دانشگاه مورد شک وحمله قرار داد. روز بعد از مناظره بحث انگیز، زهرا خود با قاطعیت و متانت حملات احمدی نژاد را پاسخ گفت. به علاوه موسوی می توانست حمایت بسیاری از نام آورانی که معمولاً در سیاست دخالت نمی کردندرا جلب کند. از فیلمساز معروف عباس کیارستمی گرفته تا بازیگران فوتبال تیم ملی ایران به صف طرفداران او پیوستند. به علاوه بی کفایتی اقتصادی دولت و اوباش منشی آنها در عرصه های فرهنگی صفوف وسیعی از مردم را به صف طرفداران موسوی سوق داد. در یکی از فیلم های تبلیغاتی اش که از قضا توسط یکی از کارگردانان به نام ایران تهیه شده بود، موسوی می گوید که با انتخاب او دوران حکومت «رمالی و کف بینی» به سر خواهد آمدو مشورت با اهل خبرت و عقل جانشین نخوت قدرت و بی خردی خواهد شد. نه تنها جوانان بلکه جنبش پرتوان زنان ایران و نیز بسیاری در بخش خصوصی سخت از رمق افتاده ایران این پیام موسوی را به جان دل خریدند و منادی اش شدند.

رفتار موسوی در رهبری جنبش که پس از کودتای انتخاباتی پدیدار شد حتی ستودنی تر از درایت او در رهبری جریان انتخابات بود. جنبش سبز از طیف گسترده ای از نیروهای سیاسی گوناگون تشکیل شده. برخی اصلاح طلب اند و صرفا سودای اصلاح وضع موجود و رجعت به روزگار خوش گذشته را در سر دارند. برخی دیگر در فکر ساختاری یکسره متفاوت اند. موسوی می باید محافظه کاری گروه اول و رادیکالیسم گروه دوم را خنثی می کرد. در عین حال می باید مواظب هر آنچه می گفت بود. مبادا رژیم از لغزش زبان او مستمسکی برای بازداشتش به جرم براندازی بسازد. این ائتلاف وسیع و پیچیده را موسوی به مدد شعاری ساده و همه گیر نگهداشته است. میلیون ها ایرانی تحت لوای شعار ساده «رای من کو؟» به اعتراض برخاسته و ادامه داده اند.

در همه این مراحل موسوی با متانتی شگفت انگیز با مسایل روبرو شد. از زمان انتخابات تا به حال 17 بیانیه صادر کرده و در چندین مصاحبه مطبوعاتی شرکت جسته. نیم نگاهی به مضمون این بیانیه ها و گفته ها کافی است تا در بطن آن حرکت فکری روشن موسوی را بازبینیم. او هر روز نسبت به این رژیم بیگانه تر و به ارزش های دمکراتیک نزدیک تر می شود. در مصاحبه اخیر که در کلمه چاپ شد به ایما و اشاره استبداد کنونی را با استبداد رژیم شاه قیاس ندیر می داند. می گوید استبداد امروزین این تداوم همان استبداد شاهی است. در همین چند کلمه او توانست دلزدگی ها و ناامیدی ها نسلی از انقلابیون روزهای نسخت انقلاب را صورت بندی کند.

در ماه های اخیر رژیم کوشیده هر روز فشار بیشتری بر موسوی رهنورد وارد کند. بخش عمده مشاورانش را بازداشت کرده اند. گاه مورد حمله اوباش رژیم اند و کمتر روزی است که مطبوعات وابسته به دستگاه این دو نفر را مورد حملات سخت و زننده قرار ندهند. گاه حتی مسلمان بودن آنها را محل شک می دانند. همین چند روز پیش یکی از مراکز اطلاعاتی وابسته به سپاه پاسداران زهرا رهنورد را هم کیش و همراه شیرین عبادی خواند و عبادی را هم به «بهایی صهیونیست» بودن متهم کرد و مدعی شد که او «با اسلام مساله دارد.»

به رغم شدت این حملات رژیم هنوز جرات بازداشت موسوی را پیداه نکرده – وقتی شدت و گسترش سرکوب های اخیر را مد نظر بگیریم، به نظر می آید که سایت بازداشت نکردن موسوی نوعی مصلحت گرایی سیاسی ریشه دارد. آنها نمی خواهند موسوی را به نلسون ماندلای جنبش ایران بدل کنند. زندانی ای که تجمس جنایات رژیم خواهد بود و بازداشتش توجه جهانیان را به این جنایات جلب خواهد کرد. موسوی و فروتنی و صدای آرام و متینش، موسوی و تعلق خاطرش به عدم خشونت و به خردورزی دقیقاً شهیدی است که رژیم پوسیده فعلی توان تحملش را ندارد.

متن انگلیسی این مقاله در شماره 11 مارس مجله نیوریپابلیک به چاپ می رسد.

منبع: روزآنلاين

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.